آیا جنگ به خاطر کینۀ امام خمینی از صدام حسین شروع شد؟

آیا جنگ به خاطر کینۀ امام خمینی از صدام حسین شروع شد؟/ مستندات مهاجرانی برای رد این اتهام/ + خاطره عجیب از خلخالی

عصر ایران؛ مهرداد خدیر - (باز نشر با کمی اصلاحات و اضافات به مناسبت 44‌مین سالگرد آغاز جنگ): سید عطاءالله مهاجرانی که بعد از مهاجرت به لندن گفته بود می خواهد دور از سیاست و در حال و هوای ادبیات سیر کند اگرچه نمی‌خواست آن مسیر را تغییر دهد اما سه سال قبل (1400) در رد دو اتهام به امام خمینی رهبر فقید انقلاب اسلامی دست به قلم بُرد و نوشت و نوشت و نوشت و وقتی دید که کار از یادداشت و مقاله و جزوه گذشته و به رساله و کتاب بدل شده تصمیم گرفت همان را در قالب کتاب منتشر کند با این عنوان: «نقد تحریف مدرن امام خمینی/ جنگ عراق و ایران».

در عمل اما با یک اثر متفاوت و جذاب دربارۀ تاریخ جنگ ایران و عراق رو به رو هستیم که در آن نویسنده 20 روایت از زبان شخصیت‌های مختلف و غالباً عرب و بیشتر نیز چهره‌های فرهنگی و سیاسی را آورده تا نشان دهد صدام حسین از فردای قدرت گرفتن در 45 سال قبل – 25 تیر 1358 خورشیدی- و چه بسا از فردای پیروزی انقلاب 1357 و حتی قبل از آن که رسماً رییس جمهوری عراق شود سودای حمله به ایران و به گمان خود قادسیه‌ای دیگر را در سر می‌پرورانده است.

کانال عصر ایران در تلگرام

او می‌خواست از آنچه خلأ قدرت در ایران یعد از سقوط شاه می‌پنداشت و از تضعیف ارتش و آشفتگی اوضاع نهایت بهره را ببرد و تحقیر قرارداد 1975 در اسفند 1353 را هم جبران کند و با یورش به ایران خود را در قامت رهبر جهان عرب به اعراب بشناساند و ترجیحاً دوست داشت جنگ بیش از 6 روز هم به طول نینجامد تا شکست اعراب در برابر اسراییل در جنگ 6 روزه را هم تلافی کند.

کتاب همچنین اسناد تکان‌دهنده‌ای ارایه می‌دهد که گویای آن است که شاپور بختیار آخرین نخست‌وزیر عصر پهلوی 5 بار به عراق سفر کرده و با صدام حسین بر سر در دست گرفتن قدرت پس از شکست ایران و سقوط جمهوری اسلامی توافق کرده بود و تنها مورد اختلاف، فرماندهی نظامی تیمسار اویسی بوده چون نزد مردم ایران بد سابقه بود و حتی مخالفت با واگذاری خوزستان را به بعد از بر تخت نشستن موکول کرده بود!

احتمالا گفته خواهد شد طی 45 سال گذشته نهادهای مختلف از این دست مطالب زیاد منتشر کرده‌اند اما تفاوت در این است که عطاءالله مهاجرانی در لندن و با دست‌رسی به اسناد متنوع و از زبان چهره‌های مختلف و شخصیت های سرشناس این داعیه را مطرح کرده و با قلم روان و بسیار شیرین و نه خشک و نظامی و ایدیولوژیک یا پروپاگاندایی نوشته و چه بسا در ابتدا به دنبال شرح ریشه‌های شروع موضوع نبوده و تنها می‌خواسته در قالب مقاله‌ای اتهام تحریک عراق از جانب امام خمینی یا بی‌اعتنایی رهبری فقید انقلاب به هشدارهای شروع جنگ را رد کند ولی هر چه جلو رفته با اطلاعات و اسناد بیشتری رو به رو شده و بر آن شده همه را یک جا با مخاطب در میان گذاشته است.

در فصل اول به اتهام «بی‌احساسی» به رهبر فقید انقلاب پرداخته (به خاطر پاسخ «هیچ» در هواپیما را که در مقابل پرسش «‌چه احساسی دارید» بیان شد و صادق قطب‌زاده را هم شگفت زده کرد) چرا که هر سال دربارۀ آن بحث‌های فراوان در‌می‌گیرد و دربارۀ آن «هیچ» دلایلی می‌آورد.

بعد سراغ اتهام دیگر (نقش کینه و لجاجت در آغاز جنگ ایران و عراق) می‌رود که آن هم در واقع به خاطر روایتی است که به موجب آن مهندس بازرگان و دکتر یزدی و سید محمود دعایی نزد امام می‌روند و دربارۀ احتمال حملۀ عراق هشدار می‌دهند ولی پاسخ می‌شنوند که «محل نگذارید».

مهاجرانی می‌خواهد ثابت کند اولا چنین جلسه‌ای تشکیل نشده بود و وجود خارجی نداشته و سید محمود دعایی نیز چنین می‌گوید و ثانیا اتفاقا این خود امام بوده که هشدار می‌داده صدام حسین را می‌شناسد و نباید بهانه دست او داد چون عُرضۀ حمله به اسراییل را ندارد و به دنبال حمله به ایران است ثالثا و در صفحاتی که بخش اصلی کتاب را به خود اختصاص داده نشان می‌دهد عراق اگر در رژیم پهلوی هم احساس می‌کرد ارتش رو به ضعف و فتور گذاشته حمله می‌کرد و برای اثبات این مدعا به سریال پر خرج «قادسیه» اشاره می‌کند که قبل از شروع جنگ ایران و عراق ساخته شده و در آن نام اسب‌های سفید، نام اسب‌های واقعی خود صدام است در حالی که این اسب‌ها در ماجرای قادسیه تاریخی نبوده‌اند و جای تردید باقی نمی‌‌ماند که صدام، خود را در آن سیما و هیأت می‌دیده است.

حتی برای کسی که این دیدگاه را نپذیرد کتاب از تمام جاذبه‌های یک رمان برخوردار است هنگامی که به شرح فسادها و سبُعیت شخص صدام حسین می‌پردازد.

مهاجرانی به سبک فیلم «‌مسافران» بهرام بیضایی در همان ابتدا با نقل خاطرۀ دیدار با رهبر فقید انقلاب در قالب هیأت دولت مهندس موسوی تکلیف خود و خواننده را روشن می‌کند و مثل «‌مسافران» که همان آغاز می‌گوید «ما نمی‌رسیم، همه می‌میریم» در شروع کتاب نوع نگاه و رابطۀ خود با رهبر انقلاب را توضیح می‌دهد تا قصد او در اتهام‌زدایی و آنچه نقد تحریف مدرن می‌خواند پنهان نماند و در آغاز هم این شعر طاهرۀ صفارزاده را آورده است: «در این دیارِ دودی/ این داوران دودی شکل/ بیهوده سنگ/ بیهوده گِل/ به ساحت مهتاب می‌زنند...»

با این وصف اگر می‌خواست عنوان کتاب را شاعرانه کند مثلا می‌توانست با الهام از همین شعر نام آن را «سنگ بیهوده به ساحت مهتاب» بگذارد اما پیداست نگاه جدی‌تر و فنی‌تری را دنبال می‌کرده است.

می‌توان حدس زد حتی خوانندۀ منتقد جمهوری اسلامی یا مخالف آرای دکتر مهاجرانی چه در طیف اصول‌گرا و چه در میان براندازان خارج نشین هم در بخش هایی به شدت تحت تأثیر قرار بگیرد خاصه آنجاها که سیاست دولت آمریکا را افشا می‌کند که در پی نابودی منابع و سرمایه‌های هر دو کشور ایران و عراق بودند و رونالد ریگان رییس جمهوری آمریکا از تعبیر و تشبیه «خروس های مکزیکی» استفاده می‌کند که آن قدر با هم می‌جنگند تا هر دو ناتوان و آش و لاش بر زمین می‌افتند.

همان گونه که 30 سال قبل قلم برداشت و به نقد کتاب «آیات شیطانی» سلمان رشدی پرداخت در حالی که بسیاری اصل کتاب را ناخوانده و تنها بر اساس شنیده‌ها نظر می‌دادند این بار هم با این کتاب تصویر دیگری از شاپور بختیار ارایه می‌دهد که با آنچه در همان لندن و از شبکۀ «‌من‌و‌تو» دربارۀ آخرین نخست‌وزیر قبل از انقلاب پخش شد مغایر است چون ایران‌دوستی او را زیر سؤال می‌برد.

خاطره‌ای که از شیخ صادق خلخالی و در روزگار جوانی و دانشجویی خود و البته پیش از انقلاب نقل می‌کند نیز شگفت‌آور است. مهاجرانی نوشته: با دوستان دانشجوی خود در دانشگاه پهلوی شیراز در سفر بندرعباس به دیدار یک روحانی مبارز تبعید‌ی می‌روند که کسی نبوده جز شیخ صادق خلخالی حاکم شرع دادگاه انقلاب پس از پیروزی انقلاب 57.

خلخالیِ تبعیدی از مهاجرانی جوان که قاعدتا 22 یا 23 ساله بوده می‌پرسد «استاندار فارس در حال حاضر کیست» و پاسخ می شنود: منوچهر آزمون.

مهاجرانی نقل می‌کند که پس از آن گفت: «این منوچهر آزمون را من یک روز اعدام می‌کنم!»

ادامه نوشته

چهره واقعی ناصرالدین شاه، مادر و خواهرش

خبرآنلاین: تصاویری کمتر دیده‌ شده از چهره واقعی ناصرالدین شاه و مادرش مهدعلیا و خواهرش عزت‌الدوله کنار تخت طاووس را ببینید.

چهره واقعی ناصرالدین شاه، مادر و خواهرش

    نه میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بود و نه رضا شاه او را کشت

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- یازدهم آذرماه یادآور روزی است که در سال 1300 خورشیدی میرزا کوچک‌خان جنگلی رهبر نهضت جنگل، تشنه و گرسنه و آواره در کوه‌های تالش، از شدت سرما یخ زد و در 43 سالگی چشم از جهان بست.

    سال ها قبل از آن‌که فیدل کاسترو و چه گوارا در آمریکای مرکزی و لاتین به کوه و جنگل بزنند تا رؤیای خود را محقق سازند، میرزا یونس مشهور به کوچک‌خان جنگلی قیام جنگل را سامان داد و پس از 6 سال در همان سرزمینی جان باخت که آزادی و آبادی آن را می‌خواست.

    اگرچه در سال‌های اخیر باب شده که به چهرۀ قهرمانان ملی خاک بپاشند و مصدق و فاطمی و میرزا را متهم کنند ولی دربارۀ میرزا کوچک خان نمی توان همه را از این جنس دانست و نیاز به توضیح دارد و متفاوت است با متهم کنندگان دکتر محمد مصدق به این که نفت را دولتی کرد نه ملی یا دکتر سید حسن فاطمی به سبب قصد براندازی سلطنت مشروطه و جمهوری‌خواهی و شکستن کاسه کوزۀ کودتای 28 مرداد بر سر او.

    یا ایضا دکتر علی شریعتی که نزد برخی مقصر همه اتفاقات بعدی است و نیز سرزنش مهندس مهدی بازرگان که چرا نخست‌وزیری را پذیرفت و زمینه به قدرت رسیدن روحانیون را -ناخواسته- فراهم ساخت.

    چرا که برخی از کسانی که بر پیشانی میرزا کوچک خان انگ تجزیه‌طلبی می‌نشانند یا میان او و رضا شاه دوگانه‌سازی می‌کنند (‌یعنی دومی می‌خواست ایران را یک‌پارچه و متحد کند و اولی سودای جدایی داشت) استنادات و دلایلی می‌آورند که اگرچه واقعیت دارد ولی «تمام واقعیت نیست» و برای بیان واقعیت باید تمام واقعیت را گفت و جز واقعیت را نگفت و صرف بیان واقعیت، کفایت نمی‌کند.

    از این رو می‌توان گفت تمام نقدهایی که متوجه میرزاست احساسی نیست. چندان که از مصاحبۀ بسیار خواندنی با ناصر تقوایی در شمارۀ تازۀ ماهنامۀ تجربه هم بر می‌آید که یکی از دلایلی که کارگردان برجستۀ ایرانی را از ادامۀ ساخت سریال میرزا کوچک‌خان برای تلویزیون در سال های اول انقلاب منصرف کرد (و بهروز افخمی ادامه داد و این برای او عادت شد!) این بود که دریافتُ داستان زندگی میرزا با آن شخصیت قدسی و مذهبی و بی‌عیب که تلویزیون اصرار داشته به تصویر کشد متفاوت است و لازم است به پاره‌ای گرایش های سوسیالیستی او هم اشاره کند حال آن که تلویزیون به دنبال ترسیم چهرۀ یک روحانی مبارز بوده است.

    نویسندۀ این سطور اما عمیقا باور دارد که میرزا تجزیه‌طلب نبود و این یادداشت برای اثبات همین گزاره است اگرچه قبل‌تر هم در همین تارنما در این باره نوشته بودم اما برای بیان این گزاره پاره‌ای تکرارها اجتناب‌ناپذیر است.

    نه میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بود و نه رضا شاه او را کشت

    این را هم در نظر داشته باشیم که بخشی از فضای منفی علیه او در پاره‌ای رسانه‌های سلطنت طلب به این خاطر است که برخی پنداشته‌اند چون مرگ او در 11 آذر 1300 و در آغاز صدارت سردار سپه رخ داده و سر او را از بدن جدا کرده‌اند انگار رضا شاه او را کشته یا چون میرزا مدتی به دروس قدیمه مشغول بوده به مفهوم امروزین "روحانی" یا "معمم" بوده است. حال آن که سابقه تحصیل دروس طلبگی یک موضوع است و اشتغال به امور روحانی یک موضوع دیگر.

    در نگاه متهم‌انگارانه هم انگار میرزا و جنگلی‌ها به دنبال جدا‌کردن خطۀ گیلان از مام میهن بوده‌اند ولی نیروهایی از مرکز به شمال گسیل شدند و تجزیه‌طلبان را سرکوب و منکوب کردند و سر یاغی را هم برای شاه و رییس‌الوزرا بردند و غایله خوابید. در این نگاه میرزا کوچک 1299 و 1300 در گیلان مثل سید جعفر پیشه‌وری آغاز دهۀ 20 است و ماجرای آذربایجان. طبیعی است که با این نگاه ایرانیانی که گیلان را با جنگل و دریای آن و مردمان متساهل و خوش‌باش این خطه زیبا می‌شناسند با جنبشی هم‌داستانی نکنند که با این تصور این گوهر را از پیکر جدا می‌ساخته و کافی است یک لحظه تصور کنیم ایران غالبا خشک، گیلان را نداشته باشد!

    واقعیت اما جز این است و هر چند اعلام «جمهوری شورایی سوسیالیستی گیلان» را نمی‌توان انکار کرد ولی میرزا به تمام ایران می‌اندیشید.

    به بیان دیگر شاید بتوان میرزا را متهم کرد که در غایت به دنبال برپایی یک حکومت سرخ -به مفهوم ضد سرمایه‌داری و نه ماتریالیستی کلمه- بوده و با گیلان شروع کرده اما قطعا در پی جدا‌کردن گیلان از ایران نبوده است. نامه او به لنین در شرایط ضعف جنبش می‌تواند گویا باشد:

    « ... پیش از ورود ارتش سرخ به انزلی، من و همکارانم در جنگل‌های گیلان به ضد مظالم انگلیس و دولت سرمایه‌داری ایران می‌جنگیدیم و تنها قدرت واقعی و ذی‌صلاح ما بودیم که توانستیم مافوق تصور، به نام آزادی ایران پرچم سرخ را برافرازیم و به تمام جهان آرزوی آزاد شدن‌مان را از قیود سرمایه‌داری اعلان کنیم…

    نه میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بود و نه رضا شاه او را کشت

    ادامه نوشته

    ابراهیم یزدی؛ باز هم شکستن سنگ قبر/ اینها کی هستند؟

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- قیرپاشی و تخریب سنگ قبر دکتر ابراهیم یزدی کار تازه ای نیست. پارسال هم این کار را کردند. منتها امسال در آستانۀ پنجمین سالگرد درگذشت دست به این حرکت زده‌اند.

    کانال عصر ایران در تلگرام
    چون خانوادۀ دکتر ابراهیم یزدی اعلام کرده بود برای تعویض و نصب سنگ تازه اقدام نخواهند کرد و این رفتار تکرار کاری است که سال پیش انجام دادند تکرار آنچه سال پیش نوشتم بی‌وجه نیست.

    شکستن سنگ قبر چهره‌های سرشناس البته منحصر به سیاست‌مداران ناهمسو با گفتمان سیاسی یا فرهنگی حاکم نیست کما این‌که قبل‌تر همین کار را با سنگ قبر این چهره‌ها هم انجام داده بودند: مدیا کاشیگر (مترجم)، احمد شاملو (شاعر و نویسنده)، ایرج افشار (ایران‌‌پژوه) و محمد علی سپانلو (نویسنده و شاعر) که آنها هم شکسته یا ربوده شدند.

    نکتۀ قابل تأمل این بود و هست که برخی از این اشخاص شاید در دوران حیات هرگز یکدیگر را ندیده بودند و در فضاهای متفاوتی فعالیت می‌کردند و در صورت آشنایی چه بسا منتقد هم بوده باشند. در اسفند 96 هم در این رسانه در این باره همین مثال را آوردم و پرسیدم: دکتر یزدیِ مشهور به لیبرالی و سیاست‌مداری چه شباهتی با شاملوی شاعر با گرایش‌های سوسیالیستی در جوانی و بیزار از اهل سیاست داشته که سنگ قبر هر دو را شکستند جز این که هر دو صاحب فکر مستقل بودند؟

    درباره روشن‌فکران عرفی این احتمال مطرح شد که متعصبینی با قرائت‌های خاص خود نپسندند قبور این آدم‌ها کنار دیگران دفن شود و معتقد باشند در قبرستانی دیگر باید دفن شوند و لابد مردگان هم باید انحصاری و اختصاصی باشند اما دکتر ابراهیم یزدی که روشن‌فکر دینی و کاملا مذهبی بوده است. پس مشکل را باید جای دیگری جُست. یا با شهرت و اعتبار افراد مشکل دارند یا با حضور علاقه‌مندان بر سر مزار شان یا با تولید فکر مستقل.

    هر بار که سنگ قبر شاملو را شکسته‌اند، آیدا سنگ جدیدی گذاشته و ظاهرا دیگر سراغ قبر شاعر در امام‌زاده طاهر نرفته اند چرا که باسنگ و بی‌سنگ، مشخص است. اما خانوادۀ دکتر یزدی گفته‌اند سنگ جدید نصب نخواهند کرد. احتمالا به این خاطر که مسؤولیت امنیت را متوجه سازمان بهشت زهرا کنند یا همین نشانه‌ای باشد برای معرفی.

    ابراهیم یزدی؛ باز هم شکستن سنگ قبر/ اینها کی هستند؟

    اما چرا کسانی دست به این رفتار می‌زنند که با هیچ اخلاق و باوری قابل توجیه نیست و انحطاط و پَستی خاصی در آن مستتر است؟

    احتمال اول این است که معتقدند اینها نباید اینجا دفن شوند و مرزبندی را به قبرستان هم تسری داده‌اند. احتمال دوم این است که چون با زندۀ این افراد مشکل داشته اند با مرده‌شان هم مشکل دارند و این کینه را نمی توانند بشویند.

    اگر شاعر می‌گوید: رو سینه را چون سینه‌ها، هفت‌آب شو از کینه‌ها، اینها انگار جز کینه در سینه نمی‌توانند انباشت. احتمال سوم این است که حتی یک کلمه از این افراد یا درباره‌شان نخوانده باشند. اصلا نمی خوانند و خود را از خواندن و دانستن خلاص کرده‌اند!


    نه کاری به خاطرات ابراهیم یزدی و چند جلد کتاب (60 سال صبوری و شکوری) دارند نه به ایران‌دوستی و ایران‌پژوهی ایرج افشار. نه شعر سپانلو می‌خوانند و نه شعر شاملو. بنا بر این برای این که خودی نشان بدهند چنین کاری انجام می‌دهند. گروهی دیگر که اگر هم نسبت و قرابتی با سنگ‌شکنان نداشته باشند باز از همین تبارند اوج بی‌سوادی و تاریخ‌نادانی خود را با پایین کشیدن تابلوی خیابان نوفل لوشاتو به عنوان اعتراض به دولت فرانسه نشان دادند چون نمی‌دانستند این نام به خاطر اقامت رهبر فقید انقلاب در پاییز و زمستان 57 در آن دهکده است و وقتی چنین باشد طبعا نمی‌دانند در تمام روزهای اقامت امام در همان نوفل لوشاتو دکتر یزدی حضور و همراهی فعال داشته است یا می‌دانند و می‌خواهند تمام نشانه‌های انقلاب را بزدایند و تاریخ را از نو بنویسند.

    اگر هم خوانده باشند دربارۀ زاویه‌های آنان با گفتمان فرهنگی ایدیولوژیک است. این که دکتر یزدی از مهم‌ترین منتقدان ادامۀ جنگ در خاک عراق بوده یا ایرج افشار فرزند یکی از رجال عصر پهلوی و سپانلو و شاملو در کانون نویسندگانی عضویت داشته اند که برخی از اعضای آن را سعید امامی مستحق خفه کردن با طناب یا انداختن به ته دره در گردنه حیران می‌دانست برای سنگ‌شکنان، احتمالا کافی است.

    احتمال چهارم این است که نمی‌خواهند محل قول و قرار و مراسم وسالگرد شود. می‌شکنند تا نام و نشانی باقی نماند. کما این که با قرارهای عاشقانه دختر و پسرها سر قبر فروغ فرخ‌زاد در قبرستان ظهیرالدوله مشکل دارند و زنانه - مردانه و محدود به ساعات مشخصی کرده‌اند.

    احتمال پنجم هم این است که می‌خواهند بگویند ما می‌شکنیم پس هستیم و تخریب را از فکر و ساختن و تولید بیشتر دوست می‌دارند یا خلاقیت‌شان همین قدر قد می‌دهد که سنگ قبر بشکنند. با این حال همین که هیچ گروهی مسؤولیت این کار را بر عهده نمی‌گیرد نشان می‌دهد خود می‌دانند چقدر این کار شنیع است وجای توجیه و دفاع ندارد وگرنه اگر اندیشه سیاسی پشتِ کاری باشد مسؤولیت ترور را هم بر عهده می‌گیرند.

    تصور کنید کسانی عزیزشان را با هزار اندوه و آه به خاک می‌سپارند و سنگی بر جای می‌گذارند و با اشک دیده می‌شویند و هر از گاهی به آن سر می‌زنند و در نگاه دینی این کار چنان مأجور است که برای آن اصطلاح «زیارت اهل قبور» را به کار می‌برند. در شیعه زیارت، مفهومی فراتر از معنی رایج آن در زبان عربی یافته (دیدار) و پاداش اُخروی برای آن متصور است.

    با این نگاه بیشتر روشن می‌شود که با تیشه و پتک و کلنگ، سنگ قبری را شکستن تا چه حد دور از انسانیت است. ضمن این که برخی از این سنگ‌ها اثر هنری‌اند کما این که کمتر سنگی به زیبایی سنگ مزار مرحوم احمد بورقانی در قطعۀ نام‌آوران دیده‌ام و سازمان بهشت زهرا هم باید حفاظت کند.

    به هر رو اگر هدف از نصب سنگ قبر، نماد و نشان گذاشتن باشد سنگ قبر شکسته هم نشانه است و گویای این که جسم مرده و اندیشه نمرده است.

    زنده یاد هدا صابر می گفت: تنها سه گروه باقی می‌مانند: نخست کسانی که اثری بر جای می‌گذارند. این اثر می تواند یک کتاب باشد یا یک ساختمان وقفی (موقوفه واقعی نه پاره ای وقف‌های دروغین به قصد دور زدن قانون) یا یک تابلو یا یک بنگاه اقتصادی فعال.

    گروه دوم کسانی که راهی را می گشایند که دیگران در آن گام می‌نهند و پیش از آنان یا نبوده یا هموار و روشن نبوده یا بسته شده بوده و گشوده اند. گروه سوم هم کسانی که نهادی را تأسیس می کنند و آن نهاد در گذر زمان می‌بالد. جز این سه مگر ارث مادی و فرزندی برجای بگذارند و گرنه در گذار زمان فراموش می‌شوند.


    آدم‌هایی مثل ابراهیم یزدی چنان نزیسته‌اند که تنها با فرزند و میراث مادی یاد شوند یا تنها نماد وشناسۀ آنان، سنگ قبر باشد و یک، دو یا هر سه ویژگی (اثر، راه و نهاد) را دارند و اتفاقا سنگ قبر شکسته به نماد اختصاصی بدل خواهد شد.


    شیعه، آیین مظلومیت است و منتقدان باید بدانند با این کارها تنها هم‌دلی ایجاد می‌کنند و گرنه سیاست‌مدار را باید نقد کرد و مرده و زنده هم ندارد. منتها نقد عملکرد و کارنامه و تصمیمات سیاسی یا اداری نه آن که با پتک به جان سنگ قبر شخص بیفتند و اگر شیعه بنای این گونه کارها را داشت طی قرون جنازۀ هارون‌الرشید در حرم امام رضا را تحمل نمی‌کرد.چه رسد به چهره‌های مشهور و محترم در جامعه.

    ابراهیم یزدی؛ باز هم شکستن سنگ قبر/ اینها کی هستند؟

    امثال یزدی البته از دو سو مورد هجوم‌اند. هم داخلی‌های افراطی که ترجیح می‌دادند او هم مثل بنی‌صدر خارج از ایران درمی‌گذشت و دفن می‌شد و هم تلویزیون‌های ماهواره‌ای سلطنت‌طلب که دکتر یزدی را آماج حملات خود قرار می‌دهند که چرا به جلاد ساواک - نعمت‌الله نصیری- در فردای پیروزی انقلاب از گل، نازک‌تر گفته و یادشان می‌رود نصیری را چند ماه قبل، خود شاه به عنوان مظهر سرکوب و منشأ نارضایتی به زندان انداخته بود (و خبرنگار خارجی زیر عکس دویدن شاه در ساحل پاناما نوشت سگ سیاه خود را با خود آورده و هویدا و نصیری را در زندان گذاشت تا به دست انقلابیون افتادند).

    10 دلیل در رد ادعای کودتا نبودن 28 مرداد/ واقعا کودتا بود

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- 69 سال پس از کودتای 28 مرداد 1332 که به سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق و تغییر فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران انجامید همچنان کسانی در مقام توجیه ادعا می‌کنند آن اتفاق ذیل عنوان «کودتا» نمی‌گنجد. البته شمار چنین مدعیانی در داخل رو به کاهش نهاده و صدا‌ و سیما هم دیگر مانند سابق و برای طرح چنین موضوعی تریبون به فرزند آیت‌الله کاشانی نمی‌دهد تا بگوید واقعه بود، کودتا نبود.

    با این وصف حساب آنان که «قیام ملی» می‌دانند هم روشن است وقتی شعبان جعفری هم در خاطرات خود اصرار دارد بگوید تا بعدازظهر 28 مرداد در زندان بوده تا از اتفاقات قبل از آن اعلام برائت کند.


    10 دلیل زیر برای آن است که ثابت کنیم بله، کودتا بود و اگر مطالب پیشین نویسنده با همین مضمون را خوانده‌اید و مکرر جلوه می‌کند بر او ببخشایید که وقتی مدعیان، همه ساله ادعای خود را تکرار می‌کنند تا از کابوس آن برهند چاره ای جز تکرار در پاسخ نیست زیرا دلایل در گذر زمان تغییر نمی‌کند. بیشتر می‌شود که کمتر نه.

    1. ایرج امینی فرزند دکتر علی امینی می‌گوید: «‌در صورتی می‌توان آن رویداد را کودتا دانست که نظامیان به قدرت می‌رسیدند و شاه را برکنار می‌کردند. در حالی که شاه همچنان درقدرت بود.»


    با این حساب چرا واقعه سوم اسفند 1299 را کودتا می‌دانیم که سید ضیاء‌الدین طباطبایی را به قدرت رساند و بعد از صد روز دولت را تحویل رضا‌خان داد .هر دو نیز با افتخار از کلمه «کودتا» استفاده می‌کردند و آن را گریز‌ناپذیر می‌دانستند .

    در حالی که هیچ یک از دو عامل اصلی کودتا سلطان احمد شاه قاجار را از اریکۀ سلطنت به زیر نکشیدند و 5 سال بعد مجلس موسسان رای به انقراض سلطنت قاجار داد. با تعریف آقای امینی که عمویشان در روزهای کودتا وزیر دربار شاه بود سوم اسفند 1299 هم واقعه یا رویداد است نه کودتا!

    تعریف مصطلح کودتا «‌دخالت نظامیان در سیاست و کنار زدن رأس قدرت» است. مگر نظامیان دخالت نکردند و مصدق را از رأس قدرت کنار نزدند؟

    2. محمد قائد در کتاب خواندنی «ظلم، جهل و برزخیان زمین‌» می‌نویسد: «کسانی استدلال می‌کنند کودتایی در کار نبود و نخست‌وزیر از سوی شاه برکنار شد که اتفاقی عادی در حکومت و سیاست است. اما این حرف تنها هنگامی قابل دفاع است که شاه نگریخته بود. اسدالله علم در سال 1352 در مقاله‌ای در روزنامه کیهان نوشت: شاهنشاه برای حفظ نظم از کشور خارج شدند ولی روایت شده که روز 25 مرداد وقتی شاه می‌خواست از کلاردشت به رامسر برود و با هواپیما ایران را ترک کند کسانی از مردم محل کوشیدند او را دستگیر کنند و تحویل پاسگاه ژاندارمری دهند. شاه پس از آن هرگز به کلاردشت پا نگذاشت».

    3. اگر برکناری نخست‌وزیر در غیاب مجلس (که با رفراندوم منحل شده بود) امری قانونی و عادی بود چه نیاز به نقشه و استقرار تانک بود؟

    شاه خود در آخرین کنفرانس مطبوعاتی به مناسبت سالگرد 28 مرداد و در 26 مرداد 1357 و در گرماگرم تظاهرات و اعتراضات گفت:

    «‌من اتفاقا تابستان در سعد آباد زندگی می‌کردم. خبرهایی که می‌رسید حکایت از نقشه‌هایی می‌کرد که توسط توده‌ای‌ها و کمونیست‌ها طرح شده بود. برای حفظ این محل 4 تانک مامور شده بود که حتما قبل از وقایع بیست و پنجم امرداد تانک‌ها برای حفظ مقر آن دولت یاغی منتقل شدند. من خودم شخصا کلاردشت بودم و از دور ناظر جریانات. پس از تفکر زیاد نقشه‌ای کشیدیم که اگر دولت وقت فرمان قانونی پادشاه مشروطه ایران را اجرا نکند با ترک کشور مردم ایران را مختار به اتخاذ رویه مطابق میل‌شان کنیم.»

    اگر فرمان برکناری مصدق قانونی بود چه نیاز به ترک شهر و دیار؟ آیا ناصرالدین‌شاه هم پس از عزل امیر کبیر ممالک محروسه را ترک کرد؟!

    آگهی‌های کلیشه‌ای و شبیه به هم سالگرد کودتا در روزنامه اطلاعات 28 مرداد 1357

    10 دلیل در رد ادعای کودتا نبودن 28 مرداد/ واقعا کودتا بود

    4. استدلال قانونی بودن برکناری نخست‌وزیر مبتنی بر انحلال مجلس است در حالی که رفراندوم انحلال را نیز غیر قانونی می‌دانند. اگر همه پرسی انحلال مجلس هفدهم غیر‌قانونی بود چرا شاه دستور نداد همان مجلس هفدهم به کار خود ادامه دهد و نمایندگان معترض به مجلس نرفتند؟

    اگر قانونی بود و به استناد آن که دیگر مجلسی نبود تا امکان عزل نخست‌وزیر را داشته باشد چرا شاه فرمان عزل را نیمه‌شب صادر کرد؟ در واقع کودتای اول، 25 مرداد انجام شد که با هوشیاری مصدق شکست خورد و کودتای دوم 28 مرداد صورت پذیرفت که با دخالت خارجی پیروز شد. اگر عزل نخست‌‌وزیر در غیاب مجلس از حقوق پادشاه بود چرا ساعت یک بعد از نیمه شب با 4 کامیون نظامی و دو جیپ ارتش و یک زره‌وش فرمان عزل را ابلاغ کردند؟

    هنر مصدق این بود که با قید ساعت، رسید داد و در همان حال دستور توقیف و خلع سلاح آورنده فرمان را صادر کرد تا بعدها نتوانند ادعا کنند که در شرایط عادی فرمان را ابلاغ کرده‌اند و کودتا نبوده است.

    5. برخی مدعی‌اند در واقع با رد فرمان شاه این مصدق بود که کودتا کرد و شاه به همین خاطر برای حفظ جان خود ناگزیر از فرار شد و دولت 25 تا 28 مرداد کودتایی است و 28 مرداد یک «ضد کودتا» بود برای باز گرداندن حکومت قانون و نجات کشور از دست کمونیست‌ها.

    این همان اتهامی است که مصدق را به خاطر آن محاکمه و تبعید کردند و تا پایان عمر در حصر گذاشتند و دکتر فاطمی را به همین اتهام اعدام کردند.

    اما از دو حال خارج نیست: یا شاه، رفراندوم انحلال مجلس هفدهم را قانونی می‌دانست که باید به رأی مردم تمکین می‌کرد و منتظر تشکیل مجلس جدید می‌ماند و بر پایه آن دولت را هم تحمل می‌کرد و اگر نمی‌دانست چرا فرمان انتخابات مجلس هجدهم را صادر کرد در حالی که قبول همه‌پرسی مستلزم ابقای دولت مصدق هم بود.

    مصدق یک حقوق‌دان زیرک و بین‌المللی بود. با نوع سؤال رفراندوم دولت و مجلس را به هم پیوند داده بود و قبول رفراندوم یعنی هم انحلال مجلس و هم ادامه کار دولت و نپذیرفتن آن هم به این معنی که مجلس هفدهم اعتبار دارد و عزل نخست‌وزیر را باید مجلسی انجام دهد که از نظر شاه مشروع بوده و در هر دو حالت فرمان عزل مردود بود.

    زیرا اگر مجلس داشتیم که غیر مجلس نمی‌توانست فرمان عزل بدهد و اگر نداشتیم یعنی نتیجه رفراندوم – هم انحلال مجلس و هم ادامۀ کار دولت - را قبول کرده بود.

    در متن سؤال همه‌پرسی دقت کنید:

    «‌اگر با این دولت و نقشه و هدف آن موافق هستید رای به انحلال مجلس بدهید تا مجلس دیگری تشکیل شود که بتواند در راه تامین آمال ملت با دولت همکاری کند و اگر با ادامه وضع کنونی مجلس موافقید تا دوره هفدهم سپری شود و دولت دیگری روی کار بیاید که با این مجلس همکاری کند رای مخالف به انحلال مجلس بدهید».

    پس مردم فقط به انحلال مجلس 17 رای ندادند. در واقع به ادامه دولت مصدق هم رای دادند و عزل او کودتا علیه مردم بود.

    6. مخالفین می‌گویند مصدق می‌دانست که چنانچه مجلس 17 را منحل نکند و حسین مکی به عنوان ناظر مجلس به بانک مرکزی راه یابد موضوع چاپ اسکناس بدون پشتوانه لو می‌رود و آن گاه نخست‌وزیر را به صورت قانونی برکنار می‌کردند. بنا‌براین پیش‌دستی کرد و ترجیح داد زودتر و قهرمانانه و مظلومانه و با کودتا کنار برود نه به صورت قانونی و بعد‌تر.

    مصدق تلویحا این موضوع را انکار نمی‌کرد و می‌گفت نمی توانسته امید‌های یک ملت را به مجلسی بسپارد که نماینده واقعی آنان نبود. یکی از هنرهای سیاست مداران پیش‌دستی است و اگر هم پیش‌دستی کرده باشد کار بدی نبوده است. ضمن این که در آن مقطع گریزی از چاپ اسکناس نبود و لو رفتن قضیه تورم زا بود.

    7. مخالفان مصدق معتقدند اگر در 30 تیر 1331 احمد قوام مانده بود مسیر کشور متفاوت می‌شد. آنها و بسیاری دیگر قوام را به عنوان سیاست‌مداری باهوش و معتبر قبول دارند. پس داوری درباره قانونی بودن فرمان عزل را به او می‌سپاریم.

    احمد قوام 4 سال قبل‌تر و در 26 اسفند 1328 در نامه ای به محمد‌رضا شاه و در واکنش به فراخوان مجلس موسسان نوشته بود:

    «قانون اساسی طبق اصل 44 متمم، شخص پادشاه را از مسؤولیت مبرا دانسته و در نتیجه همین عدم مسؤولیت است که تمامی موادی که مربوط به فرماندهی کل قوا و عزل و نصب سفرا و اعلان جنگ و صحه امضای فرامین و آنچه از این قبیل است عموما دارای جنبه تشریفاتی می‌گردد و این حقوق فقط و فقط ناشی از ملت ایران است.»

    8. اگر کودتا نبود و یک واقعه و رویداد داخلی و عادی بود چرا سال‌ها بعد مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه دولت بیل کلینتون و به منظور امکان گفت‌و‌گو با رییس جمهوری وقت ایران – سید محمد خاتمی – در نشست سازمان ملل و در جریان سخنرانی خود در 17 مارس سال 2000 به خاطر «‌دخالت‌های آمریکا در براندازی دولت دکتر محمد مصدق در سال 1953» ابراز تأسف کرد؟ بابت یک موضوع داخلی در ایران؟

    9. اگر کودتا نبود چرا کارشناسان و پژوهش‌گران خارجی بار‌ها از واژه کودتا استفاده کرده‌اند؟

    مارک گازیوروسکی یکی از شناخته‌شده‌ترین پژوهش‌گران در زمینه کودتا‌ی28 مرداد است. اساسا عنوان کتاب او «‌مصدق و کودتا در تهران» است.

    او به صراحت می‌نویسد: «سیا با کمک محدود انگلستان، به طراحی و کمک مالی و هدایت کودتا پرداخت. آنان فضل‌الله زاهدی را به عنوان رهبر ظاهری کودتا انتخاب کردند و شاه را متقاعد ساختند زاهدی را بپذیرد و از کودتا حمایت کند».

    10. اگر عزل مصدق امری عادی بود شاه با اکراه بسیار آن را انجام نمی‌داد. به احتمال بسیار زیاد متن برکناری را خود شاه ننوشته بلکه تنها کاغذ سفیدی را امضا کرده و دکتر مصدق هم از نزدیک بودن سطور پایانی متن گفته بود که نشان می‌داد بعد از امضا نوشته شده است.

    ثریا اسفندیاری بختیاری در کتاب خاطرات خود نوشته است: «‌در رم شاه به من گفت باید صرفه جویی کنیم چون به اندازه کافی پول برای خرید مزرعه در آمریکا هم نداریم.» همین نشان می‌دهد شاه بعد از فرار در 26 مرداد آماده تشکیل زندگی تازه ای همراه ثریا در آمریکا بوده و سلطنت را در واقع تمام شده می دانسته و همین که جان خود را نجات داده بود راضی بود.

    ممکن است گفته شود مصدق با رد فرمان عزل کودتا کرد ولی با این فرض نادرست هم باز سلطنت شاه تمام شده بود. چندان که فاطمی درخواست اعلام جمهوری می‌کند و مصدق نمی‌پذیرد و می‌گوید من قرآن مُهر کرده‌ام که به سلطنت وفادار باشم و شورای سلطنت تشکیل می‌دهد.

    به این اعتبار سلطنت آغاز شده در 25 شهریور 1320 در 25 مرداد 1332 به پایان می‌رسد و در آن 4 روز ایران شاه نداشته کما این که در سفارت ایران در رم کارمندان حاضر به سرویس دهی به او نمی‌شوند و تنها یک نفر ریسک می‌کند و اتومبیل خود را دراختیار وی قرار می‌دهد و بعد البته صدها برابر پاداش می‌گیرد.

    دوره جدید از 29 مرداد یا 31 مرداد شروع می‌شود. در این باره هم می‌توانند بگویند با کودتای غیر قانونی در 25 مرداد ناگزیر از ترک سلطنت شد و در پی «قیام ملی» مردم بازگشت. اگر این فرض را درست بدانیم و دخالت خارجی را هم با عنوان کمک برای روی کار نیامدن کمونیست‌ها توجیه کنیم بسیار خوب! این دورۀ جدید ناشی از قیام ملی و به کرسی نشستن خواست ملت برای کنار زدن دوبت مصدق و دفع کمونیست‌ها باید با شور و سرور و با دموکراسی شروع می‌شد نه با سرکوب! دراین حالت چه نیاز به دست‌گیری و تبعید مصدق و روشن فکران و ایجاد فضای امنیتی بود؟ چندان که دکتر اسلامی ندوشن نوشته تهران و ایرانی که در بازگشت از سفر فرانسه برای تحصیل دیدم آن تهران و ایران قبل نبود و به وضوح جامعه دل‌مرده شده بود. یعنی به خاطر تغییر عادی نخست‌وزیر که بارها رخ داده بود؟

    یادمان باشد ژنرال پرویز مشرف که با کودتا قدرت را در پاکستان در دست گرفت « کودتا» را انکار می‌کرد و می گفت:«‌آیا حزبی را منحل یا نشریه‌ای را توقیف کرده ام؟ وقتی سیاسیون و روزنامه نگاران همچنان فعال هستند و با هیچ یک برخورد نکرده‌ام و خونی از بینی کسی نریخته یعنی نام این انتقال قدرت را نباید کودتا بگذارید.»

    حتی اگر آنچه در 28 مرداد اتفاق افتاد «واقعه» یا «رویداد سیاسی» بود نه کودتا رفتارهای پس از آن اما به اذعان همه کودتایی بود.

    این استدلالات را می توان ادامه داد اما متن را طولانی می‌کند. از جمله این نکته که گفته می شود اسناد عملیات ماه اوت 1953 به خاطر کمبود جا دور ریخته شده و در بریتانیا با وجود گذشت دو دوره سی‌ساله بر خلاف سنت رایج اسناد منتشر نمی‌شود در حالی که دست‌رسی به دیگر اسناد برای دکتر مجید تفرشی سند‌پژوه ایرانی فراهم است.


    بر این دلایل 10 گانه موارد متعدد دیگر را هم می‌توان افزود از جمله این که اسدالله عَلَم در خاطرات خود از لفظ کودتا استفاده می‌کند. از عَلَم وفادارترند منکران کودتا؟!

    ----------------------

    * تصویر آگهی‌‌های روزنامۀ سال 1357 برگرفته از کانال آقای حمید‌رضا عابدیان

    بخش جدید عصر ایران: "که بود و چه کرد؟"

    عصر ایران - در سیاست و دانش و هنر و سایر حوزه‌های زندگی بشر، نقش "افراد" همیشه موضوعی قابل تامل بوده است. برخی از مورخان گفته‌اند تاریخ اگر یک بار دیگر تکرار شود، کم‌وبیش همین مسیری را می‌پیماید که تا کنون پیموده است. اما بسیاری هم معتقدند گاه یک "فرد" می‌تواند مسیر تاریخ را عوض کند؛ فردی که در شرایط خاصی ممکن است ببالد و موثر واقع شود، در شرایطی دیگر هم ممکن است در گوشه‌ای بماند و فرصت تاثیرگذاری بر حیات انسانی نصیبش نشود.

    در دوران برده‌داری و فئودالیسم، چه بسا فردی با ضریب هوشی و استعداد بالا، اصطبل‌دار یک برده‌دار یا فئودال نه چندان باهوش می‌شد و عمرش بدین‌سان سپری می‌گشت و ناشکفتگی‌اش محرومیتی عمومی در جهان انسانی پدید می‌آورد.

    نقش "تصادف" هم در حضور "افراد" در "تالار تاریخ" و رقم‌خوردن سرنوشت جوامع و کیفیت سیاست و دانش و هنر و ... موثر است. چه بسیار افراد مستعدی که تصادفا از دست رفته‌اند و بشریت از برکت وجودشان محروم شده است. و یا برعکس، بخت بد آن‌ها موجب شده جهانی از شر وجودشان در امان بماند!

    به هر حال تاریخ زندگی بشر لبریز از افرادی است که "چهره" شده‌اند و کاری بزرگ را درست یا غلط انجام داده‌اند و جهان انسانی را به شکل کنونی درآورده‌اند. از بودا و افلاطون و کوروش و اسکندر گرفته تا داروین و اینشتین و گورباچف و ریگان، نقش موثر افراد را در رقم‌خوردن تاریخ زندگی انسان می‌توان مشاهده کرد.

    اینکه این افراد علت یا معلول شرایط تاریخی بوده‌اند یا اینکه رابطه‌ای دیالکتیکی بین "فرد و جامعه" یا "فرد و تاریخ" وجود دارد، بحثی درازدامن است. مارکس معتقد بود انسان‌ها تاریخ خودشان را می‌سازند اما نه چنانکه می‌خواهند. دیکتاتورها اما معمولا تصورشان این است که می‌توانند تاریخ را چنان بسازند که می‌خواهند.

    هر چه باشد، نقش "افراد" در زندگی بشر و در وقوع تحولات تاریخی انکارناپذیر است. چه این تحولات بر وفق مرادشان باشد چه نباشد.

    بخش جدید عصر ایران:

    در رشته‌نوشته‌هایی که از این پس با عنوان «که بود و چه کرد؟» در عصر ایران منتشر می‌شود، به بررسی کارنامۀ افراد موثر در تاریخ زندگی بشر می‌پردازیم. قطعا شهرت این افراد یکی از ملاک‌های انتخاب آنان است ولی موثرین نامشهور را هم فراموش نمی‌کنیم.

    در این مجموعه، که از این به بعد تدریجا در عصر ایران ارائه خواهد شد، گزارشی نسبتا مختصر ولی حتی‌المقدور جامع و ان‌شاءالله جذاب از زندگی افراد موثر در حوزه‌های سیاست، دانش (علم و فلسفه)، هنر، جنگ، تکنولوژی، ایدئولوژی و ... پیش روی خوانندگان فرهیخته عصر ایران قرار می‌دهیم.

    باشد که این نوشته‌ها رغبت‌انگیز باشند برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ زندگی چهره‌های موثری که نیکی و بدی‌ و خردمندی و نابخردی‌شان در رسیدن عالم و آدم به مرحلۀ کنونی نقش قابل توجهی داشته است.

    تأمل در کار و بار و حال و روز گذشتگان احتمالا در رقم خوردن جهانی بهتر برای آیندگان موثر است. اگرچه هر فردی ممکن است احساس کند کار مهمی برای تغییر جهان از دستش برنمی‌آید، ولی نباید فراموش کنیم که تاریخ را ما "افراد" می‌سازیم.

    شلیک یک گلوله از تپانچۀ گاوریلو پرنسیب در 28 ژوئن 1914، آتش جنگ جهانی اول را برافروخت و منجر به کشته‌شدن 15 میلیون نفر شد. کسی با نام مستعار احمد رشیدی مطلق مقاله‌ای در روزنامۀ اطلاعات نوشت و مسیر تاریخ ایران‌زمین عوض شد. دستفروشی خودش را در تونس آتش زد و بهار عربی از راه رسید. اینشتین علم فیزیک را پیش برد و 230هزار نفر در هیروشیما و ناکازاکی ظرف چند ثانیه کشته شدند. مارکس کوشید اقتصاد سرمایه‌داری را تشریح و مظالمش را متوقف سازد وراهگشای کشته‌ یا تلف شدن حدود 100 میلیون نفر در حکومت‌های مارکسیستی قرن بیستم شد.

    بنابراین قدرت هیچ فردی را نباید ناچیز انگاشت. اگرچه هر فردی ممکن است در برابر تاریخ احساس حقارت کند اما تاریخ به ما می‌گوید که افراد را نباید دست کم گرفت. در مجموعۀ «که بود و چه کرد؟»، نگاهی می‌اندازیم به زندگی برخی از "افراد" کاروان بشریت.

    عاقبت مشروطه و سازگاری جمهوریت و اسلامیت

    دیدارنیوز ـ اسفندیار عبداللهی: ۱۴ مرداد سالروز پیروزی مشروطه در ایران از پروفسور حسن امین پرسیدیم، مردم ایران نهضت مشروطه را مدیون چه کسی و چه خاستگاه داخلی یا خارجی هستند؟

    عاقبت مشروطه و سازگاری جمهوریت و اسلامیت

    نهضت مشروطیت را وامدار چندین گروه ایم. اول، متفکران ترقی خواهی که پس از شکست ایران از روسیه متوجه عقب ماندگی صنعتی و فرهنگی ما شدند، از عباس میرزا و قائم مقام و بعد امیر کبیر بگیرید تا میرزا ملکم خان و‌‌ مدیران مطبوعات چاپ‌خارج و بعد چهره‌هایی در داخل مانند مشیرالدوله و تقی زاده.

    دوم، بازرگانان که برای داشتن تامین مالی و جانی خواستار تشکیلات درستی برای دستگاه عدالت بودند و اولین مطالبات این طبقه متوسط شهرنشین هم داشتن عدالت خانه بود.

    سوم، روحانیت شیعه که بر اساس قرائتی مترقی از دین اسلام و مذهب تشیع، عبور از استبداد و‌ حفظ حقوق مردم را توجیه و حمایت کرد. در راس این طبقه، آخوند خراسانی، علامه محمد حسین نائینی در نجف و‌‌ سیدین سندین بهبهانی و طباطبایی در تهران بودند. یادمان باشد که در عصر ناصری، میزبان سید جمال اسدآبادی در تهران، امین الضرب بزرگترین تاجر ایران بود. در انقلاب مشروطیت هم، بازتاب چوب خوردن سید قتدی به حکم عین الدوله و نقش حاجی بنکدار در دادن ناهار و شام به متحصنین سفارت انگلیس از شواهد نقش بازار در فرایند نهضت مشروطه خواهی بود. به همین دلیل، اولین کپی نسخه‌های فرمان مشروطیت به خانه امین الضرب در سه راه امین حضور آورده شد.

    چهارم، گذشته از این خاستگاه داخلی، دولت انگلیس هم در مقام رقیب روسیه تزاری که طرفدار استبداد قاجاریه بود، از مشروطه‌خواهی حمایت کرد و مشروطه طلبان متحصن در سفارت را پذیرفت.

    در مقطع آغاز مشروطه‌طلبی چه گروه‌هایی می‌دانستند چه می‌خواهند و چه جریان‌هایی نا دانسته در موج مشروطه شریک شدند؟ عدم آگاهی اکثریت مردم نسبت ماهیت مشروطه‌خواهی چه آسیبی به ادامه این مسیر وارد کرد؟

    در مشروطیت، دیوانیان و کارگزاران دولت که هم معایب استبداد را در مقام وزیر و مدیر اجرایی از نزدیک لمس می کردند و هم با نظام های سیاسی خارج از جمله کشورهای اروپایی، روسیه و عثمانی آشنایی یافته بودند، می دانستند چه می خواهند .‌اینان به فکر تغییر ماهیت نظام سیاسی از استبداد مطلقه به نظامی قانونمند بودند که سلطان مملکت و یا والی ایالت و یا حاکم ولایت یا خان و ایلخان و کدخدا یا حتی هر قلدر یاغی و‌گردنکش محلی نتواند به تصمیم فردی و بر اساس میل شخصی نسبت به اشخاص زیر سلطه خود زور بگوید، بلکه جان و مال و ناموس تک تک افراد مصون و محفوظ بماند و مجازات پس از محاکمه و اثبات جرم به تناسب تخلف شخص، معلو‌م و‌ معین شود.

    در مقابل این نخبگان آگاه، بسیاری از مردم از جمله مجاهدین مسلح یا متحصنان در سفارت انگلیس، از کم و‌کیف نظام مشروطیت موعود بی اطلاع بودند. برای ارائه ادله و قرائن و امارات این ناآگاهی،عمومی می توان شاهد آورد که :

    اولا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران در جنبش مشروطیت حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند چه رسد به آن که از نظامات مختلف سیاسی اعم از حاکمیت قانون و مشروط و محدود شدن قدرت مطلقه شاه و حاکم سر در آورند.

    ثانیا، اکثر مردم ایران در آن تاریخ ساکن روستا ها بودند و در آن شرایط، در جنبش مشروطیت شرکت و دخالتی نداشتند؛ حضور و غیبت آنان در صحنه به عنوان نیروی اجیر و‌ خدمتگر، وابسته به اراده مالکان و روسای ایلات بود.

    ثالثا، ناآگاهی اکثریت مردم در آن تاریخ از مبانی و مبادی مشروطیت، حتی پس از فتح تهران و استقرار مشروطیت دوم هم، آشکار بود. برای مثال این واقعیت در واقعه خلع سلاح مجاهدان آذربایجانی و تیرخوردن پای ستارخان به دست نیروهای دولت مرکزی و بختیاری های تابع سردار اسعد، مشهود بود که مثلا مجاهدین مسلح که برای مشروطه جنگیدند، از مبانی و اهداف مشروطیت و تساوی حقوق افراد ملت کاملا بی اطلاع بودند.‌ در این حادثه، آذربایجانی های تحت امر ستارخان و باقرخان خلع سلاح شدند، اما بختیاری های تحت فرمان سردار اسعد با تبعیض آشکار مسلح باقی ماندند و به زورگویی و چپاول و غارت هم دست زدند

    صحت و سقم و راست و دروغ یا چند و‌چون رفتار فاتحان تهران با مردم این شهر در روایات مختلف آمده است اما شاعری در شکایت از این دست درازی های مجاهدین بختیاری در تهران به اموال مردم گفته است:

    بختیار است، ولی بخت بد اینجاست که یار
    هرکجا میل کند میل به غارت !! دارد

    به فرض که بحث بدرفتاری و خوش رفتاری مجاهدان مشروطه هم مطرح نباشد، از جهت دانش و بینش گروه هابی که در مبارزات مشروطه طلبی شریک شدند، من یقین دارم، که اگر به فرض سردار اسعد بختیاری پس از فتح تهران ، از خلع محمدعلی شاه از سلطنت، پشیمان می شد و با شاه مخلوع فرضا به توافق می رسید که شاه مستبد بماند و سردار اسعد را صدر اعظم کند، نیروی نظامی و بختیاری‌های تابع سردار اسعد، طرفدار مشروطیت باقی نمی‌ماندند و خواهان استقرار مجدد نظام استبدادی می‌شدند.

    ایضا اگر ناهار و شام متحصنان سفارت انگلیس، مرتب نمی رسید و حاجی بنکدار برای به بار گذاشتن دیگ های پلو‌در باغ سفارت، وام نمی گرفت، یا سفیر انگلیس عذر متحصنان را می خواست و در عوض، دربار محمدعلیشاه یا سفارت روس یا مریدان حاج شیخ فضل الله نوری به طرفداران استبداد ناهار و شام مجانی و غذای نذری می دادند، اکثریت متحصنان سفارت انگلستان برای گرفتن غذای نذری در کنار مستبدین، به صف می ایستادند. (البته کارشناس محترم حاشیه را بر متن ارجح دانسته و نسبت به این مهم شاید بی توجه هستند که اگر بختیاری‌ها وارد تهران نمی‌شدند، مشروطه چه سرنوشتی پیدا می‌کرد)پ

    با وجودی که از بعد از سقوط کلیسا در اروپا و تا مقطع مشروطه ایران، فلاسفه سیاسی آن دوره‌ها همکاری سیستمی دین و عرف (مشروطه و مشروعه) را امری ناشدنی می دانستند، چرا مشروطه ایران از همان ابتدا درگیر طناب کشی دولت و مذهب شد؟ و چرا برخی روحانیون پرچم دار مشروطه شدند در حالی که فلسفه انقلاب کبیر فرانسه به عنوان پایلوت مشروطه خواهی را می‌دانستند؟

    در مقطع نهضت مشروطیت، تربیت عمومی مردم ایران مذهبی بود. اکثریت قریب به اتفاق مردم ذهنیت مذهبی داشتند و بنا بر این، موجه و مشروع نشان دادن اهداف مشروطیت مستلزم داشتن وجاهت شرعی و مشروعیت بود. تعابیر فرمان مشروطیت، قانون اساسی و متمم قانون اساسی همه ناظر به ملاحظات مذهبی است.

    عاقبت مشروطه و سازگاری جمهوریت و اسلامیت

    دلیل پیروزی نهضت مشروطیت، ائتلاف روشنفکران و مذهبیون علیه استبداد حاکم بود. شرایطی درست مانند نهضت ملی کردن صنعت نفت و قیام ۳۰ تیر با ائتلاف ملیون به رهبری مصدق با مذهبیون به رهبری کاشانی که اتحاد و اتفاق این دو نیرو کارساز شد و بعد که بین این دو نیرو اختلاف و انشقاق حاصل شد، جریان کودتا حاکم گشت.‌حتی پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ هم نتیجه قبول رهبری دینی به عنوان رهبری سیاسی از سوی روشنفکران و ملیون بود. اما این ائتلاف مقطعی یعنی اتحاد دین و دولت نمی تواند همیشه با توازن پیش برود، بلکه بالاخره یکی غالب و دیگری مغلوب می شود. در مشروطیت اندک اندک مخصوصا در سلطنت رضاشا ه، دیانت تضعیف شد. در انقلاب ۱۳۵۷ دین غالب شد چون دین و بیدینی، در هم ادغام نمی شوند ، بلکه یکی بر دیگری فایق می آید.

    چه دلایل دیگری در ناکام ماندن مشروطه تا قبل از انقلاب اسلامی سرغ دارید؟

    دلایل عمده ناکامی نهضت مشروطیت، فرهنگ سیاسی دیرپای استبدادزدگی در حوزه تمدنی ایران است. فرهنگ مشارکت، تعاون، تحزب و همگرایی در ایران بسیار ضعیف بوده و است. رقابت و حسادت و نداشتن انعطاف و تسامح و تساهل، عامل دیگر است. فرهنگ خودکامگی در ایران به حدی ریشه دار بود که از عهد هخامنشیان تا ساسانیان، بلکه در اساطیر، گاهی شاه وقت برادر یا پسر خود را که ممکن بود رقیب او در قدرت باشد زندانی می کرد یا از بین می برد.

    در اساطیر، گشتاسب پسرش اسفندیار را که چش به سلطنت دوخته بود، زندانی کرد و بعد هم با علم به این که به دست رستم کشته خواهد شد، به جنگ رستم یعنی به کام مرگ فرستاد. بردیا به دست کمپوجبه کشته شد. شیرویه پس از کشتن پدرش خسرو پرویز همه برادران خود را کشت که کسی مدعی سلطنت نماند. بیش از هزار سال بعد، هم، نادر شاه افشار پسرش رضاقلی میرزا را که ولیعهد بود، کور کرد.

    با این فرهنگ سیاسی، توقع رسیدن به نظم دموکراسی، زیادی است. مردم، خیلی زودتر از رضاشاه پهلوی به عنوان دیکتاتور مصلح و‌ منور تمکین کردند تا دکتر مصدق که تا حدودی دموکراسی را جا انداخت.‌در دوره رضا شاه هیچ‌رسانه آزادی وجود نداشت و کسی اعتراض نمی کرد. در دوره مصدق، مطبوعات آزاد بودند و به مصدق فحش می‌دادند و او‌ مانع آنان نشد و خالی به آزادی بیان و آزادی احزاب وارد نکرد.

    انقلاب سال 57 در ادامه مشروطه اتفاق افتاد یا در مقابل آن؟
    انقلاب ۱۳۵۷ در حقیقت اول با مشارکت نهضت آزادی و جبهه ملی و نیروهای چپ، در تداوم مشروطیت و جواب کودتای ۲۸ مرداد و استبداد نوین حاکم بود، ولی پس از قبول اصل ولایت مطلقه فقیه، در تقابل مشروطیت و در ادامه راه مشروعه حاج شیخ فضل الله نوری تغییر مسیر داد.

    شیخ فضل الله نوری مشروطه مشروعه می خواست، امروز هم جمهوری اسلامی داریم. اگر جمهوری را مشروطه و اسلامی را مشروعه بدانیم، آیا نظریه یا آرزوی شیخ در سال 57 محقق شد؟

    اساسا مفهوم جمهوریت با اسلامیت سازگاری ندارد. در غوغای جمهوریت ۱۳۰۲ و ۱۳۰۳ هم که رضاخان سردارسپه خواست، ایران را جمهوری کند، مراجع تقلید وقت یعنی شیخ عبدالکریم حائری یزدی، سید ابوالحسن اصفهانی و میرزا محمدحسین نائینی با او در قم ملاقات کردند و از او خواستند دست از جمهوریت بردارد تا با انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی موافقت کنند که این کار عملی شد.

    ۱۸ تیر؛ یک ریش‌تراش و چند دانشجو و کمی خون

    سال ۷۸ دو سال از روی کار آمدن دولت نخست اصلاحات گذشته. سالی که فروردینش با ترور سپهبد صیاد شیرازی آغاز شد. میانه سال هم با توقیف روزنامه‌های خرداد به مدیرمسئولی عبدالله نوری و بازداشت او و روزنامه سلام به مدیرمسئولی موسوی‌خوئینی‌ها، خودکشی سعید امامی و حمله به کوی دانشگاه تعریف می‌شود.

    ۱۸ تیر؛ یک ریش‌تراش و چند دانشجو و کمی خون

    جرقه ماجرای کوی دانشگاه از کجا زده شد

    محمدناصر احدی در روزنامه همشهری نوشت: احتمالا توقیف هیچ نشریه‎‌‎ای در تاریخ مطبوعات ایران به اندازه توقیف روزنامه «سلام» در سال ۱۳۸۷ پیامد نداشته است. ۲۰ بهمن ۱۳۶۹ بود که «سلام» به مدیرمسئولی سیدمحمد موسوی‌خوئینی‎‌‎ها و به سردبیری عباس عبدی کار خود را آغاز کرد.

    ۱۸ تیر؛ یک ریش‌تراش و چند دانشجو و کمی خون

    این روزنامه منعکس‎‌‎کننده انتقاد‌های موسوی‌خوئینی‎‌‎ها و همفکرانش در مجمع روحانیون مبارز به تصمیمات و سیاست‎‌‎هایی بود که از نظر آن‌ها وجاهت نداشت. به نوشته کتاب «روزنامه‌‎‎نگاری در ایران؛ از رسالت تا حرفه»، «در پانزدهم تیر‎‌‎ماه [۱۳۷۸]، یک روز پیش از تصویب طرح [اصلاح قانون مطبوعات]، روزنامه سلام در صفحه اول خود گزارشی چاپ کرد و «پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات» را به سعید امامی یا اسلامی، از اعضای ارشد وزارت اطلاعات نسبت داد که دولت او را مسئول قتل داریوش و پروانه فروهر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده دانسته و بازداشت کرده بود.

    ۱۸ تیر؛ یک ریش‌تراش و چند دانشجو و کمی خون

    ۲ هفته پیش از تصویب طرح رسما اعلام شده بود که سعید امامی در زندان خودکشی کرده است. گزارش سلام نه‎‌‎تن‌ها نتوانست جلوی تصویب طرح را بگیرد، بلکه باعث شد «دادگاه ویژه روحانیت» در شانزدهم تیرماه ناشر و مدیرمسئول روزنامه، حجت‎‌‎الاسلام سیدمحمد خوئینی‎‌‎ها، را برای بازجویی احضار کند و به او دستور دهد که انتشار روزنامه را متوقف کند و در انتظار تشکیل دادگاه باشد.»

    ۱۵ تیر روزنامه سلام برای پنج سال توقیف می‌شود و این آغاز ماجرای کوی دانشگاه است. ساعت ۹ شب ۱۷ تیر خبر توقیف سلام بین همه دانشجو‌ها پخش شده. روزنامه‌های دوم‌خردادی صفحه نخست خود را به این اتفاق اختصاص دادند و آن را مقابله با توسعه سیاسی دانستند. تجمع آن‌ها همان شب از تجمعی مقابل خوابگاه آغاز می‌شود و تا بامداد ادامه پیدا می‌کند. یک ساعت بعد تجمعی مقابل سینمای کوی شکل گرفته. به هم پیوستن این دو تجمع همان اتفاقی را رقم می‌زند که مسیر اعتراض‌های کوی به بیرون از دانشگاه کشیده می‌شود.

    ۱۸ تیر؛ یک ریش‌تراش و چند دانشجو و کمی خون

    محمدکاظم کوهی، مدیرکل وقت کوی دانشگاه تهران که از زمان آغاز ماجرای ١٨ تیر در کوی دانشگاه حضور داشته، در مورد چگونگی شروع این حادثه به روزنامه اعتماد گفت: «اعتراضی که دانشجویان در هجدهم تیرماه سال ۷۸ نسبت به بسته شدن روزنامه سلام و سایر مسائل داشتند، اعتراضی کاملاً مرسوم و شناخته شده بود. عموماً عرف بر این بود که دانشجویان در موارد اعتراضی، اجتماعی را تا حد فاصل جلال آل‌احمد یا درب اصلی کوی تشکیل می‌دادند و با هماهنگی‌ای که ما با نیروی انتظامی، حراست کل و حراست وزارت علوم داشتیم، این تجمعات، بدون کوچک‌ترین درگیری یا تنشی به پایان می‌رسید. در ابتدای این تجمع اعتراضی، نیرو‌های کلانتری یوسف‌آباد، طبق معمول به محل خیابان کوی آمده بودند و پس از صحبت با دانشجویان، با شعار‌هایی نظیر «نیروی انتظامی، تشکر، تشکر» محل را ترک کردند.»

    کوهی در مورد تفاوت این تجمع با سایر تجمع‌های دانشجویی توضیح داد: «تفاوت این تجمع با سایر تجمعات در این بود که خودرو‌های زرهی یگان ویژه با مامورانی با لباس‌های ضد شورش به فرماندهی شخصی به نام سردار امیراحمدی در مقابل کوی مستقر شدند. شخصاً، بلافاصله، پس از مشاهده این موضوع، از این فرد خواهش کردم که صحنه را ترک کنند؛ چرا که معتقد بودم این نحو استقرار نیرو‌های یگان ویژه، موجب تحریک دانشجویان می‌شود. ایشان، اما در پاسخ به خواهشی که کردم، من را با ضربه‌ای به داخل جوی آب پرت کرده و در همین حین، دانشجویانی که شاهد ماجرا بودند، از این رفتار خشمگین شده و به بیرون آمدند. حتی پس از این رفتار نیز باز خواهش کردم که حدوداً ۵ دقیقه زمان به ما بدهد تا دانشجویان را به داخل کوی برگردانده و حتی راضی به ترک محل اطراف نرده‌ها کنیم. واکنش این فرد، اما همچنان توأم با توهین و پرخاشگرانه بود و پس از آن دستور حمله به داخل کوی را صادر کرد.»

    ۱۸ تیر؛ یک ریش‌تراش و چند دانشجو و کمی خون

    بین روز‌های ۱۸ تیر تا آرام‌شدن اوضاع چهره‌های اصلاح‌طلب زیادی بین دانشجو‌ها می‌روند. مجید انصاری، موسوی لاری؛ وزیر کشور، فائزه هاشمی، فاطمه کروبی، مصطفی تاج زاده، عبدالله نوری، درودیان، اکبر گنجی، ابراهیم اصغرزاده و… از جمله این افراد هستند که هرکدام بعد‌ها روایت‌های خود را از آن وقایع ارائه دادند.

    ورود لباس شخصی‌ها به ماجرا

    ادامه نوشته

    چرا انقلاب 1357 ضداستعماری هم بود؟

     

    ✅ مقدمه

     

    🔻 استعمار یک محتوا دارد و یک شکل. محتوای استعمار در حدود 500 سال گذشته به دخالت و تأثیرگذاری کشورهای متروپل – پیشرفته اروپایی و بعداً آمریکا- در کشور حاشیه‌ای- عقب‌مانده- آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین است.

     

    ▪️ شکل استعمار؛ گاهی حکومت مستقیم استعمارگران است، مانند هند توسط انگلیس و الجزایر توسط فرانسه. گاهی نفوذ در هیأت حاکمه کشورهاست مانند نفوذ انگلیس از دوران صفویه و نفوذ روس- انگلیس در دوران قاجار و تا نیمه‌های دوران رضاشاه و البته بیشتر انگلیس و آلمان در نیمه دوم حکومت رضاشاه و انگلیس- آمریکا، پس از 1320 و البته بازهم بیشتر انگلیس و نقش آمریکا- انگلیس در کودتای 1332 و پررنگ‌تر شدن نقش آمریکا تا 1343 که نقش آمریکا مؤثرتر از انگلیس می‌شود. دقیقاً از کابینه منصور،‌ ترور منصور هم در کشاکش جابجایی نقش این دو استعمارگر، معنی می‌دهد.

     

    رابطه‌ی به قدرت رسیدن خاندان پهلوی و استعمار

     

    🔻می‌دانیم و مدرک و سند به اندازه کافی وجود دارد که رضاخان را انگلیسی‌ها در توافق با انقلابیون بلشویک سرکار آوردند و او را نماینده‌ی «بورژوازی ملی» به روشنفکرانما جا زدند. در مجلس چهارم، فراکسیون اقلیت که 12 نفر بودند به رهبری مدرس، مصدق، ملک‌الشعراء بهار و... با طرح استعمارگران- تغییر سلطنت قاجار به پهلوی- مخالفت کردند ولی رضاخان با توطئه و تمهیداتی که فراهم کرده بود و با حمایت فراکسیون سوسیالیست به رهبری سلیمان میرزا اسکندری و مشورت مرتب سفارت انگلیس، جلب حمایت مراجع حوزه‌های قم و عراق؛ از جمهوری صرف‌نظر کرد ولی رضاشاه شد. جوهر این تغییر توسط مسئولان نظامی- سیاسی انگلیسی‌های تهران- بغداد آمده بود. ضرورت این کار از منظر انگلیسی‌ها تشکیل یک دولت مرکزی قدرتمند و حفاظت از لوله‌های نفت جنوب بود که دیگر نمی‌شد با سران قبایل آن را حفظ کرد و ضمناً در غیبت تأثیرگذاری عمده‌ی جانشینان تزار در روسیه، انگلیس از موقعیت باید استفاده می‌کرد و در ایران هژمون می‌شد.

     

    ✅ چرخش به‌طرف آلمان

     

    ▪️ در وسط دوران پادشاهی رضاشاه، قدرت جدیدی در اروپا ظاهر شد با توانی قابل ملاحظه: آلمان هیتلری. رضاشاه که عنان او در دست دیکتاتوری استبدادی آغشته به ناسیونالیسم ضدمذهبی بود، اشتباه محاسبه کرد. نژاد آریایی هم او را بیشتر فریب داد به سوی آلمان متمایل شد. نتیجه؛ اشغال ایران در سوم شهریور 1320 و سقوط او بود.

     

    ✅ نقش استعمار در تداوم سلطنت پهلوی

     

    🔻 پس از اشغال ایران، بازهم استعمارگران تصمیم‌گیر اصلی بودند. جمهوریت یا تداوم سلطنت پهلوی مطرح بود. کارشناس برجسته‌ی مسائل ایران، خانم لمبتون که آن موقع در سفارت انگلیس در تهران خدمت می‌کرد و جامعه‌ی ایران را از هر کارشناس خارجی دیگر بهتر می‌شناخت؛ تداوم سلطنت پهلوی را توصیه کرد و انگلیس، شوروی و آمریکا را به این امر متقاعد ساختند و مرحوم محمدعلی خان فروغی هم نقش داشت و علی‌رغم جفاهای رضاشاه به او، مصلحت را در این دید. پس محمدرضاشاه با طرح استعمارگران به پادشاهی رسید.

     

    ✅ نهضت ملی و استعمار

     

    ▪️ با سقوط دیکتاتور نظامی با تجربه و به پادشاهی رسیدنمحمدرضاشاه، شاه جوان که نه ویژگی‌های پدر را داشت و نه هنوز با بافت نهاد پادشاهی به همگونی کامل رسیده بود، نتوانست در مقابل نهضت ملی که نماد آن دکتر مصدق و جبهه ملی بود، بایستد و به ناچار تحمل و تعامل را در پیش گرفت و صبر و انتظار پیشه کرد.

     

    🔻 نهضت ملی، یعنی؛ ملّی کردن قدرت و سیاست، یعنی، نفی استعمار و استبداد که ملیون در این راستا حرکت می‌کردند. ملّی شدن نفت بخش ملموس و عینی این هدف و سوژه‌ی بسیار خوب، مؤثر، ملّي و همه فهم بود. استعمار انگلیس که در جنگ‌های اول و دوم جهانی تضعیف شده بود و به استعمار درجه دو تبدیل شده بود استعمار تازه نفسی را به خدمت گرفت و با آمریکا، نهضت ملّی را شکست دادند، در حالی‌که مصدق در ملّی شدن نفت، هم در محافل حقوقی جهانی و هم در اندیشه‌ی روشنفکران جهان و هم در مشی رهبران استقلال‌خواه جهان- ناصر، تیتو، قوام نکرومه، سوکارنو و...- از حمایت و محبوبیت برخوردار بود و ایران پرچم‌دار استقلال کشورهای تحت استعمار و انگیزش جنبش عدم تعهد شده بود.

     

    ▪️ محمدرضا شاه که ذاتاً؛ ترسو، منفعل و فاقد ابتکار بود، با حمایت استعمارگران به حکومت بازگشت. اوا از خیر پادشاهی گذشته و به ایتالیا فرار کرده بود و استعمار این را نمی‌خواست.

     

    ✅کودتا و مشی جدید استعمار

     

    🔻 با کودتای 1332، استعمار جهانی برای اولین بار و بعداز جنگ جهانی دوم، چهره‌ی جدیدی از خود بروز داد و آن دخالت مستقیم در سرنگونی حکومت‌های ملّی در جهان بود که بعداً در اندونزی، هائیتی، شیلی و ده‌ها کشور دیگر تکرار شد.

    از این مرحله به بعد، آمریکا، هم به شاه و هم به انگلیس، حالی کرد که درایران من استعمار برتر هستم و باید ان را  به رسمیت بشناسید. در قرارداد کنسرسیوم ان را به رسمیت شناخته بودند ولی باید در انتخاب نخست‌وزیران و مدیریت ارتش و تشکیل سازمان امنیتی ساواک، هم به رسمیت می‌شناختند. آمریکا از 1930 با ناوگانش به خلیج فارس آمده بود و در عربستان نافذ شده بود و با خرج و مدیریتی که در کودتای 32 کرده بود، در ایران هم باید استعمار برتر می‌شد. جنبش مردم در خرداد 1342 و سرکوب آن، به لحاظ سیاسی برای آمریکا نقطه‌ی عطف بود تا مستقل از انگلیس و البته با هماهنگی آن و مشارکت درجه دوی لندن، در ایران، در همه‌ی زمینه‌ها، استعمار هژمون شود.

     

    ✅ زمینه‌های عینی و ملموس استعمار آمریکا پس از کودتای 32

     

    ۱- دولت

    ▪️ کابینه حسنعلی منصور و قبل از او دولت امینی، چرخشی معنی‌دار پس از سرکوب 1342 بود که «آمریکن فیل‌ها» کاملاً به قدرت برسند. هوشنگ نهاوندی، کارشکنی‌های عَلَم را که وابستگی تاریخی خاندانش به انگلیس مشهود است در تشکیل کابینه منصور را توضیح می‌دهد و حتی چند وزیر را در کابینه «تحمیل» می‌کند، از جمله عالیخانی را. ترور حسنعلی منصور را هم که توسط افرادی غیر از آیت الله خمینی طراحی و برای آن فتوا صادر شده بود، باید در چارچوب تقابل آمریکا- انگلیس دید. از کابینه هویدا تا 1357 «آمریکن فیل‌ها» مصدر محور هستند.

     

    2- ارتش

    🔻 بعد از کودتای 1332 آمریکایی‌ها در ارتش ایران نفوذ بسیار یافتند  و ارتش را به لحاظ لجستیک، مدیریت، کنترل و در چارچوب طرح ناتو و تشکیل سنتو و سیتو و همبستگی این پیمان‌های نظامی به هم در راستای منافع ناتو و جنگ سرد قرار دادند تا مرحله‌ای که در انقلاب 57 ، 55 هزار آمریکایی در ایران «مستشاری» می‌کردند. می‌دانیم که معنی مستشاری یعنی چی؟

     

    رکن ۲ ارشد ایران که مرکز اطلاعات نظامی ایران بود، به تأکید هوشنگ نهاوندی در تاریخ شفاهی هاروارد، توسط افسران آمریکایی اداره می‌شد.

     

    🔻 ارتش آمریکا در چارچوب برنامه‌های ناتو و با محمل پیمان سنتو که ایران را عضو آن کرده بودند، کل کشور ایران را زیرچشم داشت و هدایت می‌کرد. شاه فقط پول این سلاح‌ها را از مخازن نفت تأمین می‌کرد و وقتی که کیسینجر و نیکسون او را «ژاندارم منطقه» کردند، جز سمعاً و طاعتاً، کار دیگری نمی‌توانست بکند. تا جایی که در ظفّار و سومالی و ویتنام و... هم دخالت نظامی می‌کرد. نزدیک انقلاب هم ژنرال ناتو، هایزر به ایران آمد تا ارتش را حفظ کند و ارتش را در راستای تصمیم سیاسی سیاست‌سازان نگهدارد.

     

    3- دستگاه‌های اطلاعاتی – امنیتی

    ▪️ پس از کودتای 32، موساد، سیا و اینتلیجنس سرویس، طرح تشکیل ساواک را هم طراحی و هم آن را ایجاد نمودند و تا انقلاب  1357 با آن همکاری تنگاتنگ داشتند. مسئولان ساواک در این کشورها- مخصوصاً اسرائیل و انگلیس- دوره‌های لازم را می‌دیدند و حتی ساواک برای رصد کردن کشورهای عربی- اردن،‌ عربستان، مصر، شیخ‌نشین‌ها- در ایران پایگاه‌های ویژه داشت. مشروح این همکاری را می‌توان در بازجویی‌های حسین فردوست- دوست صمیمی شاه که پس از ناامید شدن از نجات شاه با انقلابیون همکاری می‌کرد- خواند.

     

    🔻 در سال 1338 که شاه به دیدار ملکه انگلیس رفته بود، او به شاه توصیه کرد که «دفتر ویژه اطلاعات» تأسیس کنید تا همه اطلاعات روزانه را برای شما خلاصه کنند. حسین فردوست با دیدن آموزش‌های لازم در انگلستان تا انقلاب، این مسئولیت را بر عهده داشت. در همان ملاقات، ملکه به شاه گفت که به دلیل شرایط جغرافیایی ایران و همسایگی با شوروی، شبکه‌ جاسوسی مخفی به نام «شبکه بی‌سیم» باید تشکیل شود که فقط MI6 ، موساد و سیا و رکن 2 ارتش ایران از آن خبر خواهند داشت و مرکز آن در قبرس خواهد بود و توسط بی‌سیم اطلاعات روزانه از شهرهای همجوار شوروی به این مرکز مخابره خواهند کرد.کلّیه سوابق این شبکه در ایران را چند ماه قبل از انقلاب، مسئول MI6 از ایران خارج می‌کند و هیچ سابقه‌ای از آن وجود ندارد.

     

    ۴- اصلاحات ضدانگیزه‌ای

    ▪️ آیا «انقلاب شاه و مردم» یا «انقلاب سفید»، ابتکار شاه بود یا ابتکار دستگاه حزب دموکرات آمریکا؟ چیزی که در ده کشور وابسته به آمریکا، از جمله در فیلیپین و کره جنوبی و ترکیه و... هم اجرا شد. البته به این معنی نیست که در این اصلاحات موارد مثبت نبود، بحث سر این است که استعمار مدرن در ایران چگونه عمل می‌کرد و مصدق چگونه می‌خواست عمل کند؟

     

    🔻 از سال 1355 آمریکایی‌ها شروع به انتقاد از شاه. کردند وزیر انرژی آمریکا (سایمون) شاه را «خُل» نامید. یکی از کمیسیون‌های سنای آمریکا در یک طرح تحقیقاتی، ادامه‌ی حکومت شاه را خطرناک ارزیابی کرد که شاه به علت فساد گسترده در دستگاه حکومتی و ضعف مدیریت، نمی‌تواند رادیکالیسم جامعه را کنترل کند و باید فکری کرد. آینده ایران باید تغییر کند.

     

    ▪️ در همان سال 1355 آمریکایی‌ها با شخصیت برجسته‌ی جبهه ملی و نهضت مقاومت، حضرت آیت الله سیدرضا زنجانی، تماس گرفتند و گفتند که می‌خواهیم شاه را عوض کنیم. حکومت را به کی واگذار کنیم؟ موقعی که ایشان گفت که هنوز اعضای جبهه ملی و شاگردان دکتر مصدق هستند، به آن‌ها واگذار کنید. آمریکایی‌ها گفتند خیر! به افراد ضد کمونیست واگذار می‌کنیم که جلوی عدالت اقتصادی- اجتماعی را بگیرند. سوسیالیسم نباشد. از دی ماه 56 تا بهمن ماه 57 ، این آمریکایی‌ها بودند که مسایل ایران را دقیق، روزانه و گسترده رصد می‌کردند و سفرای آمریکا و انگلیس مرتب با شاه ملاقات و روحیات او را ارزیابی می‌کردند و توصیه‌های خود را به او می‌دادند. گاهی در این توصیه‌ها ناهماهنگی هم بود. برژینسکی – راکفلر می‌گفتند: بکش! وزارت خارجه می‌گفت: نه، آرام باش، حقوق بشر و آزادی‌ها را مراعات کن و... و بالاخره هم در گوادلوپ، تصمیم گرفتند که «شاه باید برود»!

     

    5- گفتار آیت الله خمینی

    🔻 آیت الله خمینی از 1341، گفتمان ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی و ضد استبدادی را شروع کرد. از دی ماه 1356 که جنبش مردم شروع شد در تبلیغات روحانیون طرفدار ایشان، این گفتمان تکرار می‌شد. در موقعی که جنبش اعتراضی به جنبش انقلابی تبدیل شد، یعنی بهار 1357، مواضع ضد آمریکایی (ضد استعماری) هم تشدید شد. مذاکرات تهران و نوفل لوشاتو هم با آمریکایی‌ها به این منظور که انتقال قدرت مسالمت‌آمیز باشد در جریان بود و این هم حکایت از نفوذ آمریکا داشت.

     

    ✅ نتیجه‌گیری

     

    ▪️ تمامی شواهد و قرائن و اسناد و مدارک که پس از 43، به فراوانی منتشر شده‌اند و سلطنت‌طلبان منصف هم به آن اقرار دارند حکایت از نفوذ استعمار در نهاد پادشاهی ایران از 1299 تا 1357 دارد. آن وقت نمی‌توان نتیجه گرفت که انقلاب 1357، ضد استعماری هم بود؟

     

     

    #انقلاب_1357

    #حسین_رفیعی

    #وجه_ضداستعماری_انقلاب_

    دور‌بین ابراهیم گلستان در دادگاه دکتر مصدق/ آینه در تالار آینه

     عصر ایران؛ مهرداد خدیر- یکی از مناسبت های 17 آبان در تاریخ معاصر ایران، آغاز محاکمۀ دکتر محمد مصدق کمتر از سه ماه پس از کودتای 28 مرداد 1332 در تالار آینۀ قصر سلطنت‌آباد تهران است؛ بزرگ ترین باغ ییلاقی ناصر‌الدین شاه که شاهد اتفاقات مهم تاریخی بوده و مشهورتر از همه: تاج‌گذاری احمد‌شاه قاجار در 1332 هجری قمری و محاکمۀ دکتر محمد مصدق در 1332 هجری خورشیدی.

    دور‌بین ابراهیم گلستان در دادگاه دکتر مصدق/ آینه در تالار آینه

      رضاشاه البته به نمادهای قاجار بی علاقه بود و چشم به روی تخریب بخش هایی از آن بست اما حوض‌خانه و برج سلطنت‌آباد و تالار آینه باقی ماندند و در دوران محمد رضا شاه به کارخانه مهمات‌سازی تبدیل شد و اکنون در اختیار وزارت دفاع است.

      تصور شاه و نخست‌وزیر کودتا- فضل‌الله زاهدی- این بود که با شتاب در محاکمۀ دکتر مصدق تکلیف او زودتر روشن می‌شود و پرونده را می‌بندند و نمی‌دانستند که پرونده تازه‌ای باز می‌شود.

      زاهدی البته حس دو گانه‌ای به مصدق داشت. هم احترام چون رییس او بوده و هم براندازنده دولت او و دوست داشت دادگاه سریع برگزار شود و در عین حال به حساب بی‌احترامی او گذاشته نشود. این دو اما قابل جمع نبود.

    17 آبان 1332 دادگاه بدوی کار خود را در حالی آغاز کردکه نظامیان آن را اداره می‌کردند و به کسانی که مدعی‌اند آنچه در 28 مرداد اتفاق افتاد کودتا نبود این را هم می‌توان یادآور شد که سرتیپ تیمور بختیار و چند سرلشگر در دادگاه چه می‌کردند و مگر مصدق، نظامی بود؟ در دهۀ 40 نیز مهندس بازرگان و یاران غیر نظامی او را در دادگاه نظامی محاکمه کردند.

      در آغاز جلسه رییس دادگاه خطاب به مصدق می‌گوید: خود را معرفی کنید و او پاسخ می‌دهد:دکتر محمد مصدق فرزند هدایت. سپس از مذهب او می‌پرسد و مصدق می‌گوید از آن آقا بپرسید ( در ادامه مشخص می‌شود چرا چنین پاسخ می‌دهد) و بعد نوبت به شغل که می‌رسد با صدای بلند می گوید: نخست وزیر قانونی.

    هر چند پاسخ های صریح و پاره ای رفتارهای دکتر مصدق از جمله سر گذاشتن بر شانه وکیل تسخیری – سرهنگ جلیل بزرگمهر- ( که به تعبیر مصدق، تسخیری بود اما تسخیر نشد) وبه خواب واقعی یا مصلحتی رفتن تاریخی و ماندگار شده اما این را هم باید گفت که این ثبت در تاریخ به لطف عکس هایی است که ابراهیم گلستان گرفت و با هنرمندی تمام و با استفاده از زمینۀ تالار آینه تصاویری از مصدق را پیش چشم ایرانیان و جهانیان قرار داد که دادگاه را از اتفاقی که باید بی سر و صدا تمام می شد خارج کرد.

    دور‌بین ابراهیم گلستان در دادگاه دکتر مصدق/ آینه در تالار آینه

      ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز پرآوازۀ ایرانی که با شرکت نفت ارتباط داشت و به تازگی 99 سالگی را پشت سر گذاشته سال قبل در گفت و گویی با سهیلا عابدینی و در مصاحبه با مجلۀ چلچراغ ماجرا را این گونه روایت کرد:

    « روزی که من رفتم دادگاه، اولش که مصدق را آوردند، خبرنگارها همه بودند. من به رئیس دادگاه گفتم که من عکس نمی‌گیرم، من دارم فیلم می‌گیرم، چون عکاس‌ها را دیگر بعد از ورود مصدق بیرون می‌کردند. من خیلی آرام و مودب به رئیس دادگاه گفتم فیلم من برای تلویزیون آمریکاست (تلویزیون ان‌بی‌سی)، نمی‌شود هم فیلم برنداشت. اگر من فیلم برندارم و این فیلم در خارج نشان داده نشود، خواهند گفت که دادگاه دروغی بوده و کار قلابی و نمایشی بوده و جعل کردند. اجازه می‌دهید من فیلم بگیرم! به ‌این ‌ترتیب بود که من قبولاندم که من می‌مانم همین‌جا. گفتم دوربین من فلش ندارد، سروصدا نمی‌کنم، همین‌جا روی زمین زیر تریبون شما می‌نشینم روبه‌روی مصدق و هیچ صدایی نمی‌کنم. اگر صدا کردم، شما بگویید مرا ببرند بیرون. قبول کرد رئیس دادگاه.

      من هم نشستم روی زمین. به فاصله یک‌دو متری از مصدق. آن‌جا هم فیلم گرفتم و هم عکس. دوربینی که برای عکاسی استفاده می‌کردم، عدسی‌‌یی داشت که ‌دهانه خیلی باز داشت. معمولا دهانه لنز بقیه دوربین‌ها یک به سه‌ونیم است. عدسی من یک‌ به ‌یک‌ونیم بود. اصلا احتیاج به فلش نداشتم. همه عکس‌ها را می‌توانستم با نور موجود بگیرم. این نوع عدسی هم عمق میدانی‌اش کم است، بنابراین تمام عکس‌هایی که من از مصدق گرفتم، در تالار آینه بود، تمام آینه‌های تالار از فوکوس خارج است. یک حالت فوق‌العاده قشنگی دارد. اصلا شبیه عکس‌هایی که بقیه گرفتند، نیست. چون در آن زمان همچین عدسی‌ یی در تهران نیاورده بودند که همه داشته باشند.

      فیلمی هم که من به کار می‌بردم، یک فیلم خیلی سریعی بود، ۴۰۰ وستون بود. فیلم‌های مرسوم از ۸۰ وستون بیشتر نبود. من هیچ احتیاجی به نور خارجی نداشتم. این عکس‌ها هست الان. در بعضی مجله‌ها هم چاپ شد. اگر شما برخورد کردید به ‌عکس‌هایی که پشت سر مصدق فلو هست و از فوکوس خارج است و درخشندگی خاصی دارد، آن عکس‌ها، عکس‌هایی است که من گرفتم، فلش هم نیست، با نور موجود گرفتم.»

    ادامه نوشته

    معروف‌ترین فساد جنسی «فرح پهلوی» چه بود؟

    گروه جامعه جهان نيوز: فرح پهلوی با نام اصلی فرح دیبا سومین و آخرین همسر محمدرضا شاه پهلوی است. محمدرضا پهلوی مردی زن‌باره بود و از دوران نوجوانی بدین رفتار عادت داشت. شاه پس از ازدواج با فرح دیبا که دختری بی‌اصل و نسب بود و به لحاظ تبار، با همسران قبلی وی تناسبی نداشت راه را برای خیانت‌ها و هرزه‌گردی‌های خود هموارتر دید. این وضعیت فرح را نیز به واکنش متقابل و ارتباط بیشتر با مردانی از حلقه دوستان خود واداشت.

    از قدیمی‌ترین دوستان ایام تحصیل فرح در پاریس فریدون جوادی بود. به دنبال فرح، جوادی نیز به دربار راه یافت. جوادی دوست سفر و حضر فرح بود.


    کشف رابطه فرح با فریدون جوادی، معروف‌ترین فساد جنسی او بود، اما رابطه فرح و جوادی در یک دربار فاسد، امر غیرمنتظره‌ای جلوه نمی‌کرد و تنها در موقع بروز رقابت‌ها و حسادت‌ها تجلی می‌کرد. فرح نه‌تنها از فاش شدن این ماجرا واهمه‌ای نداشت، بلکه دستور داد تا اتاق یکی از مأموران گارد را در اختیار جوادی قرار دهند تا نزدیک او باشد.

    احمدعلی مسعود انصاری که مادرش، خاله فرح بود و به خاطر همین نسبت خانوادگی با فرح، به حلقه دوستان خصوصی شاه و فرح راه یافته بود، در خاطراتش به رابطه خاص و به قول خود او، غیرعادی بین فرح و فریدون جوادی اشاره کرده است: «یک نکته مهم، مسئله فرح و جوادی بود و آن اینکه در رفت و آمدهای مکرر به دربار به وجود یک رابطه غیرعادی بین فرح و فریدون جوادی پی‌برده بودم و چندبار به وسایل مختلف و با اخم و تَخم به جوادی حالی کرده بودم که این راز در پرده باقی نمی‌ماند، اما تأثیری نداشت. من هم این مسئله را با خاله‌ام (مادر فرح) در میان گذاشتم. خانم دیبا حقیقتاً ناراحت شد و ظاهراً بعداً این مسئله را با فرح در میان گذاشته بود، مدتی بعد فرح با حالت عصبانیت خطاب به من گفت: حالا برای مادرم درباره رفتار من جاسوسی می‌کنی؟!»

    درست است که شهبانوی مملکت دوست‌پسر داشته باشد؟
    ملکه مادر در این باره معتقد است فرح «عمداً و عالماً کاری می‌کرد که به محمدرضا لطمه بخورد.» تاج‌الملوک مادر محمدرضا پهلوی که به گفته خودش از سال ۱۳۵۲ با فرح قهر کرده و کلمه‌ای با او سخن نگفته بود، بارها برخوردهای تند و خشنی در قبال رفتارهای فرح داشت: «یک بار آقای رئیس خدمه کاخ‌های سلطنتی با ترس و لرز و هزار، اما و اگر و ببخشید و جایی نگویید و اینگونه مقدمات گفت: قربانت گردم، آیا این درست است که شهبانوی مملکت دوست‌پسر داشته باشد و او را با خود به داخل کاخ بیاورد؟ البته ما می‌دانستیم که فرح با فریدون جوادی قاطی شده است، اما نه اینکه او را به کاخ بیاورد! این بود که یک روز، خود فرح را خواستم و به او نهیب زدم که زنیکه گدا ! خجالت نمی‌کشی این قبیل کارها را در جلوی چشم کارکنان دربار انجام می‌دهی؟ فرح گفت: درست گفته‌اند که شاه می‌بخشد، شیخ علیخان نمی‌بخشد! خود محمدرضا مرا آزاد گذاشته، آن وقت باید به تو حساب پس بدهم؟ من آزاد هستم و اختیار پایین‌تنه‌ام را دارم! خلاصه خیلی بی‌حیایی کرد.

    اعتراض یک سرباز گارد به فساد همسر شاه
    در مسافرتی که فرح و دوستانش به خجیر در منطقه جاجرود رفته بودند، فرح با جوادی مشغول معاشقه بود که یکی از سربازان گارد آنها را دید. سرباز چون جرات اعتراض به فرح را نداشت، به فریدون جوادی اعتراض می‌کند. این سرباز از لرهای خرم‌آباد بود و چون متعصب بود، نزد فرمانده‌اش رفت و گفت: «ما خیال می‌کردیم که از یک زن عفیفه نگهبانی می‌کنیم و نمی‌دانستیم که این‌طور مسائل هم در میان است.» سرانجام سرباز را با تهدید و تحبیب و خریدن یک مغازه مرخص کردند.

    پذیرش قطعنامۀ 598؛ تلخِ شیرین

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز سی‌و‌سومین سالگرد پذیرش قطعنامۀ 598 شورای امنیت سازمان ملل و پایان جنگ 8 سالۀ ایران و عراق است.

      جنگی که آغازگر آن به گواه اسناد و شواهد بسیار و غیر قابل‌انکار - که در کتاب تازۀ سید عطاءالله مهاجرانی (نقد تحریف مدرن امام خمینی) به آنها و به قصد رفع اتهام تحریک از جانب رهبر فقید انقلاب اشاره شده- صدام حسین بوده و خوی تجاوزگری او و رزیم بعث عراق را در حمله به کویت هم دیدیم.

    30 سال پس از قطعنامه 598 و سه نکتۀ کمتر گفته شده
      با این حال کم نیستند کسانی که معتقدند زودتر از 27 تیر 1367 هم می‌توانست خاتمه یابد اما به دلایل گوناگون ادامه یافت و درست در نقطه‌ای تمام شد که بیم حملۀ شیمیایی و فاجعۀ انسانی سایه انداخته و انگیزۀ مشارکت در جنگ و حضور در خاک عراق فروکاسته بود و با این حال تصور نمی‌شد امام خمینی که بر شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» مُهر تأیید زده و تصریح کرده بود «قرآن بالاتر از این را گفته: جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان» و «اگر این جنگ، بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده‌ایم» به پایان آن رضایت دهد.

      بی‌تردید از شجاعت‌های امام بود که به رغم تأیید مخالفت‌های قبلی با قبول آتش‌بس به تصمیم سیاسیون و کارشناسان احترام گذاشت و اهمیت قبول قطعنامه را هنگامی می‌توان دریافت که تصور کنیم اگر نمی‌پذیرفت رهبر بعدی با چه کار دشواری رو‌به‌رو بود. چه، اگر قبول می‌کرد در همان آغاز کار مخالف شیوه‌های امام تصور می‌شد و اگر قبول نمی‌کرد کشور بیش از آن فرسوده می‌شد.

      بنا بر این تصمیم شجاعانۀ امام خمینی و قبول مسؤولیت با تعبیر «نوشیدن جام زهر» خدمت بزرگی به کشور، نظام، مردم و رهبر بعدی بود. چون وضعیت جنگ و بن‌بست آن به یک چالش جدی و در واقع اَبَرچالش بدل شده بود.

      روز پایان جنگ به قاعده باید جشن گرفته شود خاصه این که دشمن به هیچ یک از اهداف اصلی خود – جدا ساختن بخشی از خاک ایران و سرنگون کردن حکومت – نرسیده باشد اما این اتفاق دربارۀ 27 تیر رخ نمی‌دهد چرا که امام خمینی از قبول قطعنامه با تعبیر « نوشیدن جام زهر» یاد کرده و آن را تلخ دانسته است.

      برخی البته روز پایان جنگ را نه 27 تیر و اعلام قبول قطعنامۀ 598 از جانب ایران که 29 مرداد 1367 و روز اعلام رسمی آتش بس می‌دانند و بعضی هم چون آقای محسن رضایی فرمانده سپاه در سال‌های جنگ، پیشنهاد کرده‌اند روزی که نیروهای سازمان مجاهدین خلق با کمک ارتش بعث به عقب رانده شدند به عنوان روز پیروزی ثبت شود و البته این پیشنهاد جدی گرفته نشده است.

    ادامه نوشته

    ارباب کیخسرو ، خدمات بی انتها یک زرتشتی

    برترین‌ها: کیخسرو شاهرخ به تاریخ ۸ تیر ماه ۱۲۵۳ خورشیدی در کرمان به دنیا آمد. پدرش شاهرخ، فرزند اسکندر و مادرش فیروزه دکتر خسرو سندل بود. پدر کیخسرو پیش از تولد او درگذشت و کیخسرو پدرش را ندیده بود. کیخسرو و برادرش رستم با زحمات مادر ۱۹ ساله با درآمد بافندگی و خیاطی بزرگ می‌شوند.

    ارباب کیخسرو شاهرخ

    رستم و کیخسرو در مکتب‌خانه‌ای که پسرعموی پدرشان به نام ملا مرزبان در کرمان تاسیس کرده بود، دروس ابتدایی را می‌آموزند. کیخسرو در سن ۱۲ سالگی با برادرش به تهران می‌آید و ۴ سال در مدرسه آمریکایی‌ها در تهران درس می‌خوانند. کیخسرو ضمنا در بیمارستان آمریکایی آن زمان کاری پیدا می‌کند.

    در شانزده سالگی با پس‌انداز خود سفری یک‌ساله به هندوستان داشت؛ و در دارالفنون بمبئی به تحصیل ادامه داد. در ۱۸ سالگی با فیروزه کریم‌داد خرمی ازدواج می‌کند. حاصل این ازدواج ۷ پسر و ۴ دختر بوده. دو پسرش در کودکی در می‌گذرند و یک پسر دیگرش به نام شاهرخ که جوان تحصیل‌کرده‌ای بوده به اصرار خودش برای تحصیلات عالی با شخصی به نام پرنسس ارفع عازم اروپا می‌شود. ولی در راه شیراز با تیر دزدان قشقایی کشته می‌شود.

    ارباب کیخسرو شاهرخ

    در ۲۱ سالگی از طرف انجمن خیریه پارسیان بمبئی به مدیریت مدرسه زرتشتیان کرمان رسید و به کرمان بازگشت و به فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی زرتشتیان مشغول شد. کیخسرو به کمک یکی از افراد فامیلش به نام جمشید جهانگیر سه مدرسه دخترانه یکی در قپه سبز، دیگری در دروازه ناصریه و سومی در محله شهر و به کمک افراد دیگر سه مدرسه پسرانه یکی در پاراموتون، دیگری در قنات‌غسان و سومی در اسماعیل‌آباد جوپار تاسیس می‌کند و سرپرستی آموزش در آن مدارس را خود به عهده می‌گیرد، هم چنین مدرسه جمشید جم، دبستان ایرج، دبستان گیو، دبیرستان فیروز بهرام، دبیرستان انوشیروان دادگر مدارسی بوده که ارباب کیخسرو عمدتا با جذب کمک از افراد سرشناس و متمول و نیکوکار و همچنین جامعه زرتشتی ساخته و تحصیل در آن‌ها برای عموم امکان پذیر بوده است.ارباب کیخسرو در سال ۱۲۸۶ خورشیدی عده‌ای از زرتشتیان ساکن تهران را در کاروانسرای مشیر خلوت جمع کرد و ۱۲ نفر برای مدت دوسال به عنوان اعضای انجمن زرتشتیان تهران انتخاب و انجمن را به طور رسمی تشکیل دادند. ارباب کیخسرو به عنوان رییس انجمن زرتشتیان انتخاب شد و تا پایان زندگی یعنی تا ۱۱ تیر ۱۳۱۹ خورشیدی ریاست انجمن را به عهده داشت.

    ادامه نوشته

    فوزیه چگونه امد و چگونه رفت ؟

    برترین‌ها: فوزیه اولین دختر فواد اول پادشاه مصر و ملکه نازلی در ۱۴ آبان سال ۱۳۰۰ پنجم نوامبر سال ۱۹۲۱ میلادی در شهر اسکندریه مصر به دنیا آمد. فوزیه شهروند مصر، ولی از تبار چرکسی، آلبانیایی و فرانسوی بود. او از دودمان پادشاهی محمدعلی پاشا بود. خاندان محمدعلی از تبار آلبانیایی بودند که در زمان فرمان‌روایی عثمانی‌ها در مصر به مدارج بالا رسیدند.

    فوزیه

    رضاشاه پس از بازگشت محمدرضا، ولیعهدش از سوئیس به‌دنبال همسری برای او بود. براساس قانون اساسی، همسر ولیعهد باید تابعیتی ایرانی داشته باشد و از تبار قاجار هم نباشد. به همین دلیل دایره انتخاب برای محمدرضا بسیار تنگ شده بود. از سوی دیگر پیداکردن همسر برای ولیعهد به خارج از مرز‌های کشور نیز رسید که با توجه به اینکه همسر ولیعهد باید مسلمان باشد، همه نگاه‌ها را معطوف به خانواده‌های سلطنتی اسلامی کرد که با توجه به نوپابودن بسیاری از حکومت‌ها در منطقه، کشور‌هایی نظیر عراق، افغانستان و ترکیه به دلایل مختلف از فهرست حذف می‌شدند.

    در این فضا یکباره وزیر مختار ایران؛ «جواد سینکی» در قاهره، با اطلاع از قصد شاه ایران برای یافتن همسری شایسته برای محمد‌رضا طی تلگرامی فوزیه را برای همسری محمد‌رضا به دربار ایران پیشنهاد کرد و با رایزنی‌های خود توانست نظر مساعد ملک فاروق را کسب و به این ترتیب، زمینه وصلت را فراهم کند.

    از قرائن و شواهد به‌نظر می‌رسید که ولیعهد از مسئله بی‌خبر است و پس از اینکه نظر مثبت دربار مصر برای این وصلت جلب شد او از کیفیت ماجرا باخبر شد. محمدرضا پهلوی در خصوص اقدام رضا شاه در باب ازدواج با فوزیه گفته بود: «به نظر من پدرم از این اقدام دو منظور داشت؛ یکی آنکه می‌خواست همسر من یک شاهزادهٔ اصیل و از دودمان نجیبی باشد و دوم آنکه میل داشت دربار ایران با خانوادهٔ سلطنتی دیگر نسبت سببی پیدا کند و روابط با یکی از کشور‌های دوست و نزدیک استوار گردد».

    فوزیه

    فوزیه (وسط) در جمع خواهرانش و در کنار برادرش ملک فاروق

    ادامه نوشته

    چگونه نام طهران، تهران شد؟

     

    «تهران» یا «طهران» نامی است که از گذشته برای پایتخت امروزی کشور به‌کار می‌بردند درباره وجه تسمیه آن چه می‌دانید؟

    روزنامه همشهری: «تهران» یا «طهران» نامی است که از گذشته برای پایتخت امروزی کشور به‌کار می‌بردند درباره وجه تسمیه آن چه می‌دانید؟

    آن روز‌ها که تهران از هر طرف کِش نیامده بود و در حصار خندق و دروازه‌ها قرار داشت، حتی قبل‌تر از آن، زمانی که هنوز به پایتختی ایران انتخاب نشده بود و دهی از توابع شهرری به‌حساب می‌آمد، نامش تهران بود؛ نامی که به‌نظر می‌رسد از گذشته‌های دور روی این روستای قدیمی قرار داشت و هنوز هم پایتخت را با همین نام می‌شناسند.

    چگونه نام طهران، تهران شد؟

    اما احتمالا کمتر کسی از ما اطلاع چندانی درباره وجه تسمیه این نام دارد. اینکه چطور این کلانشهر چند میلیون نفری امروز که از ۲۳۶ سال پیش پایتخت ایران بوده، تهران نام گرفت، سؤالی است که در این گزارش کوتاه به‌دنبال پاسخی برای آن می‌گردیم.

    تاریخ تهران

    همین چند سال پیش بود که پیدا‌شدن اسکلت یک انسان ۷ هزار ساله در محدوده میدان مولوی، باعث تحول در گمانه‌زنی‌های تاریخ تهران شد. اینکه تهران دست‌کم ۷ هزار سال عمر دارد، موضوع جذابی است که از همان زمان سوژه تحقیقات و پژوهش‌های باستان‌شناسان و تهران‌پژوهان شد. البته با توجه به قدمت طولانی شهرری، همیشه این موضوع درنظر گرفته می‌شد که تهران هم پا به پای شهرری از پیش از اسلام تا به امروز عمر کرده، اما پیداشدن این اسکلت ۷ هزار ساله مهر تأییدی بر قدمت پایتخت است.

    چگونه نام طهران، تهران شد؟

    واقعیت این است که تهران از گذشته‌های دور، حتی شاید از پیش از اسلام از توابع شهرری بوده است. اما نخستین باری که نام تهران را در متون قدیمی می‌بینیم، زمانی است که از محمد بن ابوعبدالله حافظ تهرانی، یکی از محدثان نامدار سده سوم هجری قمری یاد می‌شود. در کتاب «تاریخ بغداد» نوشته ابوبکر خطیب بغدادی که حدود هزار و ۱۶۰ سال پیش نگاشته شده، به نام این محدث نامور اهل تهران اشاره شده که همین نام درواقع قدیمی‌ترین سند تاریخی است که نشان می‌دهد بیش از هزار سال پیش تهرانی با همین نام وجود داشته و از آبادی‌های حومه شهرری به‌حساب می‌آمده.


    یک شهر و هزار معنی

    ادامه نوشته

    مهندس بازرگان ، یک انقلاب ، یک دهه ،چند چهره

     

    برترین ها - ایمان عبدلی:  به مناسبت دهه‌ی مبارک فجر چند چهره‌ی تاثیر گذار انقلاب ۱۳۵۷ را زیر ذربین برده ایم:

    مهندس بازرگان یک انقلاب ،یک دهه ،چند چهره...


    در اولین بخش نخست وزیر دولت موقت (مهندس مهدی بازرگان)

    بیوگرافی: مهدی بازرگان در سال ۱۲۸۶ در تهران از خانواده‌ای  تاجر و مذهبی با اصالتی تبریزی متولد شد، بازرگان از اولین گروه‌های محصل بورس شده به خارج از کشور بود که در دوره‌ی رضا شاه به فرانسه اعزام شد و پس از ۷ سال بازگشت در سال ۱۳۳۰ او به سمت ریاست هیات مدیره و مدیریت عامل شرکت ملی نفت ایران انتخاب شد، اداره‌ی موفق شرکت نفت ایران با استفاده از متخصصین  ایرانی  و دو دوره ریاست پی در پی در دانشکده فنی دانشگاه تهران و همچنین مسئولیت احداث شبکه‌ی لوله کشی آب تهران از دیگر مسئولیت‌های چشمگیر ایشان در این سال‌ها بود، بازرگان نخستین نخست وزیر جمهوری اسلامی است که پس از یک دوره نمایندگی مجلس و رد صلاحیت در دوره‌های بعدی عملا خانه نشین شد و در سال ۱۳۷۳ برای معالجه‌ی به زوریخ رفت و درهمان جا فوت کرد، البته پیکر ایشان مطابق وصیت نامه اش در جوار پدر و مادر و در آرامگاه حضرت معصومه دفن شده است.

    کاراکتر: بازرگان به نوعی از اولین افرادی بود که در صدد آشتی اسلام و مدرنیته بود، او نماد افرادی بود که در عین اعتقادات دینی قوی، چشم به فن آوری غربی و سبک مملکت داری غربی داشتند، او و اسلاف او درصدد همنشینی دو عنصری بودند که ظاهرا تا پیش از آن همنشینی اش غیر ممکن بود، از بازرگان آثار زیادی راجع به دین بر جامانده فعالیت‌های موثر او در دورانی که حزب توده به شکلی ظریف در پی ایجاد تفکرات مارکسیستی بود، قابل چشم پوشی نیست. همچنین خاصیت تکنو کرات بودنش و توجه او به قانون و دوری از احساسات گرایی از او شخصیت ویژه‌ای ساخته بود، بازرگان در ادبیات امروز سیاسی به نوعی یک مصلح بود. آن هنگام که مجاهدین خلق از دل نهضت آزادی که همین بازرگان و آیت الله طالقانی و یدالله سحابی موسسین آن بودند بیرون آمدند، بازرگان به هیچ وجه با مشی مسلحانه ان‌ها سرسازگاری نداشت، بازرگان مرد گام به گام به مرور و اصلاح بود.

     

    مهندس بازرگان یک انقلاب ،یک دهه ،چند چهره...


    قبل از انقلاب: مهندس بازرگان در نظام شاهنشاهی به دادگاه کشیده شد، از مسولیت هایش حتی تدریس در دانشگاه برکنار شد، تبعید شد حبس کشید، اما مشی اصلاح طلبانه اش را کنار نگذاشت. او دو بار به زندان افتاد: یک بار پس از کودتای ۲۸ مرداد و بار دیگر در سال ۱۳۴۲ به خاطر اعتراض به انقلاب سفید، در دادگاه نظامی جمله‌ای از او به یادگار مانده است ((این آخرین گروه است که به صورت قانونی و در چهارچوب قانون اساسی حاضر به فعالیت سیاسی است و از این پس شما باید منتظر گروه‌هایی باشید که رودر روی رژیم قرار می‌گیرند))او و همراهانش با تاسیس نهضت آزادی حزبی را تشکیل دادند که در عین ملی گرایی قائل به دین بود و در عین حال محفلی برای ساماندهی افراد جبهه‌ی ملی بود، عمده‌ی افراد تشکیل دهنده‌ی نهضت آزادی افرادی بودند که سابقه‌ی تحصیل در غرب داشتندوبیشتر از آنکه انقلابی عمل کنند به دنبال انتقال آرام قدرت بودند.

    در انقلاب: با پیروزی انقلاب اسلامی نیاز به افراد مجربی که در عین اعتقاد به انقلاب اسلامی سابقه ی اجرایی نیز داشته باشند بسیار احساس میشد ،آیت الله خمینی به عنوان رهبری انقلاب برای انتقال قدرت از رژیم سابق نیاز به افرادی چون مهندس بازرگان داشت به پیشنهاد آیت الله مطهری از اعضای شورای انقلاب، بازرگان به عنوان نخست وزیر تعیین شد ،عمده ی وظایف مهندس بازرگان معطوف به انتقال قدرت و تصرف سازمان ها و همچنین ساماندهی اولیه برای یک همه پرسی آرام بود، در کنار اینها حفظ امنیت و حراست از دستاوردهای انقلاب وظیفه ی دشوار دیگری بود که بر دوش بازرگان و یارانش افتاده بود.

     

    مهندس بازرگان یک انقلاب ،یک دهه ،چند چهره...


    نخست وزیر فقط ۹ ماه (۲۷۵ روز) بر سرکار بود: سه بار استعفای او که نهایتا همزمان با تسخیر سفارت آمریکا مورد موافقت قرار گرفت به کار او پایان داد، کابینه‌ی او هم که ترکیبی از نهضتی‌ها و سوسیالیست‌ها بود از چپ‌ها خالی و برای موتلفه ای‌ها جای چندانی نداشت، در دوران نخست وزیری، بازرگان با فشار شدیدی مواجه بود جو انقلابی و احساسی حاکم بر جامعه از او توقع اقداماتی را داشت که به زعم او تخریبی بود او در آن روز‌ها در گلایه از فشار‌هایی که عمدتا توسط گروه‌های چپ (مجاهدین خلق، فداییان و توده‌ای ها) اعمال میشد گفته بود: ((ماموریتی که انقلاب اسلامی برای خود قائل شد نه تنها در ۲۵۰۰ سال تاریخ ایران بلکه در جهان بی سابقه بود، انقلاب به این وسعت و عظمت و سرعت که چنین ابعادی پیدا کند، شاید نباشد شاید کفر باشد و بعدا من را ارشاد بکنند، حتی برنامه‌ی انقلابی که انبیا خودشان معین کرده بودند با چنین وسعت و عظمت و سرعت نبود)).

    به عنوان مثال یکی از توقعات عجیب و غریب توده حل معضلات مسکن در طی سه ماه بود!!

    پس از انقلاب: با ظهور احزابی مثل  جمهوری اسلامی و با توجه به فضای ضد امپریالیستی و ضد لییبرالیستی که بر علیه نهضت آزادی ایجاد شده بودو با توجه به اقدامات بازرگان نظیر مذاکره با امریکا برای پیگیری حقوق معطل مانده از رژیم سابق فضا و عرصه برای فعالیت سیاسی بازرگان و همرزمانش به شدت تنگ شده بود ،اقداماتی نظیر تعامل با ارتشی های رژیم سابق و قائل نبودن به تصفیه ی بنیادین با نظامیان، پاشنه ی آشیل بازرگان شد،بازرگان پس از یک دوره نمایندگی مجلس و عضویت در اقلیت مجلس دیگر مجالی برای فعالیت سیاسی پیدا نکرد.

    وعدۀ آب و برق مجانی؛ امام خمینی گفت یا نگفت؟

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- رییس جمهوری روز یکشنبه 12 بهمن 1399 و در چهل و دومین سالروز بازگشت امام خمینی به میهن گفت‌:

    «امام گفت ما کاری می‌کنیم که آب و برق برای مردم مجانی شود و این دولت افتخار می‌کند که این کار را انجام داده و ما توانستیم برای افرادی که مصرف کمی دارند، برق و آب و گاز مجانی است. بنابراین همه پیش‌بینی‌های امام در تاریخ تثبیت شد و درست از آب در آمد. شعار زشتی که خناسان در دست گرفته بودند، پایان یافت و معلوم شد که دولت جمهوری اسلامی ایران،‌ دولت حامی مستضعفان است.»

    به همین خاطر برخی از حسن روحانی انتقاد کرده‌اند که چرا بحثی را که هر سال شبکه‌های ماهواره ای راه می‌اندازند تازه کرده و جملۀ عباس امیر انتظام سخنگوی دولت مهندس بازرگان را به رهبر فقید انقلاب نسبت داده است؟

    سال هاست که بر سر این که آیا امام ، وعدۀ آب و برق رایگان داد یا نه، بحث می‌شود.

    به همین خاطر درست سه سال قبل و پس از آن که رسول صدر عاملی کارگردان کنونی و خبرنگار روزنامۀ اطلاعات در نوفل لو‌شاتو در یک برنامۀ تلویزیونی تأکید کرد امام هرگز چنین سخنی نگفته است، در مقاله‌ای یادآور شدم: اصل وعدۀ آب و برق رایگان درست است اما اولا نه برای همه که برای کم درآمدها. ثانیا نه پیش از پیروزی انقلاب که یک ماه بعد و در قم و ثالثا نه ابتدا به ساکن که پس از مصاحبۀ سخنگوی دولت موقت.

    چون دوباره این بحث درگرفته ابتدا بخش هایی از آن مطلب را مجددا می‌آورم و در پایان نکات تازه ای را می‌افزایم:

    1. امام خمینی هرگز نه در نجف و نه در پاریس وعده آب و برق مجانی نداد. 

    2. از ابتدا تا انتهای سخنرانی بهشت زهرا در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ یک کلمه هم درباره آب و برق مجانی نیست و این تصور که این بخش سانسور می‌شود نادرست است. اتفاقا اگر بنا بر سانسور باشد باید بیشتر به این بخش حساسیت نشان دهند که «پدران ما چه حقی داشتند که سرنوشت ما را تعیین کنند. سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.»

    وعدۀ آب و برق مجانی؛ امام خمینی گفت یا نگفت؟ 

    3. این که امام «هیچ گاه» از «آب و برق مجانی» نگفته هم درست نیست چون سه بار به این موضوع اشاره کرده‌اند منتها باز تأکید می کنم نه در نوفل لوشاتو و نه در تهران و روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ بلکه در قم.

    اول بار:

      ادامه مطلب را مطالعه کنید :

    ادامه نوشته

    محمد رضا‌شاه، ممّد گالیور و سید جلال تهرانی در قاب 26 دی 57

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- شاه از خوابگاه خود در کاخ نیاوران پایین آمد. وقتی به سرسرا رسید برای اولین و آخرین بار در طول 37 سال سلطنت، دستان خود را به قصد آغوش کشیدن خدمت‌کاران ویژه گشود. این‌بار از صف مقامات و صاحب‌منصبان برای دست‌بوسی خبری نبود. هر چند که شاپور بختیار نخست وزیر جدید و اعضای کابینۀ او هم در دیدار با او در همین کاخ، دست شاه را نبوسیده بودند. بختیار ترجیح می‌داد به جای آن که به شاه نگاه کند به سقف چشم بدوزد. زمین و زمان به شاه می‌گفتند برو!

       شاه، در کاخ نیاوران تیمسار و وزیری در برابر نمی‌دید تا دست خود را برای بوسیدن دراز کند و تازه مراسمی هم در کار نبود. تنها خدمت‌کاران ویژه بودند. پس، دست را به گونه‌ای باز کرد که انگار می‌خواهد در آغوش بکشد. «محمد گالیور» اما به زمین افتاده بود و پای شاه را می‌بوسید. (یکی از خدمۀ ویژه که به سبب قد‌بلند به او «ممّد گالیور» می‌گفتند).

      کامبیز آتابای رییس تشریفات دربار که به خاطر ریاست فدراسیون فوتبال چهرۀ مشهوری بود، جلو آمد و خدمت‌کار را کنار زد تا محمد رضا پهلوی بتواند برای آخرین بار به محوطۀ کاخ نیاوران برود تا از آنجا با هلی‌کوپتر، کاخ را به مقصد فرودگاه مهرآباد ترک کند.

      دقایقی بعد فرح هم رسید و وقتی دید «مهدی خان، نصرت‌الله خان و عباس شرفی» دیگر خدمت‌کاران ویژه هم گریه می‌کنند خطاب به آنان گفت: «چرا گریه می‌کنید؟ بازمی‌گردیم. به سرِ اعلی‌حضرت بازمی‌گردیم».  

    اگر درون کاخ تنها 20 نفر از خدمۀ ویژه شاه را بدرقه کردند بیرون اما 50 نفری جمع بودند و در میان آنها تیمساران ارتش      شاهنشاهی هم دیده می‌شدند. سر و کلۀ ممد گالیور اما یک بار دیگر پیدا شد و باز به پای شاه افتاد 

      فرح به شاه پیوست و شاه مصاحبۀ کوتاهی انجام داد و گفت به قصد استراحت از کشور خارج می‎شود. کیلومترها دورتر سردبیر روزنامۀ اطلاعات برای نشاندن درشت‌ترین فونت تاریخ مطبوعات ایران بر صفحۀ اول آماده می‌شد: شاه رفت.

    «شاه رفت»؛ ماندگارترین تیتر تاریخ مطبوعات ایران

    ادامه نوشته

    ملتهب ترین بوسه  تاریخ ایرانی در یک ترانه

     

    روزنامه همشهری - فرزانه ابراهیم‌زاده : خانم ژاله در نقش زنی درد کشیده بعد از آنکه همسر خیانتکارش را کشت، زمانی که در حال دستگیری است در لحظه وداع با دخترش برای او می‌خواند: «مرا ببوس/ برای آخرین بار». صدای پروانه به جای او در فیلم «اتهام»، ساخته سیامک یاسمی، به گوش می‌رسد.

     

    ستاره مرد، سپیده دم

     

    او به این چند بیت در میان توفان‌ها می‌رسد و دست دختر را رها می‌کند. چند بیتی که اگر نبود، می‌شد روایتی که می‌گویند، حیدر رقابی، شعر مرا ببوس را برای عشقی ناکام سروده است، باور کرد؛ عشقی که گویا جایی از زندگی، حیدر رقابی را تنها گذاشت. البته کمتر کسی است که حالا بعد از شصت‌وچند سال این تصویر را از فیلمی نه‌چندان معروف به‌یاد داشته باشد؛ آنچه به یاد‌ها مانده بیشتر صدایی نه‌چندان صاف و اجرایی تمرینی است  که خواننده آن کسی نبود جز حسن گل‌نراقی.  

     

    در میان توفان هم‌پیمان با قایقران‌ها

    گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

    به نیمه‌شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

    که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

    شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

    نگر تو‌ای گل من، سرشک غم به دامن، برای من میفکن

     

    لحن سوزناک گل‌نراقی دومین روایت مربوط به این شعر را بر سر زبان‌ها انداخت؛ که سرهنگ عزت‌الله سیامک در شب اعدامش در ۲۷ مهرماه ۱۳۳۳ این تصنیف را برای دخترش سروده است؛ تصنیفی که با وجود مدارک تاریخی، یکی از مرموزترین تصنیف‌های عاشقانه در موسیقی معاصر ایران است؛ تصنیفی که نه فقط شعرش که مهم‌ترین اجرایش روایت‌های متعددی دارد. داستان‌هایی که دستمایه مقاله‌ها و فیلم‌های داستانی و مستندی شدند که نتوانستند پاسخ درستی به واقعیت این تصنیف بدهند.

     

    روایت یک؛ سرهنگ سیامک

     

    عزت‌الله سیامک یکی از ۱۰ نفری بود که شب ۲۷ مهرماه ۱۳۳۳ به بند تیربارانی‌های لشکر ۲ زرهی منتقل شد. او یکی از افسرانی بود که در سال ۱۳۲۳ همراه با عبدالصمد کامبخش‌فر و خسرو روزبه، سازمان نظامی حزب توده و گروه افسران را تشکیل دادند؛ گروهی که تا زمان دستگیری در مرداد ۱۳۳۳، کمتر کسی می‌دانست ترور‌های زیادی زیر سایه درجه‌های نظامی‌شان انجام داده‌اند. اما دستگیری اتفاقی یکی از افسران باعث شد تا این تشکیلات بسیار منظم و کاملا محرمانه لو برود و درنهایت اعضای سازمان نظامی حزب‌توده دستگیر و بعد از چند جلسه دادگاه، محکوم به اعدام شوند.

     

    ستاره مرد، سپیده دم

     ادامه مطلب را کلیک کنید 

    ادامه نوشته

    عشق برتر است یا تاج و تخت ....؟

     

    مگر می‌شود کسی بین ازدواج با معشوقه‌اش و تاج‌وتخت امپراتوری، ازدواج را انتخاب کند و دست از سلطنت بشوید؟ مگر می‌شود پادشاهی بین این همه زن در دنیا انگشت روی زنی بگذارد که مجبور شود به خاطرش دست از سلطنت بشوید؟ آن‌هم زنی که پیش‌تر دوبار طلاق گرفته است! این عشق است که کسی را چنین کور می‌کند یا اصلاً نفس سلطنت این‌قدر بی‌ارزش است؟ چنین داستانی آن‌قدر نامعقول است که رمان‌نویسان میان‌مایه هم با تردید سراغ آن خواهند رفت! اما نه... این داستان قصه‌ای ساختگی نیست، واقعیتی جنجالی و آزاردهنده بود که در ۱۹۳۶ گریبان امپراتوری بریتانیا را گرفته بود و شاه عاشق‌پیشه‌ای که ازدواج با معشوقه‌اش را بر تاج‌وتخت بریتانیا ترجیح داد، ادوارد هشتم بود. نگاهی گذرا به این ماجرا می‌اندازیم که گویای نکات مهمی دربارۀ بریتانیاست.

    پیش‌تر بگویم که صحبت از عموی ملکۀ کنونی بریتانیاست. ملکۀ بریتانیا از ۱۹۵۲ بر تخت سلطنت بریتانیا نشسته است. او جانشین پدرش، جورج ششم شد که از ۱۹۳۶ تا هنگام مرگ (۱۹۵۲) شاه بریتانیا بود. پیش از او نیز برادر بزرگ‌ترش، ادوارد هشتم، تاجدار بریتانیا بود؛ همان شاه سی‌وهشت‌ساله‌ای که بین معشوقه و سلطنت، اولی را انتخاب کرد. ادوارد ژانویۀ همان ۱۹۳۶ پس از مرگ پدرش، جورج پنجم، پادشاه بریتانیا و امپراتوری هند شده بود. تا آن زمان ازدواج نکرده بود، فقط گاه‌وبی‌گاه شایعاتی دربارۀ ماجرای عشقی‌اش با زنانی ــ که اغلب هم متأهل بودند ــ شنیده می‌شد. از تابستان ۱۹۳۶ زن آمریکایی متأهلی به نام والیس سیمپسون کنار او دیده می‌شد که خیلی زود شایعاتی دربارۀ رابطه‌اش با شاه مطرح شد. 

    رسانه‌های انگلستان عجالتاً سکوت کردند تا ببینند چه می‌شود، اما نه رسانه‌های کانادا و آمریکا! شایعات هر روز بیشتر می‌شد تا اینکه شاه در نوامبر بالدوین، نخست‌وزیر محافظه‌کار بریتانیا را فراخواند و اطلاع داد می‌خواهد با والیس سیمپسون ازدواج کند. بالدوین که گویا از پیش جواب آماده داشت، گفت این ازدواج برای مردم قابل قبول نیست؛ گفت ملکه ملکۀ کشور خواهد بود، از این رو در انتخاب ملکه باید صدای مردم شنیده شود.

    در این اثنا فضای انگلستان پر شده بود از بدترین شایعات دربارۀ والیس؛ از اینکه فقط دنبال پول و ثروت است تا اینکه همزمان با مردان دیگری رابطه دارد، حتی صحبت از این بود که مأمور آلمانی‌هاست. پیش از هر چیز مشکل این بود که طبق قوانین کلیسای انگلستان (که شاه بریتانیا قانوناً رئیس آن است)، طلاق اول والیس سیمپسون مشروع نبود (طلاق دوم را هنوز نگرفته بود) و این یعنی ازدواج شاه با والیس کلاً نامشروع بود و فرزندشان هم اصلاً نامشروع بود، چه رسد که قرار باشد شاه یا ملکۀ آتی بریتانیا شود! از اینها بدتر شایعات دربارۀ روابط همزمان والیس با مردان دیگر بود، از مردی مکانیک یا شاهزاده‌ای ایرلندی تا رابطه با ریبِن‌تروپ، سفیر آلمان در لندن. گفته می‌شد ریبن‌تروپ هر روز هفده گل میخک برای والیس می‌فرستاد، به نشان تعداد دفعاتی بود که آنها با هم خوابیده بودند! به گوش مادر شاه رسانده بودند که دلیل علاقۀ ادوارد به والیس این است که والیس تسلطی جنسی بر او دارد، زیرا یک اختلال جنسی او را بر اساس آنچه در روسپی‌خانه‌ای چینی یاد گرفته بود، درمان کرده بود!
    فارغ از درستی و نادرستی این شایعات، مگر کسی دیگر می‌تواند با چنین شایعاتی زن شاه شود؟! اگر بازگویی این شایعات در این نوشتار شرم‌آور است، ببینید چرخیدن آنها در جامعه چقدر فاجعه‌بار بود. اما گویا در پس اینها ترس‌هایی سیاسی هم نهفته بود. طبقۀ حاکم محافظه‌کار بریتانیا حس می‌کرد ادوارد در مسائل سیاسی دخالت خواهد کرد، دربارۀ چیزهایی نظر خواهد داد که شاه در مورد آن‌ها باید بی‌طرف باشد. بوی آلمانی‌دوستی و فاشیسم‌دوستی از رفتارهای ادوارد می‌آمد. ادوارد از روستاهای معدنکاران فقیر ولز دیدن کرده بود و آنجا گفته بود «کاری باید انجام داد!» همین جملۀ ساده فکر طبقۀ حاکم و سیاستمداران بریتانیا را مشوش کرده بود!

    در نهایت ادوارد سه گزینه پیشنهاد کرد: ۱. ازدواج کنند و سیمپسون ملکه شود؛ ۲. ازدواج کنند، سیمپسون ملکه نشود، بلکه همسری ناهمتراز برای شاه باشد؛ ۳. او از پادشاهی کناره‌گیری کند. مشخص بود راهی مگر گزینۀ سوم وجود نداشت. او دهم دسامبر همان ۱۹۳۶ کناره‌گیری کرد و سال بعد با سیمپسون ازدواج کرد. زندگی مشترکشان تا مرگ ادوارد (۱۹۷۲) ادامه یافت. با کناره‌گیری او همه در بریتانیا نفس راحتی کشیدند و بی‌درنگ از سرخط خبرها محو شد.

    از کتابخانه نو اندیشان

    سرمایه داران دهه 50

    روزنامه همشهری - علیرضا احمدی: یکی از ویژگی‌های اقتصادی-اجتماعی دهه ۵۰، گسترش جمعیت شهری بود که طیف‌هایی ازجمله کارمندان، کارگران کارخانه‌ها و کارگران غیرماهر را دربر می‌گرفت و شاه می‌کوشید با اعطای برخی امتیازات به‌ویژه به «طبقه بالا» نوعی تعادل اجتماعی و اقتصادی ایجاد و «کنترل طبقاتی» را برقرار کند.

     

    سرمایه‌داران دهه ۵۰؛ از ثابت پاسال تا فرمانفرمائیان (۱)

     

    براساس بررسی‌های انجام شده، جمعیت شهری ایران در اواسط دهه ۵۰ از چهارطبقه تشکیل شده بود؛ «طبقه بالا»، «طبقه متوسط مرفه»، «طبقه متوسط حقوق‌بگیر» و «طبقه کارگر». طبقه متوسط مرفه که شامل برخی سرمایه‌گذاران خارج از بازار، مغازه‌داران، بازرگانان، صاحبان کارگاه‌ها و تاجران بازاری بود، در حدود یک میلیون خانواده جمعیت داشت و نیروی سنتی مهمی به‌شمار می‌رفت.

     

    طبقه متوسط حقوق‌بگیر هم شامل کارمندان اداری، معلم‌ها و فرهنگیان، مهندسان و مدیران می‌شد و جمعیت این طبقه بر اثر اجرای برنامه‌های توسعه‌ای در دهه ۴۰ دوبرابر شد؛ یعنی از کمتر از ۳۱۰ هزارنفر درسال ۳۵، به بیش از ۶۳۰ هزارنفر در اواسط دهه ۵۰ رسید. کارگران نیز در این دوره از مهم‌ترین بخش‌های جامعه به‌شمار می‌رفتند که برخی بررسی‌ها از افزایش پنج‌برابری جمعیت این طبقه در سال‌های ۴۲ تا اواسط دهه ۵۰ حکایت دارد. کارگران صنعتی جدید، کارگران بخش شیلات و صنایع چوب، کارگران خدمات‌شهری و صنایع کوچک، کارگران معادن، حمل‌ونقل، شاگردمغازه‌ها، مزدبگیران روستایی و... از اعضای این طبقه محسوب می‌شدند که می‌توان آنان را بزرگ‌ترین طبقه اجتماعی در این دهه به‌حساب آورد.

     

    افزایش تعداد سندیکا‌ها یا اتحادیه‌های کارگری مستقر در کارخانه‌ها از تعداد حدود ۳۰ در آغاز دهه ۴۰ به نزدیک ۵۱۹ سندیکا یا اتحادیه در سال ۵۱ از نشانه‌های آماری گسترش این طبقه است. اما در طبقه بالا گروه‌هایی ازجمله درباریان، خانواده‌های اشرافی، سرمایه‌داران قدیمی و جدید و سیاستمداران کهنه‌کار قابل‌شناسایی هستند که دسترسی دولت به منابع فراوان مالی ناشی از افزایش درآمد‌های نفتی به گسترش روزافزون این طبقه دامن زد که مالکیت بیشتر زمین‌های تجاری را دراختیار داشتند و حدود ۸۵‌درصد شرکت‌های خصوصی در حوزه بانکداری، صنایع تولیدی، ساختمان‌سازی، بیمه و تجارت خارجی نیز تحت تسلط آنان بود.

     

    رویکرد‌های برنامه سوم و چهارم عمرانی کشور که مشوق سرمایه‌گذاری‌های بخش‌خصوصی بود، زمینه‌ساز گسترش طبقه سرمایه‌دار صنعتی شد. حمایت‌های دولتی دراین حوزه بیشتر بر اعطای امتیازات مالی، ارائه وام و امتیاز‌های صنعتی و معافیت مالیاتی متمرکز بود، البته تشویق سرمایه‌گذاری‌های خارجی را هم نباید از قلم انداخت. برخی آمار‌ها نشان می‌دهد تا پایان دهه ۴۰، ۹۰ شرکت خارجی در کشور تاسیس شد.

     

    سرمایه‌داران دهه ۵۰؛ از ثابت پاسال تا فرمانفرمائیان (۱)

     

    دراین دوره دولت با تزریق پول به بخش‌های تولیدی از طریق بانک توسعه صنعت و معدن ازاین بخش حمایت می‌کرد و علاوه بر اینکه وام‌های کم‌بهره در اختیار سرمایه‌گذاران بخش‌خصوصی قرار می‌داد، از طریق بودجه سالانه دولتی و برنامه‌های توسعه نیز به‌صورت مستقیم از فعالان این بخش حمایت می‌کرد. بررسی‌ها نشان می‌دهد سرمایه‌داران طبقه بالا (قدیمی و جدید) دراین دوره از حدود ۱۵۰ خانواده تشکیل شده بود که ۶۷ درصد از صنایع و مؤسسه‌های مالی را دراختیار داشتند و از مجموع ۴۳۷ شرکت صنعتی بزرگ، ۳۷۰ شرکت مربوط به ۱۰ خانواده بود.   برقراری روابط مستمر و پیچیده با دربار از ویژگی‌های مهم این خانواده‌ها محسوب می‌شد که عرصه عمل گسترده‌ای به آن‌ها می‌بخشید.

    داستان یک موزیک ، ای ایران ای مرز پر گهر

    روزنامه همشهری - فرزانه ابراهیم‌زاده: «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم/ جان من فدای خاک پای میهنم». صدای غلامحسین بنان در شب ۲۷ مهر ۱۳۲۳ در دبستان نظامی در چهارراه استانبول مانند قلب دکتر حسین گل‌گلاب و روح‌الله خالقی رهبر ارکستر و شاید همه کسانی که آنجا بودند، می‌لرزید؛ وقتی این دو بیت را در بالاترین گام خود ادا می‌کرد.

     

    من آهنم

     

    صدایش می‌لرزید مثل وقتی که دکتر حسین گل گلاب یک‌ماه و نیم قبلش با آن حال آشفته درِ دفتر روح‌الله خالقی در خیابان هدایت را باز کرد و بغضش با این دو بیت ترکید؛ بغض سرزمینی که ۳ سال بود در اشغال سربازان متفق بود.

     

    آن شب برنامه‌های دیگری هم اجرا شد، اما آنچه از شب موسیقی ترانه‌های محلی و ملی باقی ماند اجرای ماندگار سرود «ای ایران» بود؛ سرودی که  از مثلث خالقی، گل‌گلاب و بنان متولد شد.

     

    اگر بخواهیم در میان تمام تصنیف‌های تاریخ موسیقی ایران تنها یک اثر را به‌عنوان ملی‌ترین اثر ایران بدانیم بی‌تردید آن یک تصنیف‌ای ایران خواهد بود؛ تصنیفی که به روایتی در یک روز دلتنگ شهریور ۱۳۲۳ در مسیر خیابان سعدی تا خیابان هدایت از سر چهارراه سیدعلی خلق شد.

     

    تصنیفی که هنوز هم بعد از ۷۶ سال به احترام نامش هر ایرانی را در هر جای دنیا از جای بلند می‌کند و بدون اینکه کسی بخواهد، نوای ملی ایرانیان شده است. اما شاید بخشی از این ماندگاری به خاطر داستانی باشد که منسوب است که باعث شکل‌گیری آن شده.

     

    برخی از نزدیکان دکتر حسین گل‌گلاب و روح‌الله خالقی داستان این تصنیف را از آن روزی می‌دانند که دکتر حسین گل‌گلاب قرار بود به دیدار دوستش روح‌الله خالقی در دفترش برود که در آن زمان در خیابان سعدی، خیابان هدایت قرار داشت.

     

    من آهنم

    ادامه نوشته

    از دلیلش خنده امد خلق را

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- فرماندار تهران در بیان دلیل مخالفت با مصوبۀ شورای شهر تهران برای تغییر نام خیابان سازمان آب به «مهندس مهدی بازرگان» گفته است: «چون خیلی‌ها مهندس بازرگان را نمی‌شناسند.» 

    منظور او نخست وزیر دولت موقت انقلاب اسلامی از نیمۀ بهمن 1357 با حکم رهبر فقید انقلاب اسلامی تا 13 آبان 1358، عضو شورای انقلاب - همان شورایی که رییسِ رییسِ رییسِ فرماندار ( رحمانی فضلی/ روحانی / هاشمی رفسنجانی) نیز عضو آن بود و نمایندۀ مردم تهران در انتخابات دورۀ اول- همان دوره ای که رییسِ رییس فرماندار ( رحمانی فضلی/ روحانی) از سمنان نمایندۀ آن شد- و پایه‌گذار و دبیر کل نهضت آزادی ایران و به لحاظ تاریخی رییس و استاد پیشین دانشکده فنی دانشگاه تهران، رییس هیأت خلع ید از شرکت نفت ایران و انگلیس در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت و رییس سازمان آب و مدیر برنامۀ لوله کشی آب تهران در آغاز دهۀ 30 خورشیدی است.

    اتفاقا شورای شهر ملاحظات سیاسی را کاملا رعایت کرده و می‌دانسته روی بازرگانِ سیاست‌مدار (که منتقد ادامۀ جنگ پس از باز‌پس‌گیری بندرخرمشهر در سوم خرداد 1361 بود و علنا نامه می‌نوشت و در سال 66 و یک سال زودتر خواستار قبول قطعنامۀ 598 برای پایان جنگ شد حساسیت وجود دارد) از این‌رو همان فرمول خیابان دکتر مصدق را اجرا کردند تا همان‌گونه که نام مصدق بر خیابان نفت نشست نام بازرگان هم بر خیابان آب بنشیند.

    از دلیلش خنده آمد خلق را!

    با سه توجیه: هر قدر هم اصول‌گرایان در سیاست، بازرگان را نقد کنند و علیه او مستند بسازند، آب لوله‌کشی را لابد دیگر قبول دارند که کار او بوده است،

    یا هر چه به بازرگان به سبب دفاع از دموکراسی نقد داشته باشند تدین و سوابق مبارزاتی او را نمی‌توانند انکار کنند خاصه این که مقام معظم رهبری در سال 73 و پس از درگذشت بازرگان در تلگراف تسلیت به دکتر سحابی صفات نیک او را بر شمرده بودند و سوم هم این که در تهران 13 خیابان به نام سازمان آب داریم و اگر یکی کم شود به جایی برنمی‌خورد و تازه مرتبط است.

    اگر نخواهیم به این پیشینه کار داشته باشیم از چند حالت خارج نیست:از دلیلش خنده آمد خلق را!

    حالت اول: فرماندار راست می‌گوید. واقعا خیلی از مردم بازرگان را نمی‌شناسند. در این صورت می‌توان گفت: کلاهت را بالاتر بگذار آقای فرماندار دولت اعتدالی و استاندار دولت مهرورزی! چون نام بازرگان با تاریخ انقلاب گره خورده و کسی که او را نمی‌شناسد تاریخ انقلاب و دست‌کم دهه فجر را نمی‌شناسد. (دقت شود، نگفته قبول ندارند، گفته نمی‌شناسند).

    ادامه نوشته

    17 شهریور 57: آمار رسمی درست بود اما مردم باور نکردند

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- در چهل و دومین سالروز واقعۀ 17 شهریور 1357 که نقطۀ عطف تاریخ انقلاب به حساب می‌آید، جدای یاد شهیدان میدان ژالۀ تهران، می‌توان 5 نکتۀ به نسبت متفاوت و چه بسا کمتر گفته‌شده را یادآور شد:

    1. اعلام حکومت نظامی در تهران و یک ماه پس از اصفهان در حالی صورت پذیرفت که تنها 12 روز پیش از آن جعفر شریف‌‌امامی با شعار تشکیل دولت "آشتی ملی" نخست‌وزیر شده بود که با اعلام حکومت نظامی و سرکوب خونین 17 شهریور کمتر از دو هفتۀ بعد هیچ تناسب و تجانسی نداشت و از دو حال خارج نبود: یا با فرمان و موافقت او بود که نقض آشتی ملی به حساب می‌آمد یا خارج از اراده و دستور نخست وزیر که نشان می‌داد اختیاری ندارد و آنچه وعده می‌دهد فاقد ضمانت اجرایی است.

    از این رو برخی این گونه تحلیل می کنند که در غیاب اسدالله عَلَم که عقل منفصل شاه به حساب می‌آمد شاه به هر دو گرایش – سرکوب و گشایش- میدان داد تا ایده های خود را اجرایی و اوضاع را کنترل کنند. شریف‌امامی پروژۀ آشتی ملی را جلو ببرد و ارتشبد اویسی هم سرکوب خونین را! حال آن که این دو قابل جمع نیستند.

     
    2. از خاطرات هوشنگ نهاوندی این گونه برمی‌آید که اویسی در واقع برای تشکیل دولت نظامی خود را آماده می‌کرده و کاندیدای نخست‌وزیری پس از شریف‌امامی بوده ولی در دقیقۀ 90، ارتشبد ازهاری جای او را می‌گیرد و نخست‌وزیر می‌شود.

    به عبارت دیگر با اعلام حکومت نظامی در تهران عملا دو دولت شکل می‌گیرد: یکی دولت شریف‌امامی که با واقعۀ 17 شهریور بی‌آبرو شد و دیگری دولت پنهان ارتشبد اویسی که می‌خواست با دولت نظامی آشکار شود و گفته می‌شود آمادۀ دریافت فرمان بود اما در دقیقۀ 90 ارتشبد ازهاری جانشین او شد که به جای سبُعیّت اویسی با بلاهت سیاسی شناخته می‌شد.

    گویا زور جناح دیگر درون حاکمیت و خط فرح- نراقی- قطبی- نصر می‌چربد که معتقد به پذیرش اعتراض و انقلاب بودند و نه سرکوب آن هم به سبک اویسی و به شیوۀ 17 شهریور و خواستار بازداشت هویدا، همایون و نصیری به عنوان سه چهرۀ اصلی مسبب اعتراضات می شوند. (اولی به خاطر فساد، دومی مقالۀ روزنامۀ اطلاعات و سومی هم رفتار ساواک) و شاه نیز آن پیام را می‌خوانَد: من صدای انقلاب شما راشنیدم و می‌پذیرد که اشتباهاتی مرتکب شده و با این حال دولت نظامی را روی کار می‌آورد!

    17 شهریور 57: آمار رسمی درست بود اما مردم باور نکردند

    ادامه نوشته

    بزدی از خداپرستان سوسیالیست ، تا نهضت آزادی

     

    برترین‌ها: ششم شهریور سالروز درگذشت دکتر ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه دولت موقت است؛ فردی که می‌توان او را یکی از شخصیت‌های مهم انقلاب نامید. 

    ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی، معاون نخست‌وزیر، وزیر امور خارجه دولت موقت انقلاب و نماینده مجلس در دور اول مجلس شورای اسلامی روز ششم شهریور ۱۳۹۶در ترکیه درحالیکه منتظر دریافت ویزای آمریکا جهت درمان بود، درگذشت.

    یزدی فعالیت سیاسی خود را با عضویت در نهضت خداپرستان سوسیالیست آغاز کرد. او با شروع نخست‌وزیری دکتر مصدق، طرفدار نهضت ملی‌شدن صنعت نفت شد و با وقوع کودتای ۲۸ مرداد و شروع به کار نهضت مقاومت ملی به رهبری سید‌رضا زنجانی، عضو این جریان شد. او همچنین عضو هیئت‌‌تحریریه و ناشر روزنامه «راه مصدق» بود.

    یی

    ابراهیم یزدی در سال ۱۳۱۰ در شهر قزوین در خانواده مذهبی و نسبتا متمولی از اهل یزد متولد شد و در ۶ سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. وی در سال ۱۳۳۲ تحصیلاتش را در دانشگاه تهران در رشته داروسازی به اتمام رساند و در سال ۱۳۳۹ برای ادامه تحصیل و همچنین مبارزه علیه محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران به آمریکا مهاجرت کرد.

    اولین فعالیت‌های سیاسی ابراهیم یزدی هم در همین دوران آغاز می‌شود؛ دورانی که محمدرضا شاه پهلوی در قدرت حضور دارد. یزدی در سال ۱۳۲۵ به جلسات نهضت خداپرستان سوسیالیست می‌رود و جذب این نهضت می‌شود. خداپرستان سوسیالیست یکی از اولین احزاب اسلامی در ایران بود. حزبی که توسط محمد نخشب تاسیس شد و مشی و عقیده سوسیالیستی را برای خود برگزید و تلاش داشت اسلام را با جهان مدرن پیوند دهد. چهره‌هایی همچون دکتر علی شریعتی و سید حسن آیت نیز زمانی به این تشکل نزدیک شده بودند.

    یزدی از سال ۱۳۲۵ در جلسات این حزب که در خیابان ری (منزل محمد نخشب) برگزار می‌شد شرکت می‌کرد. اولین آشنایی‌ها و دیدار‌های ابراهیم یزدی با مرحوم مهندس بازرگان در آن‌جا اتفاق اُفتاد که به دیدار بنیان‌گذاران نهضت می‌آمد تا درباره تشکیل یک حزب سیاسی مسلمان تبادل نظر کنند. البته این دیدار‌ها در آن مقطع زمانی هرگز نتیجه‌ای دربر نداشت و به تشکیل یک حزب فراگیر مسلمان منجر نشد.

    یزدی در ایام دانشکده و تحصیل هم از جمله دانشجویان فعال بود و از جمله اولین اعضای انجمن اسلامی به حساب می‌آمد به شکل جدی در قضایای سی تیر در حمایت از دکتر محمد مصدق وارد صحنه شد. خود یزدی می‌گوید در انتخابات آن سال انجمن‌های دانشجویی اکثریت را بچه‌های مسلمان و ملی‌گرا حامی مصدق به دست آوردند. اما بعد از این انتخابات حزب توده افراد خودش را بیرون کشید و تلاش کرد گروه مستقلی در دانشگاه‌ها تشکیل دهد.

    یزدی تا کودتای بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ همچنان در صحنه حاضر بود. خود یزدی می‌گوید بر خلاف دیگران که پس از کودتا دچار یاس و دلمردگی شدند او توانست قضایای کودتا را راحت‌تر درک و تحلیل کند، چون تاریخ خوانده بود و می‌دانست کودتا نه پایان راه که آغاز حرکتی نو و جدید در سپهر سیاسی ایران است.

    یی

    بعد از ماجرای کودتا یزدی به شورای مقاومت ملی پیوست و در آن‌جا فعالیت کرد تا این‌که در سال ۱۳۳۹ به آمریکا مهاجرت کرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی در آمریکا ماند. او که در آمریکا به عنوان یک مسلمان روشنفکر شناخته می‌شد پس از تاسیس نهضت آزادی ایران او به عنوان مسئول شاخه خارج از آن کشور این حزب شناخته شد و بعد از مدتی در کنار برخی گروه‌ها و چهره‌های مبارز مثل مصظفی چمران و محمد توسلی در جنوب لبنان یک پایگاه نظامی راه اندازی کرد و به واسطه همین اقدام میان کشور‌ها و جنبش‌های مسلمان و مبارز اسلامی بدل به چهره‌ای سرشناس شد. یزدی بعد از ده سال اقامت در آمریکا شهروند آن کشور شد که همین مسئله بعد‌ها جنجالی شد. یزدی در تمام هجده سال سکونت در آمریکا با امام خمینی رابطه نزدیکی داشت و مدعی بود سال‌ها نماینده ایشان برای دریافت وجوه بوده است.

    یزدی مدعی بود پیشنهاد سفر به پاریس را برای اولین بار او به امام خمینی داده است. ادعایی که البته بار‌ها توسط سید احمد خمینی و نزدیکان آیت‌الله خمینی بار‌ها تکذیب شد.

    یی

    ادامه نوشته

    حاندان فرمانفرماییان ، منتفذ و مقام حتی در دوره رضا شاه

     

    برترین‌ها: اقتدار و نفوذ خاندان ‏های سنتی بخشی جدایی ‏ناپذیر و انکارناشدنی از تاریخ ایران پیشامدرن است. خاندان‏ هایی که به واسطه برخورداری از ثروت، ارتباط با خاندان پادشاهی و حکمرانان محلی و گاه ارتباط با کشورهای بیگانه ذی‏نفع در عرصه سیاسی و اجتماعی ایران حضوری چشمگیر و گسترده داشتند و براساس منافع و مطامع خود، در فرازهای تاریخی مهم ایران نقش‏ آفرینی کردند.

    یکی از این خاندان‏ های پرنفوذ و قدرتمند، خاندان فرمانفرماییان است که هرچند با قدرت گرفتن رضاشاه، سرسلسله خاندان از مرکز قدرت سیاسی کنار گذاشته شد اما همچنان در عرصه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران نامی آشنا و صاحب نفوذ بودند.

    عبدالحسین فرمانفرمائیان؛ نخست‌وزیر ایران در دوران احمدشاه قاجار

    عبدالحسین فرمانفرمائیان؛ یک شاهزاده خاکستری

    شازده قجری

    عبدالحسین فرمانفرما که بیشتر با نام شازده عبدالحسین فرمانفرمائیان (شاهزادهٔ قاجار و نخست‌وزیر ایران در دوران سلطنت احمدشاه قاجار) شناخته می‏ شد، پنجاه سال در صحنه سیاست ایران حضوری پرنفوذ و فعال داشت، دوران پنج شاه را درک کرد، در مصادر مهم دولتی حضور داشت، سال‏ها در تبعید بود. دو انقلاب بزرگ و دولت کودتا را تجربه کرد و در همین دولت به زندان افتاد. او از شاهزادگان قجری شاهد انقراض خاندان قاجاریه بود. پسر ارشد و محبوبش، فیروزمیرزا نصرت‏الدوله را نیز در کشاکش‏های قدرت پس از کودتا از دست داد.

    عبدالحسین فرمانفرمائیان؛ یک شاهزاده خاکستری

    عبدالحسین فرمانفرمائیان در سال ۱۲۷۰ هجری قمری برابر با ۱۲۳۱ هجری شمسی در تهران به دنیا آمد. پدرش فیروز‌میرزا نصرت‌الدوله، پسر شانزدهم عباس میرزا و مادرش حاجیه هُماخانم از نوادگان فتحعلی‏شاه بود. او نه‌تنها از تحصیلات سنتی شاهزادگان که منحصر به آموختن زبان و ادب فارسی و عربی و تیراندازی و شکار بود بلکه از نعمت داشتن معلم سرخانه برخوردار شد. ادبیات فارسی، عربی و آداب دینی را به خوبی فراگرفت و در نوشتن صاحب سبک خاص خود شد. پس از تحصیلات ابتدایی به مدرسه نظام اتریشی که در تهران دایر بود فرستاده شد و در آنجا زبان فرانسه را یاد گرفت. بر پایه همین آموزش‏ها مسئولیت تعلیم سربازان و انتظامات جنگی را عهده‏دار شد و بعد از اتمام مدرسه نظام زیرنظر کامران‏میرزا، نائب‏السلطنه، وزیر جنگ و پسر ناصرالدین شاه مشغول خدمت شد. در سال ۱۲۹۹ هجری قمری با درجه سرهنگی به ریاست افواج کرمان دست یافت.

    فرمانفرما در عرصه سیاست

    پس از مرگ پدر، لقب فرمانفرما ابتدا به برادر بزرگ‏تر و در سال ۱۳۱۱ به عبدالحسین تعلق گرفت، لقبی که با روی کار آمدن رضاشاه و بی‏اعتبار شدن القاب، نام خانوادگی خاندان فرمانفرمائیان و بلندآوازه شد. ازدواج با عزت‏الدوله، دختر مظفرالدین‏ میرزا ولیعهد، پیوند او را با مرکز قدرت تقویت بخشید. پیش از به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه از تبریز با سابقه ریاست امنیه، ژاندارمری و فرماندهی قشون آذربایجان به عنوان والی راهی کرمان شد و دوره‏ای از ثبات، امنیت و رفاه برای آن سامان به ارمغان آورد.

    عبدالحسین فرمانفرمائیان؛ یک شاهزاده خاکستری

    احمدعلی خان‏وزیری در کتاب «تاریخ کرمان» از برکت‏های فراوان حکومت شازده بر کرمان در زیست روزمره و بنیان‏های اقتصادی مردم می‏گوید. شازده در کرمان با کمک به صنعت قالی‏بافی و تأسیس کارخانه قالی‏بافی تأثیر ماندگاری در اقتصاد و زندگی مردمان آن سامان به جا گذاشت. تا سال ۱۳۱۴ در کرمان بر مصدر امور بود و در این سال به صلاح‏دید میرزا علی‏اصغرخان امین‏السلطان، صدراعظم، به حکومت تهران منصوب شد و حکومت کرمان همچنان تحت‏نظر او باقی ماند. پس از عزل امین‏السلطان از مقام صدارت و در زمان صدارت میرزا علی‏خان امین ‏الدوله، در سال ۱۳۱۴ هجری قمری، به سمت وزارت جنگ منصوب شد.

    میرزا رضای کرمانی در دوران حکومت او بر تهران پشت میز محاکمه قرار گرفت. فرمانفرما با تلقی میرزا‌رضا کرمانی به عنوان «متهم سیاسی» اولین تجربه حضور هیأت منصفه در دادگاهی در ایران را به عنوان یک نوآوری کم‏سابقه اجرایی کرد. قابلیت‏ها و نوآوری‏های او در منصب وزارت جنگ در کابینه امین‏الدوله، تنش‌ها و چالش‏های بسیاری از سوی رقبا و دیگر چهره‏های سیاسی به ارمغان آورد و از همین رو آنان که با حضور و قابلیت‏های او عرصه را بر خویش تنگ یافته بودند، زمینه‏ای فراهم کردند که مغضوب و معزول راهی فارس شد. هرچند حکومت فارس هم دیری نپایید و در تبعیدی غیررسمی راهی عراق شد.

    عبدالحسین فرمانفرمائیان؛ یک شاهزاده خاکستری

    ادامه نوشته

    مصدق و رییسعلی دلواری

     

    🔰چندی است کلیپی در فضای مجازی منتشر شده با این مضمون که دکترمصدق در زمان والی‌گری فارس به حمایت از انگلیس و در خیانت به ایران، قیام دلیران تنگستانی را سرکوب کرده و سازندگان کلیپ که در انتها آنها را معرفی می‌کنیم این عمل را خیانت معرفی می‌کنند.
     🔰همواره بر این موضوع تاکید کرده‌ایم که پرداختن به دروغ‌ها و یا ابهاماتی که برخی از دروغ‌پردازان به آن دامن می‌زنند ما را از آنچه باید به آن به پردازیم دور می‌کند و ما با پاسخگویی به آنها صدایشان می‌شویم و دروغ‌شان را پراکنده می‌کنیم. اما به درخواست مخاطبان این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهیم. 
    🔰اگر با تاریخ زندگی دکترمصدق آشنا باشید می‌دانید او از جوانی همواره با استعمار انگلیس مشکل داشته و با آن به مبارزه پرداخته است، این موضوع را در در جای جای خاطرات دکترمصدق و کسانی که نقلی از او کردند به وفور یافت می‌شود، هیچگاه هیچ مورخ عادلی نمی‌تواند ادعا کند که دکتر مصدق با انگلیس یا هیچ نیروی خارجی برای سرکوب مردم همراه شده است.
    🔰یک نکته بسیار مهم در باب امنیت کشور در اواخر دوره قاجار این است که گوشه گوشه کشور در ناامنی و آشوب بوده است. هر قوم و قبیله‌ای برای خود حکومتی تشکیل داده و مشغول به ناامنی بودند. به قول یحیی دولت‌آبادی در کتاب حیات یحیی، از شمال به جنوب که سفر می‌کردی صد بار جلویت را می‌گرفتند و غارتت می‌کردند، خوش شانس بودی که زنده به جنوب می‌رسیدی. اینجا از آوردن نام اقوام یاغی و غارتگر پرهیز داریم چون هر کدام از خوانندگان ما ممکن است از اقوام مختلف باشند اما آنچه نقل می‌شود واقعیت دارد و کشور در ناامنی بوده است آن هم از طرف اقوام و محلی‌های خود ایران.

    🔰اما برسیم به موضوع مورد بحث، سرکوب تنگستان توسط مصدق
    دکتر مصدق طی نطقی در مجلس چهاردهم ضمن اعتراض به سیدضیاء طباطبایی و استعمار انگلیس خاطره‌ای دوران والی‌گری‌اش در فارس و شیراز نقل می‌کند. در این خاطره مصدق نقل می‌کند «تنگستانى­ها اگر شرارت می­کنند من تصدیق می­کنم اگر بعضى از آنها راهزنى می­کنند» و «من که والى هستم آنها را تنبیه کنم به وظیفه خودم عمل کرده­ام و کار صحیحى کرده­ام ... بعد از چند روز من تنگستان را امن کردم» 
    این نقل قول به هیچ وجه ایم معنی را نمی‌دهد که دکترمصدق قیام مردم تنگستان را بر علیه انگلیسی‌ها سرکوب کرده است، به قول معروف برخی از راهزنان محلی که می‌توانسته از هر قومی باشد را سرکوب کرده و تنگستان را امن کرده است.

    🔰🔰جالب است بدانید رییسعلی دلواری در سال ۱۲۹۴ فوت می‌کند و نقل قول مصدق مربوط به دوران والی‌گری فارس در سال ۱۲۹۹ است و ربطی به قیام تنگستانی‌ها بر علیه انگلیس ندارد. 
    فراموش نکنیم بسیاری از مورخین بر این عقیده‌اند بزرگ‌ترین خدمت رضاشاه پهلوی، سرکوب شورش‌ها و برقراری امنیت در کشور بوده است، به عبارتی یک‌پارچه کردن حکومت ملی.

    🔰برای اطلاع از عاقبت مرحوم رییسعلی دلواری و دلیران تنگستان باید عرض کنیم« جنگ میان دلیران تنگستان به رهبری رئیس علی از یک سو و نیروهای بریتانیا و خوانین متحد آنان از سوی دیگر به طور پیاپی و پراکنده تا شهریور ۱۲۹۴ خورشیدی ادامه یافت و انگلیسی‌ها نتوانستند بر رئیس علی و یارانش برتری یابند. رئیس‌علی در محلی به نام «تنگک صفر» هنگام شبیخون به قوای بریتانیا توسط فردی نفوذی به نام غلامحسین تنگکی، از پشت سر هدف گلوله قرار گرفت و در سن ۳۳ سالگی کشته شد.» 

    🔰لازم به توضیح است فیلم تهیه شده مربوط به کانال شخصی به نام  علی‌اکبر رائفی‌پور است با چندین کانال زیر مجموعه. اگر جستجوی ساده‌ای در گوگل داشته باشید متوجه می‌شوید که ایشان به نظریه‌پردازی دربارهٔ تئوری‌های توطئه شهرت دارد. این روزها هر کس بخواهد خودی نشان دهد و خودش یا کانالش را معروف کند دروغی به مصدق می‌بندد وگرنه ممکن بود ما تا آخر عمر هم اسم علی‌اکبر رائفی‌پور را نمی‌شنیدیم حتی ممکن بود نام محمود کاشانی را هم نمی‌شنیدیم.

    از فریاد تا تـرور/ چرا راه طی شده یک مستند نیست؟

    سارا معتمدی: شاید هرگاه نام علی ملاقلی‌پور به گوش مخاطبان سینما می‌رسد اولین تصویری که از او در ذهن هر کسی زنده شود، جوانی است با لباسی سفید منقش به لوگوی فیلم سینمایی «قندون جهیزیه» که در قامت یک جیمی جامپ در زمین چمن آزادی می‌دود. این تصویر به راستی واقعی‌ترین وصفی است که شاید بتوان برای ملاقلی‌پور پسر به کار برد. رجوع به کارنامه فرزند مرحوم رسول ملاقلی‌پور نشان می‌دهد او علاوه بر جیمی جامپی در فوتبال که در جریان بازی خیریه فوتبال بین ستارگان ایران و جهان اتفاق افتاد، اولین بار در قامت یک بازیگر در فیلم‌سینمایی «مجنون» ساخته پدرش در سینما دیده شد و پس از آن و به ویژه در سال‌های دهه ۸۰ در فیلم‌های پدر و در پشت صحنه حضور فعالی داشت. ملاقلی‌پور در دهه ۹۰ به طور جدی‌تر به عنوان دستیار کارگردان و برنامه‌ریز نقش ایفا کرد تا این‌که در سال ۱۳۹۳ در قامت نویسنده و کارگردان فیلم سینمایی «قندون جهیزیه» از اولین فیلم خود رونمایی کرد؛ فیلمی که به عنوان یک فیلم اول مورد توجه قرار گرفت. اما مهم‌ترین تصویر درباره «قندون جهیزیه» همان تصویر کارگردان این فیلم بود که در میانه «آزادی» می‌دوید و بعدا دلیل این حرکت را اعتراض به کاهش سالن‌های اکران فیلمش اعلام کرد. 

    علی ملاقلی‌پور که شاید قصد داشت با این حرکت جا پای پدر بگذارد پس از قندون جهیزیه فیلم بلند دیگری نساخت چراکه آن‌گونه خود گفت دو سال گذشته را مشغول کار روی مستندی درباره جریان‌های فکری مهندس مهدی بازرگان بوده است. گویا ملاقلی‌پور تصمیم گرفته بود پس از ساخت اولین فیلم بلند سینمایی خود، دست به کار ساختن  مستند شود و کار را هم از مستندی درباره یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر ایران آغاز کند. چنین بود که مستند «راه طی شده» پس از تلاشی دوساله در تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۷ در تالار سوره حوزه هنری رونمایی شد. مستندی به تهیه‌کنندگی محمدامین نوروزی که از صحبت‌های کارگردان آن پیش از رونمایی به نظر می‌رسید که قرار است درباره جریان‌های فکری مهندس بازرگان باشد تا زندگی او. ملاقلی‌پور در ابتدای این برنامه تاکید می‌کرد که تلاش داشته در این مستند به بخشی از جریان‌های فکری مهندس بازرگان نگاهی داشته باشد. البته او تاثیر سیاست بر هر موضوعی را رد نمی‌کرد و می‌گفت که این مستند نیز نمی‌تواند فارغ از دیدگاه‌های سیاسی باشد. به این ترتیب مستندی محصول مرکز مستند سوره حوزه هنری و مرکز آفرینش‌های فرهنگی و هنری بسیج به نمایش درآمد.

     

    تاریخ جعلی

    مستند «راه طی شده» از همان ابتدا قصد دارد به مخاطب بفهماند که علی ملاقلی‌پور می‌خواهد خود را در مقام یک قضاوت‌گر نشان دهد. با دیدن تیزر این مستند اولین نکته مثبتی که درباره آن به چشم می‌آید مصاحبه با بخش مهمی از شخصیت‌های در قید حیات نهضت آزادی است. محمد توسلی، هاشم صباغیان، ابوالفضل حکیمی، اکبر بدیع‌زادگان، محمدمهدی جعفری، فریدون سحابی، محمدنوید بازرگان، ابوالفضل بازرگان، حامد سحابی و نازنین بنی‌اسدی از جمله دوستان، همکاران و خانواده مهندس بازرگان هستند که در این مستند در مقابل دوربین ملاقلی‌پور نشسته‌اند. به این جمع مرحوم محمد بسته‌نگار، همسرش طاهره طالقانی و مجتبی مطهری را نیز اضافه کنید تا به خوبی با زوایایی که این شخصیت‌ها می‌توانستند از شخصیت بازرگان را تشریح کنند، آشنا شوید. اما ملاقلی‌پور و تیم همراه او فارغ از آن‌چیزی که قرار است این جمع بگویند فیلم مستند را در قامت تریبونی برای بازخواست اندیشه‌های بازرگان دیده‌اند و با جمع‌آوری آرای اطرافیان و همراهان او - به خصوص کسانی که در سال‌های پس از انقلاب نیز در کنار نخست‌وزیر دولت موقت حضور داشته‌اند - و چسباندن آن به یکدیگر قرار است مخاطب را به این سمت بیفکنند که اندیشه‌های بازرگان محصول پرورش او در دامان ابوالحسن فروغی و براساس رویکردهای فراماسونی است، بازرگان پدرخوانده فکری مجاهدین خلق است و کتاب «راه طی شده» آموزه اصلی خشونت مسلحانه آنان بوده و تفسیرگری بازرگان از قرآن در حالی که عالم به این مفاهیم نبوده کاری بس اشتباه و پرخطر است. پس از دیدن ۸۰ دقیقه اولین گزینه‌ای که از این مستند به ذهن می‌رسد این است که گروهی از پیش نشسته‌اند و همه آن‌چه تاکنون به عنوان نقاط مثبت مهدی بازرگان خوانده می‌شده را بر کاغذ آورده‌اند و تلاش خود را بر این داشته‌اند که همه آنان را تبدیل به نقاط منفی کنند. به این ترتیب محصول چنین دیدگاهی تبدیل به مستندی شده که نام آن را «راه طی شده» گذاشته‌اند. 
    اما شاید نکته مهم‌تر درباره این مستند فرم آن باشد. همین فرم مستند است که زمینه را برای ساختن چنین محتوایی آماده می‌‌کند. ملاقلی‌پور در قامت راوی مستند از همان ابتدا با حضور در پلان‌های مختلفی رو به دوربین یا استفاده از تصویر خویش در آینه، در قامت یک قاضی ظاهر می‌شود. اوست که قضاوت می‌کند و با نشان‌دادن تصویرش در آینه‌ای که از همان تیتراژ تا زمان گفت‌وگو با همه شخصیت‌ها وجود دارد و تصویر ملاقلی‌پور را در آن می‌بینیم، تلاش می‌کند نشان دهد قرار است شنونده نظرات او باشیم. به این ترتیب او با چنین فرمی به خود اجازه می‌دهد که مواخذه کند، خطاب کند و حتی در برخی سکانس‌ها بیشتر نظرات علی ملاقلی‌پور را در مستند بگذارد تا مصاحبه‌شونده‌ها. به این ترتیب او با استفاده از قدرت تدوین حرف‌ها را تقطیع می‌کند تا جایی که کات خوردن حرف‌ها به خوبی به چشم می‌آید. وقتی قرار است به جای یافتن حقیقت از دل گفت‌وگو و بیان واقعیت نظر کارگردان و تیم سازنده به مخاطب القا شود آن‌جاست که از هر فردی یک جمله گرفته و تا جایی که امکان داشته باشد تکرار می‌شود. به عنوان مثال محمدمهدی جعفری جمله‌ای درباره دیدار محمد حنیف‌نژاد از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق نقل می‌کند. این جمله آن‌چنان به مذاق سازندگان خوش می‌آید که تا پایان مستند مدام تکرار می‌شود و هرازگاهی کارگردان مانند کسی که فیلش یاد هندوستان کرده آن را تکرار می‌کند؛ مبادا در طول ۸۰ دقیقه از ذهن مخاطب برود. این‌گونه است که «راه طی شده» تبدیل به یک تاریخ‌نگاری با پمپاژ ایدئولوژی می‌شود که هیچ بویی از مستند نبرده است. در مقابل «راه طی شده» آموزش درستی است از فرایند تاریخ‌نویسی به شکل جعلی آن؛ تاریخی که در زمانه کنونی به شکلی عجیب ما را در بر گرفته است؛ تاریخی که در آن هر چیزی گفته می‌شود جز خود تاریخ!

     

    صدای بلند فریادها

    با پایان مستند ۸۰دقیقه‌ای «راه طی شده» تالار سوره حوزه هنری محلی از درگیری دیدگاه‌ها بین موافقان و مخالفان مستند بود. آغاز اعتراضات خیلی زود و در بین صحبت‌های کوتاه حسن روزی‌طلب خود را نشان داد. روزی‌طلب در قامت مشاور تاریخی این مستند در صحبت‌های کوتاهش با بیان اینکه این مستند به لحاظ پژوهش قابل قبول بوده است، اظهار کرد: بعضی شخصیت‌ها در تاریخ انقلاب تابو شده‌اند و نمی‌شود در موافقت یا مخالفت آن‌ها خیلی صریح صبحت کرد و خوشحالم پس از مستند «قائم مقام» این حصار درباره آقای بازرگان  نیز شکسته شده است.  اما این صحبت‌ها باعث شد که چندین تن از حضار در سالن به حرف‌های او و این مستند واکنش تندی نشان دهند. نقد همراه با فریاد معترضان نسبت به تصویری بود که در این مستند از مهدی بازرگان تصویر می‌شد. تصویری که برای فهم و واکاوی درباره درستی و نادرستی آن حداقل فرصت کوتاه موجود در تالار سوره و شکل بیان اعتراضات و پاسخ‌ها فرصتی برای پرداختن به آن را نشان نمی‌داد. حسن روزی‌طلب اما در پایان صحبت‌هایش و در واکنش به اعتراضات چند جمله کوتاه گفت و میکروفون را به خود ملاقلی‌پور سپرد: ««راه طی شده» حاصل کار پژوهشی یک تیم جوان است و شما نیز می‌توانید از این دست فیلم‌ها بسازید کما این که در جمهوری اسلامی توانسته‌اید آزادانه چند صد جلد کتاب در مورد مهندس بازرگان چاپ کنید.» این حرف‌ها با جنس دیگری از اعتراضات همراه شد و یکی از معترضان معتقد بود که برخلاف گفته‌های روزی‌طلب نمی‌توان مستندهایی این‌چنین با آزادی درباره چهره‌های مختلف حاضر در عرصه سیاسی کشور ساخت. 
    اما پس از حرف‌های روزی‌طلب و اعتراض‌ها مهم‌ترین اتفاقات در این نشست به اظهارنظرهای خود ملاقلی‌پور و مجید تفرشی محقق و تاریخ‌نگار بازمی‌گشت. آن‌گونه که خبرگزاری فارس گزارش داده ملاقلی‌پور در این نشست و در پاسخ به اعتراض‌ها گفت: مستندسازی درباره شخصیت‌هایی مثل بازرگان یا دکتر شریعتی و استاد مطهری کار سختی است، چراکه آن‌ها صرفاً چهره‌های سیاسی نبودند.
    وی همچنین درباره پرداخت به بحث نهضت آزادی گفت: به صراحت به شما می‌گویم که بعد از این همه سال اگر ما نسل‌های جوان نتوانیم با هم حرف بزنیم بسیار بد است. نه ما عضو حزب جمهوری اسلامی و نه شما عضو حزب نهضت آزادی هستید که بخواهیم با یکدیگر دعوا کنیم، بلکه شما یک دیدگاه و ما نیز یک دیدگاه داریم و الان این مستند می‌تواند فرصتی برای گفت‌وگو باشد. در واقع دنیای امروز اصلا جایی نیست که بتوان سلیقه و نظر را پنهان کرد. 
    ملاقلی‌پور گفت: بالاخره نهضت آزادی حزبی است که جمهوری اسلامی تاکنون ورود چندانی به آن نداشته و اگر هم در شرایط فعلی حرفی درباره‌اش زده شود، بحث دولت موقت است، از این نظر مستند ما برای این گروه فرصتی برای طرح مجدد نام‌شان بود. از طرفی واقعا نیاز بود برای یک بار هم که شده با بازرگان مواجهه فکری و اندیشه‌ای نیز صورت گیرد و اتفاقا بخش زیادی از انتقاداتی که در کار وجود دارد، در همین مقطع است. من با اکثر افراد حاضر در مستند بحث کردم و آنها می‌دانند که ما با گروه آنها (نهضت‌آزادی) درباره موضوعات مختلفی مثل سازمان مجاهدین، جنگ و ولایت فقیه چالش داریم. البته این مستند مهندس بازرگان را تکمیل نمی‌کند، بلکه بخشی از این شخصیت است؛ چراکه یک اثر بیشتر از این گنجایش ندارد و ما هر جنبه دیگری را نیز انتخاب می‌کردیم، باز کار تکمیل نمی‌شد.  
    اما واکنش تند مجید تفرشی شاید پایانی واقع‌گرا بر نشست رونمایی از این مستند بود. تفرشی خطاب به ملاقلی‌پور گفت که این فیلم ظلم به جمهوری اسلامی بود و اگر به جای سازندگان بود این فیلم را جمع می‌کرد. تفرشی با تاکید بر این نکته که قصد بحث سیاسی ندارد از دو مشکل بنیادی این فیلم از زاویه فرم و محتوا سخن گفت: مشکل فرم از آن رو بود که کارگردان به جای این‌که با نظرات مخالف گفت‌وگو کند، خود در مقام بازجو و مناظره‌کننده قرار گرفته و کاملا فیلمی تبلیغاتی ساخته که قصد دارد نظرات خود را تحمیل کند. تفرشی با تاکید بر این نکته که ملاقلی‌پور بلد نبوده مانند بسیاری از رسانه‌ها در دنیا «در راستگویی صرفه‌جویی» کند، ادامه داد: فیلم «راه طی شده» زمان‌پریش است. کارگردان برای تایید گرفتن درباره نظر خود اتفاقات تاریخی از زمان‌های مختلف را به هم می‌چسباند. آدم‌هایی که ناقض شما هستند از تاریخ حذف می‌شوند. تفرشی در پایان حرف‌های خود تاکید می‌کرد: این فیلم، فیلم ملاقلی‌پور نیست بلکه فیلم حسن روزی‌طلب است. 

     

    حوزه تمامیت ارضی ایران و شاهکارهای رضا خان

    به گزارش مشرق، یک کاربر فضای مجازی در توئیتر نوشت: شما یادتون نمیاد ولی در زمان رضاخان آنچنان قدرتی داشتیم که وقتی افغانستان یه اخم به ماکرداز ترس،منطقه چکاب،کوه شمتیغ،چشمه زنگلاب،نصف موسی آباد،قریه آسپران،کلاته نظرخان رو در قرارداد آلتای دادیم بهش رفت یه کم بیشتر اخم میکرد خراسانم میدادیم میرفت

    یاد شهید چمران گرامی باد

     

    سال 58 مناظره ای داغ بین مهندس بازرگان و شهید بهشتی تحت عنوان "تخصص بالاتر است یا تعهد و تقوا؟" در صدا و سیما برگزار شد.

    شهید بهشتی معتقد بود مسئولین باید متعهد باشند و بازرگان اعتقاد داشت تخصص مهمتر است.
    در لابلای بحث مرحوم بازرگان سئوالی از شهید بهشتی پرسید:
    آقای دکتر فرض کنیم که قصد دارید با اتوبوس از شهری به تهران بیایید.
    راننده ای داریم که جاده را مثل کف دست میشناسه ولی اهل همه جور معصیتی است و راننده دیگری که تازه کار است ولی بسیار متقی و اهل تدین. شما خانواده تون رو با کدام راننده راهی میکنید؟!
    در این هنگام شهید بهشتی مکثی طولانی کرده سپس به علامت تایید نظر مرحوم بازرگان، بزرگوارانه فرمودند آقا من دیگه صحبتی ندارم!

    متن دیگری با این مضمون را به دکتر چمران نسبت میدهند:
    از دکتر چمران سئوال کردند آقای دکتر تقوا بالاتر است یا تخصص؟
    شهید چمران پاسخ داد :
    تقوا بالاتر است!
    ولی اگر کسی تخصص کاری را نداشته باشد و منصبی را قبول کند قطعاً انسان “بی تقوایی” است…