برای علیرضا و زهرا و همه دغدغه‌مندان دربند

برای علیرضا و زهرا و همه دغدغه‌مندان دربند

دیدارنیوز: سال‌ها بود که باهم آشنا بودیم و دورادور سلام و علیکی باهم داشتیم، اما شروع رفاقتمان به پاییز ۸۷ باز می‌گشت آنجا که متن نگاشته ام با دغدغه مندی علیرضای نازنین و زهرای عزیز گره خورد و تکاپویشان برای آینده ایران و رهایی از تباهی پوپولیسم ضد توسعه، آنچنان شور و اترژی‌ای در وجود من و تعدادی دیگر از دوستان ایجاد کرد که در هنگامه کارزار انتخابات ۸۸، پاپس کشیدن و به کناری نشستن در برابر اینهمه انگیزه و شور، دیگر ممکن نبود.

یادم می‌آید که باز این علیرضا و زهرا بودند که در بهار ۹۲، سراسیمه و آشفته، به همراه جمعی از دوستان نازنین همراهشان، به سراغ این‌حقیر (و احتمالا تعدادی دیگر از دوستان) آمدند تا نگرانی و دغدغه مندیشان نسبت به آینده ایران با نگاه و کلامشان

ابراز کنند و با شور و شعف همیشگی اشان، امید به امکان تغییر و بهبود را به چشمان ناامید و بی فروغمان منتقل کنند و باز مارا " از نشستن باطل "حذر دهند؛ و همین دغدغه مندی، جدیت، صداقت و صلابت بود که باز در آن شب تابستان ۹۴، توان رد پیشنهادشان برای حضور فعالانه در عرصه احزاب را از ما ستاند.

وقتی هم در سال‌های اخیر، ناامیدانه و مستاصلانه از امتناع امر سیاسی و بی نتیجه بودن تلاش‌ها برای بهبود و تغییر اصلاح جویانه می‌گفتم، این علیرضا و زهرا بودند که دلسوزانه و دغدغه مندانه و خستگی ناپذیر، نهیبم می‌زدند که چنین نگویم و مرا به تلاش برای رسیدن به آینده‌ای بهتر بر مبنای آگاهی بخشی و ارتباط تشکیلاتی اصلاح جویانه تشویق می‌کردند.

خلاصه عرض کنم که در تمام این سال‌ها که افتخار رفاقت و همراهی با این نازنینان نصیبم شده، تکاپو و جدیت علیرضا و زهرا، یکی از مهمترین دلایل زنده ماندن انگیزه و امیدواری در وجود بنده و احتمالا جمع کثیری از دوستانمان برای پیگیری امر سیاست برای رسیدن به فردایی بهتر بوده که این تلاش صادقانه، مسالمت جویانه و مستمرشان برای سیاست ورزی اصلاح جویانه و تحول طلبانه، ما را از ناامیدی و سرخوردگی امان شرمنده می‌کرده است؛ و امروز نزدیک به ۳ ماه است که علیرضای عزیز و زهرای نازنین به همراه جمعی دیگر از دوستان همیشه همراهشان از جمله هدی و ویدا و بهاره و روح الله و حمیدرضا و ... بازهم احتمالا به جرم همین دغدغه مندی، احساس مسوولیت و تغییر خواهی مسالمت جویانه و پرهیز از بی تفاوتی و نا امیدی و استیصال، ناعادلانه در بازداشت به سر می‌برند و گویا هفته آینده موعد دادگاه تعدادی از ایشان تعیین شده برای محاکمه به جرم تکاپوی زندگی و آزادی و اعتراض به مرگ و اجبار.

شرمنده ام که در این هنگامه، نتوانسته ام کمک شایانی به این نازنینان در بند انجام دهم، اما به سهم خود شهادت می‌دهم به ایران دوستی و دلسوزی اشان برای سرنوشت ایران، شهادت می‌دهم به دغدغه مندی جدی اشان برای فردایی بهتر برای ایران و ایرانی. شهادت می‌دهم به اشک‌ها و بی تابی اشان برای حال و آینده فرزندان این سرزمین، گواهی می‌دهم به تکاپویشان برای عدالت، برابری، دموکراسی و توسعه و آزادی و قسم می‌خورم به تقیدشان به تغییر خواهی مسالمت جویانه و اصلاح طلبانه مبتنی بر خواست اکثریت و حفظ منافع ملی و تمامیت ارضی ایران عزیز برای گذار از این ملغمه ناکارآمدی و تباهی و فساد و بی قانونی ِضد توسعه و ضد دموکراسی و ضد عدالت که هر روز دارد ایران را نابود و ایرانی را به تباهی می‌کشاند. کاش لااقل قاضیان دادگاهشان، این صداقت و دغدغه مندی و احساس مسوولیت و مسالمت جویی و عدالت طلبی اشان را ارج نهند و بر این محنت بازداشت و زندانشان مهر باطل زنند. حق یارو یاورشان باد و حقیقت پناهشان.

چهره واقعی ناصرالدین شاه، مادر و خواهرش

خبرآنلاین: تصاویری کمتر دیده‌ شده از چهره واقعی ناصرالدین شاه و مادرش مهدعلیا و خواهرش عزت‌الدوله کنار تخت طاووس را ببینید.

چهره واقعی ناصرالدین شاه، مادر و خواهرش

    نه میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بود و نه رضا شاه او را کشت

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- یازدهم آذرماه یادآور روزی است که در سال 1300 خورشیدی میرزا کوچک‌خان جنگلی رهبر نهضت جنگل، تشنه و گرسنه و آواره در کوه‌های تالش، از شدت سرما یخ زد و در 43 سالگی چشم از جهان بست.

    سال ها قبل از آن‌که فیدل کاسترو و چه گوارا در آمریکای مرکزی و لاتین به کوه و جنگل بزنند تا رؤیای خود را محقق سازند، میرزا یونس مشهور به کوچک‌خان جنگلی قیام جنگل را سامان داد و پس از 6 سال در همان سرزمینی جان باخت که آزادی و آبادی آن را می‌خواست.

    اگرچه در سال‌های اخیر باب شده که به چهرۀ قهرمانان ملی خاک بپاشند و مصدق و فاطمی و میرزا را متهم کنند ولی دربارۀ میرزا کوچک خان نمی توان همه را از این جنس دانست و نیاز به توضیح دارد و متفاوت است با متهم کنندگان دکتر محمد مصدق به این که نفت را دولتی کرد نه ملی یا دکتر سید حسن فاطمی به سبب قصد براندازی سلطنت مشروطه و جمهوری‌خواهی و شکستن کاسه کوزۀ کودتای 28 مرداد بر سر او.

    یا ایضا دکتر علی شریعتی که نزد برخی مقصر همه اتفاقات بعدی است و نیز سرزنش مهندس مهدی بازرگان که چرا نخست‌وزیری را پذیرفت و زمینه به قدرت رسیدن روحانیون را -ناخواسته- فراهم ساخت.

    چرا که برخی از کسانی که بر پیشانی میرزا کوچک خان انگ تجزیه‌طلبی می‌نشانند یا میان او و رضا شاه دوگانه‌سازی می‌کنند (‌یعنی دومی می‌خواست ایران را یک‌پارچه و متحد کند و اولی سودای جدایی داشت) استنادات و دلایلی می‌آورند که اگرچه واقعیت دارد ولی «تمام واقعیت نیست» و برای بیان واقعیت باید تمام واقعیت را گفت و جز واقعیت را نگفت و صرف بیان واقعیت، کفایت نمی‌کند.

    از این رو می‌توان گفت تمام نقدهایی که متوجه میرزاست احساسی نیست. چندان که از مصاحبۀ بسیار خواندنی با ناصر تقوایی در شمارۀ تازۀ ماهنامۀ تجربه هم بر می‌آید که یکی از دلایلی که کارگردان برجستۀ ایرانی را از ادامۀ ساخت سریال میرزا کوچک‌خان برای تلویزیون در سال های اول انقلاب منصرف کرد (و بهروز افخمی ادامه داد و این برای او عادت شد!) این بود که دریافتُ داستان زندگی میرزا با آن شخصیت قدسی و مذهبی و بی‌عیب که تلویزیون اصرار داشته به تصویر کشد متفاوت است و لازم است به پاره‌ای گرایش های سوسیالیستی او هم اشاره کند حال آن که تلویزیون به دنبال ترسیم چهرۀ یک روحانی مبارز بوده است.

    نویسندۀ این سطور اما عمیقا باور دارد که میرزا تجزیه‌طلب نبود و این یادداشت برای اثبات همین گزاره است اگرچه قبل‌تر هم در همین تارنما در این باره نوشته بودم اما برای بیان این گزاره پاره‌ای تکرارها اجتناب‌ناپذیر است.

    نه میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بود و نه رضا شاه او را کشت

    این را هم در نظر داشته باشیم که بخشی از فضای منفی علیه او در پاره‌ای رسانه‌های سلطنت طلب به این خاطر است که برخی پنداشته‌اند چون مرگ او در 11 آذر 1300 و در آغاز صدارت سردار سپه رخ داده و سر او را از بدن جدا کرده‌اند انگار رضا شاه او را کشته یا چون میرزا مدتی به دروس قدیمه مشغول بوده به مفهوم امروزین "روحانی" یا "معمم" بوده است. حال آن که سابقه تحصیل دروس طلبگی یک موضوع است و اشتغال به امور روحانی یک موضوع دیگر.

    در نگاه متهم‌انگارانه هم انگار میرزا و جنگلی‌ها به دنبال جدا‌کردن خطۀ گیلان از مام میهن بوده‌اند ولی نیروهایی از مرکز به شمال گسیل شدند و تجزیه‌طلبان را سرکوب و منکوب کردند و سر یاغی را هم برای شاه و رییس‌الوزرا بردند و غایله خوابید. در این نگاه میرزا کوچک 1299 و 1300 در گیلان مثل سید جعفر پیشه‌وری آغاز دهۀ 20 است و ماجرای آذربایجان. طبیعی است که با این نگاه ایرانیانی که گیلان را با جنگل و دریای آن و مردمان متساهل و خوش‌باش این خطه زیبا می‌شناسند با جنبشی هم‌داستانی نکنند که با این تصور این گوهر را از پیکر جدا می‌ساخته و کافی است یک لحظه تصور کنیم ایران غالبا خشک، گیلان را نداشته باشد!

    واقعیت اما جز این است و هر چند اعلام «جمهوری شورایی سوسیالیستی گیلان» را نمی‌توان انکار کرد ولی میرزا به تمام ایران می‌اندیشید.

    به بیان دیگر شاید بتوان میرزا را متهم کرد که در غایت به دنبال برپایی یک حکومت سرخ -به مفهوم ضد سرمایه‌داری و نه ماتریالیستی کلمه- بوده و با گیلان شروع کرده اما قطعا در پی جدا‌کردن گیلان از ایران نبوده است. نامه او به لنین در شرایط ضعف جنبش می‌تواند گویا باشد:

    « ... پیش از ورود ارتش سرخ به انزلی، من و همکارانم در جنگل‌های گیلان به ضد مظالم انگلیس و دولت سرمایه‌داری ایران می‌جنگیدیم و تنها قدرت واقعی و ذی‌صلاح ما بودیم که توانستیم مافوق تصور، به نام آزادی ایران پرچم سرخ را برافرازیم و به تمام جهان آرزوی آزاد شدن‌مان را از قیود سرمایه‌داری اعلان کنیم…

    نه میرزا کوچک خان تجزیه‌طلب بود و نه رضا شاه او را کشت

    ادامه نوشته

    پزشکیان: هر کسی آمد حرف بزند گفتند با آقا مخالفی

    نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی در مورد شکل گیری گفت وگوی ملی گفت: مشکل اساسی ما این است که اصلا بلد نیستیم با هم گفت وگو کنیم. در اداره، دانشگاه یا مجلس و هرجایی وقتی دانشجو، استاد دانشگاه یا نماینده مجلس حرفی می زند و طرف مقابل نمی تواند جواب بدهد، می گوید «آقا» اینگونه نگفته است؛ در صورتیکه کسی به آقا کاری ندارد. دانشجو و استادی یا هر فردی وقتی نسبت به مسئله ای مشکل دارد کسی که با این دانشجو و استاد سروکار دارد به جای اینکه از نظر علمی او را توجیه کند، می گوید "تو مخالف رهبری هستی".

    پزشکیان: هر کسی آمد حرف بزند گفتند با آقا مخالفی/ اصلاحات به این سادگی قابل انجام نیست

    مسعود پزشکیان با بیان این مطلب به خبرنگار عصر ایران گفت: وقتی همه گفت وگوها منجر به این شود که نتوانی جواب بدهی و آقا را وسط بکشی نتیجه آن این می شود که در حال حاضر در جامعه می ببینیم که تمام فشارها و حملات مستقیما به سمت رهبری است و با رئیس جمهور ، رئیس مجلس و رئیس قوه قضاییه کار ندارند.

    وی افزود: هر کسی آمد حرف بزند گفتند با آقا مخالفی یعنی رهبری را مقابل مردم قرار دادند در صورتیکه خیلی از کارهایی که اینها می گویند به رهبری ربطی ندارد. ناتوانی در پاسخگویی، نداشتن علم و احساسی عمل کردن نتیجه اش این شده است که بیشتر افراد را از نظر اعتقادی با مشکل مواجه کرده اند.

    وی در مورد انجام برخی اصلاحات در کشور گفت: به این سادگی اصلاحات قابل انجام نیست؛ باید این علم را داشتند اگر این علم را داشتند به اینجا نمی رسیدند بالاخره باید افراد از نظر بنیه علمی، کارشناسی و مدیریتی منطق داشته باشند و اگر کسی اعتراضی دارد با منطق جواب آن را بدهند اگر اعتراضش به حق است با منطق بپذیرند ما کاری با منطق نداریم می گوییم چون رهبری این را حرف را گفته است تو حق نداری حرف بزنی.

    عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس تاکید کرد: بدجوری دایره خودی و غیر خودی درست کردیم. ما به عنوان یک گروه و جناح وقتی مجلس و دولت را یکدست می کنیم یعنی بقیه افراد دیگر نمی توانند باشند. وقتی از مردم حرف می زنیم تصورمان این است مردم یعنی همین هایی که با ما هستند. در صورتیکه وظیفه حاکمیت خدمت و محبت و برداشتن فشار از دوش همه کسانی است که در این مملکت اعم از ترک، کرد، لر، عرب، عجم، فارس و چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی زندگی می کنند. با هر کسی صحبت کنید گرانی فشار زیادی بر آنها ایجاد کرده است مسائل اداری و عدم رتبه بندی ها و امتیازهای بی خودی که بهم می دهند مشکل ایجاد کرده است.

    پزشکیان در مورد بحث حکمرانی نو که توسط محمدباقر قالیباف مطرح شده است،گفت: حکمرانی نو تئوری درستی است اما با آدم توانمند درست می شود اگر آن آدم توانمند را نداشته باشید با چه کسی می خواهید نو کنید؟ ما آدم های توانمند را تحمل نمی کنیم چرا افراد دیگر را بیرون می کنیم چرا به جای اینکه جواب بدهیم انگ می چسبانیم اگر بخواهید در میدان واقعی بیایید نمی توانید با آنها رقابت کنند چون آنها از ما بهتر هستند پس اول باید یک انگ بزنیم که آن را کنار بگذاریم که فقط خودمان باشیم.

    "جاسوس" کیست؟

    واژه‌خانۀ عصر ایران

    عصر ایران - جاسوس (Spy) شخصی است که با اقدام مخفیانه یا تظاهرات کاذب محدودۀ یک کشور متخاصم، اطلاعاتی را به منظور ارسال به طرف مقابل کسب کرده و یا برای کسب آن تلاش می‌کند. جاسوس معمولا اطلاعات حیاتی یا اساسی یک کشور را در اختیار کشور یا کشورهای دیگر قرار می‌دهد.

    جاسوس در صورت دستگیر شدن، حق برخورداری از وضعیت اسیر جنگی را ندارد ولی مستحق محاکمه‌ای عادلانه و مناسب است و حقوق و مزایای یک شخصِ تحتِ حمایت به وی داده می‌شود.

    شخص تحت حمایت یعنی شخصی که در صورت نبرد مسلحانه یا اشغال، در اختیار یک طرف نبرد یا قدرت اشغال‌گری قرار می‌گیرد که وی تبعۀ آن نیست.

    سریال "میهن" (Homeland) جزو سریال‌های موفق ژانر جاسوسی است

    مجازات متداول برای جاسوسی در زمان جنگ، صرف نظر از اینکه شخص جاسوس در کسب اطلاعات یا انتقال آن به دشمن موفق شود یا خیر، مرگ است. البته این مجازات در کشورهایی اعمال می‌شود که حکم اعدام در آن‌ها قانونی است.

    عمل مخفیانه، ویژگی لازم جاسوسی است. بنابراین افراد فاقد لباس مبدل که برای کسب اطلاعات به ناحیۀ عملیات ارتش دشمن رخنه کرده‌اند، جاسوس به حساب نمی‌آیند.

    به همین نحو، سربازان و غیرنظامیانی که مأموریت خود را آشکارا انجام می‌دهند و رساندن پیام‌ها به آن‌ها واگذار می‌شود، به موجب قوانین جنگ جاسوس نیستند.

    در واقع جاسوس شخصی است که تحت عناوین غیرواقعی و به صورت مخفیانه، در صدد بدست آوردن اطلاعات یا اشیایی به نفع یکی از کشورهای متخاصم باشد.

    جاسوسی در زمان صلح تابع حقوق بین‌الملل نیست و مجازاتش متناسب با قوانین کشورهایی است که مورد جاسوسی واقع شده‌اند.

    سریال "آمریکایی‌ها" به زندگی دو جاسوس شوروی در آمریکای دهۀ 1980 پرداخته است

    همچنین باید گفت که جاسوسی لزوما بین دو کشور متخاصم صورت نمی‌گیرد. کشورهای همسو نیز کم و بیش در کار جاسوسی از یکدیگرند. جاسوسی آمریکایی‌ها از سران کشورهای اروپایی، امری سابقه‌دار است. حتی گاهی جاسوسان موساد نیز در آمریکا دستگیر شده‌اند.

    ادامه نوشته

    عباس عبدی: اصالت و تنوع صدای مردم را بپذیریم و به آن احترام بگذاریم

    عباس عبدی در روزنامه اعتماد نوشت:

    صدای مردم کدام است؟ این روزها بحث در باره اینکه صدای مردم چیست بالا گرفته است. منتقدان معتقدند که حکومت صدای مردم، یعنی معترضین را نشنیده است و یا شنیده ولی نمی‌پذیرد یا خود را به نشنیدن زده است. از سوی دیگر در حکومت تعبیر و تفسیر دیگری از مصداق رأی مردم ارایه می‌شود، که بازتاب آن در سخنان مقام عالی رهبری نمود یافته است که راهپیمایی ۱۳ آبان یا تشییع سردار سلیمانی مصداق این صدا دانسته می‌شود. واقعیت این صدا کدام است و چگونه می‌توان آن را دریافت؟

    اولین و شاید تنها نکته مشترک میان دو رویکرد این است که هر دو طرف به این صدا اصالت می‌دهند. در واقع هر دو طرف ماجرا می‌پذیرند که صدای مردم را باید شنید و اصیل دانست و به آن تمکین کرد. این نکته مشترک خیلی مهمی است. این صدا را فصل‌الخطاب می‌دانند. اگر بر این نکته مشترک تمرکز کنیم، در تطبیق مصداق یا مضمون این صدا نیز می‌توانیم دیر یا زود به توافق برسیم. این فرق می‌کند با گروه‌ها و جامعه‌ای که اصولاً اصالتی و اعتباری برای این صدا قایل نمی‌شوند.

    در مرحله بعد باید دید که صدای مردم کدام است؟ به نظرم این نیز راه‌حل دارد. اول اینکه در هر دو موقعیت حکومت‌داری و سیاست‌ورزی نمی‌توانیم صدای مردم را تقلیل دهیم به بخش خاصی از مردم، حتی اگر این بخش اکثریت باشند. بعید است که در هیچ جامعه‌ای بتوان صدای واحدی از مردم شنید. صدای مردم نه تنها متکثر است، بلکه مهم‌تر از آن این است که در حال تغییر و تحول نیز هست. پس چاره‌ای نیست جز اینکه صدای مردم را متنوع دانست و به همه آن صداها احترام گذاشت و خواهان بازتاب همه این صداها در عرصه سیاست و جامعه بود. آنها را باید به رسمیت شناخت و ندیدن یا نفی هر یک از آنها مشکلی را حل نمی‌کند.

    اگر اصالت و تنوع صدای مردم را پذیرفتیم در این صورت باید بپرسیم که مفهوم این صداها چیست؟ واقعیت این است که هر کدام از ما می‌توانیم با تفسیر خود، معنایی را بر رفتار و شعارها و اقدامات صداهای گوناگون مردم بار کنیم و آن را صدای غالب مردم تعریف کنیم. تفسیر و معنایی که می‌تواند درست یا نادرست باشد. می‌تواند کامل یا ناقص باشد.

    عباس عبدی: اصالت و تنوع صدای مردم را بپذیریم و به آن احترام بگذاریم

    برای مثال همین رفتار معترضان در خیابان را می‌توان واجد بارهای معنایی متفاوتی تعریف کرد. از این رو برای درک معنا و مفهوم صدای مردم چاره‌ای نیست جز اینکه مستقیماً به خود مردم مراجعه کرد. یکی از راه‌ها رفراندوم است ولی این مسأله فعلاً خارج از بحث ما است، ولی راه‌های بهتری برای درک صدای مردم وجود دارد.

    نظرسنجی و پیمایش‌های معتبر، یکی از بهترین و کم‌هزینه‌ترین شیوه‌ها است و تقریباً در تمامی جوامع توسعه‌یافته همین شیوه را به کار می‌برند. اکنون می‌توان طرحی را برای سنجش صدای مردم در حوزه سیاست داخلی، خارجی، اقتصادی و... و نیز راه‌حل‌ها و پیشنهادهای مردم به اجرا گذاشت. بنده شخصاً معتقدم که این کار مفید و نتایج آن کاملاً معتبر خواهد بود و به سود همه مردم و کشور و حکومت خواهد بود.

    چرا دکتر با کروات را نمی‌پسندید، سردار؟

    عصر ایران؛ مصطفی داننده- سردار نقدی معاون هماهنگ کننده سپاه در نشست سراسری مسئولین انجمن های هنری و ادبی بسیج در مورد درگذشت مهسا امینی گفته است: «تمام اتفاقات مهسا امینی مقابل دوربین بود و همه چیز روشن است. در پزشک قانونی ده ها نفر پزشک انواع آزمایش ها را با دقت انجام دادند و اعلام کردند هیچگونه جای ضرب ای نبوده است. چهار هزار پزشک گواهی دادند که هیچ گونه دلیل بر ضربه خوردن خانم امینی نبود.»

    در این نوشتار نمی‌خواهم به این نکات مطرح شده توسط سردار نقدی، بپردازم چون به شدت واضح است و احتیاج به تحلیل ندارد اما او در ادامه سخنان خود به نکته‌ای اشاره می‌کند که می‌شود در مورد آن حرف زد و به نکات مهمی رسید.

    چرا دکتر با کروات را نمی‌پسندید، سردار؟

    نقدی در ادامه حرف‌هایش به دکتر مهسا امینی اشاره می‌کند و خطاب به بسیجیان می‌گوید: «پزشک خود ایشان با کروات با قیافه شما نپسندید در تلویزیون اعلام کرد در گذشته این خانم عمل جراحی مغز داشته است و غده داشته است.»

    نکته را گرفتید؟ شما کروات دکتر را نمی‌پسندید! یکی از مشکلات کشور دقیقا همین است که برخی دوست دارند همه مردم شبیه هم باشند. در بسیاری از کشورهای اسلامی، شما می‌توانید به راحتی در صفوف نماز، آدم‌هایی را با ظاهرهای متفاوت ببینید. یکی کروات زده است، دیگری دشداشه عربی به تن دارد و آن یکی با شلوار پاره نماز می‌خواند. در ایران اما در مساجد ما تقریبا همه نمازگزاران شبیه هم هستند.

    نکته تلخ‌تر این است که همین افراد، بر اساس ظاهر دیگر آدم‌ها را قضاوت می‌کنند. مثلا برخی از آنها می‌گویند شما با این ظاهر نماز هم می‌خوانید؟ یا اینکه متاسفانه همین ظاهر بینی باعث شده است تا شایستگان در حاشیه باشند و ظاهر الصلاح بودن جای تخصص را گرفته است.

    مرحله آخر گزینش‌های استخدام حتی با داشتن بالاترین ویژگی‌های کاری مسائل اعتقادی که عمیق هم نیست و در ظاهر مانده، است.

    همین رفتار در زمان‌هایی باعث شد تا ریاکاری در سطوح مختلف نفود کند. و آنان برای اینکه بتوانند استخدام شوند در ظاهر و جلوت انقلابی می‌شوند که بیا و ببین اما در خلوت هر کاری که دل‌شان می‌خواهند می‌کنند. معمولا این افراد یک صفحه اینستاگرام شخصی دارند و یک عمومی که در آن تمام مواضع انقلابی می‌گیرند و در صفحه شخصی روی اصلی خود را نشان می‌دهند.

    دین دار کسی است که غیبت نمی‌کند، دروغ نمی‌گوید. دین دار کسی که حق مردم را نمی‌خورد. دین دار کسی است که رعایت حال همسایه را می‌کند.

    وقتی میزان تشخیص آدم‌های یک اجتماع، ظاهر آنها باشد باید هم عمق دو قطبی‌ها در جامعه به اندازه دره‌های سیاه باشد.

    اگر جامعه را خودی و غیر خودی نمی‌کردیم و با دست خودتان دو قطبی مذهبی و غیر مذهبی ایجاد نمی‌کردید، امروز با جامعه تکه پاره روبرو نبودید.

    دو دسته شدن جامعه تنها و تنها به ایجاد نفرت کمک می‌کند. دو قطبی سازی مثل آتشی است که به جنگل می‌افتد. اگر فراگیر شود، کنترل آن از دست خارج می‌شود و دیگر حتی با هلکوپتر آب پاش هم نمی‌شود آن را کنترل و آتش را خاموش کرد.

    ایران ، زیدآبادی و آزادی خواهان دیکتاتور: پس از 110 سال هنوز اندر خم یک کوچه ایم!

    عصر ایران ؛ جعفر محمدی - خداحافظی تلخ "احمد زیدآبادی" از دنیای سیاست، پیام تلخ تری در درون خود دارد. قضیه از این قرار است که این چهره سیاسی در یادداشتی به حامد اسماعیلیون پیشنهاد کرده بود که وارد فعالیت سیاسی نشود و دلایل خود را نیز مطرح کرده بود.

    ایران ، زیدآبادی و آزادی خواهان دیکتاتور: پس از 110 سال هنوز اندر خم یک کوچه ایم!
    بعد از انتشار این یادداشت، توفانی از فحاشی های بسیار رکیک و اتهامات زننده و کلمات زشت و شرم آور و تهدید به قتل و تجاوز و ... به سمت زیدآبادی روانه شد.
    زیدآبادی کسی است که سال های زیادی از عمر خود را صرف فعالیت های سیاسی کرده و از همین رهگذر بیش از 7 سال از زندگی اش را در زندان گذرانده و سپس تبعید شده و رنج های فراوان دیده است؛ از این رو، شخصیت محکم و سرد و گرم چشیده ای به شمار می رود. با این حال، حجم این حملات موهن و تهدیدآمیز چنان سنگین بود که ترجیح داد پس از این، کلمه ای در وادی سیاست ننویسد. او در خداحافظی نامه خود می نویسد:
    «بازتاب مطلبی که خطاب به حامد اسماعیلیون نوشتم، مرا نسبت به آیندۀ این کشور از هر جهت روشن کرد؛ گرچه پیش از آن هم، برایم کم و بیش روشن بود.
    از فحاشی چارپاداری تا تهدید به قتل و تجاوزِ جنسی، بخشی از واکنش افرادی بود که در فضای مجازی و غیرمجازی به حمایت از آقای اسماعیلیون نثارم کردند.

    کانال عصر ایران در تلگرام

    من این سرزمین را سرزمین عطار و سنایی و مولوی و خیام و حافظ و سعدی می‌دانستم. هرگز فکر نمی‌کردم بخشی از مردم این سرزمین روزی به این نقطه برسند. حالا که رسیده‌اند، دیگر جای حضور من نیست. به هر حال، من هم از پوست و گوشت و خون و عصب ساخته شده‌ام. فشارها از همه سوست و من چنان تنها و غریب مانده‌ام که مرگ را بر هموطنی با چنین افرادی ترجیح می‌دهم.
    این لحظه، لحظۀ خداحافظی من با سیاستی است که می‌خواهد با این شیوه و روش پیش برود. من این صحنه را ترک می‌کنم، چون هیچ رگی در وجودم با آن سنخیت ندارد و با سرتاسرش بیگانه‌ام.»

    زید آبادی در دادگاه، زندان و آزادی از زندان و اعزام به تبعیدگاه
    ایران ، زیدآبادی و آزادی خواهان دیکتاتور: پس از 110 سال هنوز اندر خم یک کوچه ایم!

    زیدآبادی قاعدتاً انتظار داشت پیشنهاد او مورد نقد قرار گیرد و ای بسا پذیرفته هم نشود. این حق هر کسی بود که نوشتار او را منتقدانه و حتی بی رحمانه بنوازد ولی انتطار نداشت کسانی که از بامداد تا شامگاه از "آزادی" و "دموکراسی" سخن می گویند در برابر یادداشت یک شهروند خارج از قدرت، این گونه دیکتاتورمأبانه و با تهدید به قتل و تجاوز جنسی و ... بر او بتازند؛ بر کسی که برخلاف هتاکان که گوشه گود نشسته اند، برای این مفاهیم مبارزه کرده، هزینه داده، انفرادی و حبس کشیده است و بعد از آزادی، حتی پاسپورت او را نیز توقیف کرده اند.

    زیدآبادی در برابر رنج و محنت احضار و بازداشت و بازجویی و انفرادی و زندان، ایستاد و خم بر ابرو نیاورد چرا که با طرف هایی مواجه بود که قرائت شان درباره این مفاهیم، به طور عیانی دیگرگون بود ولی در برابر سیل کلماتی شکست که با خود "دیکتاتوری آزادی خواهان!" را می آورد.

    روی سخن با معترضانی که خواسته های بر حق ملت را از حاکمیت مطالبه می کنند نیست؛ مقصود این کلام همان ها هستند که اتفاقاً اهل رسانه و سیاست و پیگیری رویدادهای سیاسی هستند و آزادی و دموکراسی را ارزش های بنیادین خود می دانند ولی در شرایطی که قدرتی جز کیبوردهای لپ تاپ و موبایل هایشان ندارند، نویسنده یک مطلب را با شنیع ترین واژه ها خطاب قرار می دهند و خواستار قتل و تجاوز جنسی به او می شوند که چرا در نوشته ات پیشنهادی را مطرح کرده ای که ما خوشمان نیامد؟!

    اگر امروز نقدی بر مسوولان نظام سیاسی حاکم است دقیقا با این محوریت است که آزادی و دموکراسی را آن طور که باید، پاس نمی دارند و باید در برابر این مفاهیم، مطیع مطلق باشند. حال چگونه می توان با ادبیاتی که در فقره حمله به زیدآبادی شاهدش بودیم، این مطالبه را پیگیری کرد؟! آیا مردم نمی پرسند کسانی که در فقدان قدرت شان این گونه یک یک نویسنده را تهدید به قتل و تجاوز جنسی می کنند، اگر بر سریر قدرت بنشینند، چه قتل های زنجیره ای فجیعی راه خواهند انداخت؟!

    زیدآبادی می نویسد: "بازتاب مطلبی که خطاب به حامد اسماعیلیون نوشتم، مرا نسبت به آیندۀ این کشور از هر جهت روشن کرد." این سخن سخت سهمگینی است: او می پنداشت که ایران هنوز سرزمین مولوی و حافظ و سعدی است که آمیزه ای از عقل و عاطفه را می توان در همه مناسباتش دید ولی ناگهان دریافت که در دو طرف منازعه، افرادی وجود دارند که یا صراحتاً بیان می کنند که آزادی و دموکراسی را فقط در محدوده تعاریف خود قبول دارند و یا از آزادی بیان با تهدید به قتل استقبال می کنند. این خلاصه ای از صحنه ای است که زیدآبادی با دیدن آن وحشت زده عرصه سیاست را ترک کرده است چرا که حتی یک رگش با آن سنخیت ندارد.

    چنین تصویری، خبر بدی برای مردم ایران است که دستکم از مشروطه به این سو، برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند. مادام که میدان سیاست، عرصه جدال کسانی باشد که آزادی و دموکراسی، لقلقه زبان شان و ابزاری برای فخر فروشی و کوبیدن بر سر رقیب، حال این ملت، خوب نخواهد بود و ایران اندیشانِ میهن دوست، یکی پس از دیگری، طرد و حذف خواهند شد، خواه به اجبار و خواه با اختیار.
    وجود چنین فضایی در سپهر سیاسی ایران، حاکی از آن است که تلاش های مصلحان و مبارزان و مردم ایران در تمام این بیش از 110 سالی که از مشروطه می گذرد، به نتیجه مطلوب نرسیده است و هنوز اندر خم یک کوچه ایم!

    ایران ، زیدآبادی و آزادی خواهان دیکتاتور: پس از 110 سال هنوز اندر خم یک کوچه ایم!
    ما - همه ما - قبل از هر چیزی باید افسار "دیکتاتور درون" مان را به دست بگیریم و مهارش کنیم. دیکتاتوری که در روابط والد - فرزند، همسران، رئیس و مرئوس، پیاده و سواره و ... حاکم است و میل ما به کنترلگری و تسلط بر دیگران را هدایت می کند. ما بیش از هر چیزی، نیازمند انقلاب معرفتی و درونی هستیم؛ جز این باشد، ساختن هر بنایی به نام آزادی و دموکراسی مانند درست کردن آدم برفی در کنار تلی از هیزم است که رفته اند برای روشن کردنش کبریت بیاورند!