ماستمالی
شخصی یک کیسه گندم را به پسرش سپرد تا برای آرد کردن به آسیاب ببرد ولی پسر در فاصلهای که منتظر نوبتش بود، با عدهای قمار کرده و کیسه گندم را باخت و برای اینکه توبیخ نشود، همانجا ماند و به خانه نرفت. پدر که نگران شده بود به سراغ او رفت و پسر را دید که گوشهای نشسته و نان و ماست میخورد. پرسید کیسه گندم چه شد؟ پسر گفت؛ سیل آمد و کیسه گندم را با خودش برد. پدر با عصبانیت کاسه ماست را بر سر او ریخت و پسر در حالی که ماست را به چهره میکشید گفت؛ خدا را شکر که هم حساب پس دادم و هم رو سفید شدم!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 22:13 توسط جوزقی
|