خوش خیال
یارو با بچههاش در پیادهرو حرکت میکرد. یکی از بچهها به دیگری گفت؛ اگر بابا در مسابقه برنده یک ماشین بشه، من روی صندلی جلو مینشینم، دیگری گفت؛ نه خیر! اونجا جای منه نه تو... و با هم دعواشون شد که ناگهان پدرشان ایستاد و با عصبانیت گفت؛ الان ترمز میکنم و هر دوتاتون رو از ماشین میندازم بیرون!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ ساعت 10:11 توسط جوزقی
|