شفیعی کدکنی پا را فراتر می‌نهد و می‌گوید:

«حافظ نخستین شاعری است که پارادایم‌های عرفانی را سکولار و عُرفی کرده است و به عنوان ابزار هنریِ صِرفْ آن را در شعر خود به کار برده است».

با این نگاه، حافظ جز به زیبایی و قابلیت موسیقایی کلام خود نمی اندیشیده و به همین خاطر ابایی نداشته که از تعابیر مختلف ولو شاعران پیشین بهره برد و به همین خاطر نشانه هایی از شعر سعدی و نظامی را می توان در غزلیات او یافته و این توضیح هم درخور تأمل است که:

در عصرِ «حافظ» و تا سه قرن پس از او خوش‌آوازان و موسیقی‌شناسان را «حافظ» می‌خوانده اند و اغلب موارد «خوانندگان» و «گویندگانِ» خوش‌آواز را «حافظ» و نوازندگان را «استاد» و شعرا را «مولانا» لقب می‌داده‌اند. مثلا حافظ فلان، استاد فلان، مولانا فلان.

حافظان قرآن کریم هم البته غالبا خوش‌آواز بوده‌اند و خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی نیز ازین قاعده برکنار نبوده. هم در خوش‌آوازی و موسیقی‌شناسی استاد بوده است و هم در خواندن قرآن کریم به صوتِ خوش و بر اصولِ موسیقی.»

حال به جان کلام می رسم تا به بهانۀ 20 مهر بگوییم: راز ماندگاری حافظ در زیبایی غزل اوست و اتفاقا نه در محتوا که در فرم. منتها، فرم توی ذوق نمی زند و تصنعی نیست:

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دل‌کش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

در مصراع اول صدای حرف «ج» را سه بار می شنویم و در مصراع دوم صدای حرف «ک» را سه بار (‌تاج، جان، درج/ کلاه، دل کش، ترک) یا صدای حرف «ش» در مصراع اول یک بار و در مصراع دوم هم یک بار (شکوه/ دل کش) یا صدای حرف «د» در مصراع اول دو بار و در دومی هم دوبار.

هنر حافظ این است که آن قدر محتوا قوی است (سلطنت و و قدرت فریبنده است اما ارزش به خطر انداختن زندگی را ندارد) که از این همه ریزه کاری غافل می‌شوی.

وقتی مجالی برای موسیقی، رقص و نقاشی نباشد شاعر همه را در شعر متجلی می کند. به جای این که بحث کنیم یا دست کم در این بحث توقف کنیم که مراد حافظ از «می» شراب واقعی است یا نه یا حافظ باور داشته یا نه سراغ یکایک واژگان شعر او برویم تا ببینیم شعر نیست، موسیقی است. شعر نیست، نقاشی است. شعر نیست، معماری است و البته شعر است. ناب ترین شعری که می توان متصور بود.

شعر نزد بزرگانی چون فردوسی و مولانا نه هدف که وسیله بود. نزد فردوسی وسیله‌ای برای حفظ زبان پارسی و میراث پیش از اسلام و در مولانا بیان احوالی که پس از دیدار شمس تبریزبه او دست داد و به دیگر سخن نمی توانست بگوید.

نزد ناصر خسرو وسیله ای برای تبلیغ و ترویج اسماعیلیه بود و نظامی اگر می توانست به جای آن که به نظم درآورد رُمان می نوشت.

غزل سعدی هم البته با نگاه زیبایی شناسانه و به تعبیر درست تر «زیبایی شناسیک» سروده شده و او نیز به قله رسید اما حافظ وقتی به قله رسید سوار بر فضا پیما از نظرها پنهان شد و رفت اما هنوز هست و بر مدار هستی ما می چرخد.

با این وصف گزاف نیست اگر بگوییم حافظ را جز با یک کلمه نمی توان فهم کرد و آن «زیبایی» است و هنر مدرن مگر جز این را می گوید؟ زیبایی و دیگر هیچ!

با این همه بیم دارم این تصور پدید آید که انگار حافظ هیچ چارچوب فکری نداشته و تنها به ترسیم تابلوی نقاشی یا خلق یک موسیقی می اندیشیده است. مشخص است که چارچوب اندیشه هم داشته اما نه آن که بین می واقعی و می عرفانی سرگردان باشد.

عصارۀ نگاه او همین بیت است:

خیال حوصلۀ بحر می‌پزد، هیهات
چه‌هاست در سرِ این قطرۀ محال‌اندیش!

قطره‌هایی هستیم که درخیال و تصور خود می خواهیم حوصله (گنجایش) بحر (دریا) را داشته باشیم. حافظ این خیال پردازی ها را به سُخره می‌گیرد و به آدمی هشدار می‌دهد: سراغ امور محال نرو و دم و زندگی امروزین‌ات را فدای آنها نکن. چندان که جای دیگر می گوید: نگر تا حلقۀ اقبالِ ناممکن نگردانی!

آنچه حافظ نفی می‌کند محال اندیشی و بر حلقۀ اقبالِ ناممکن کوفتن است و چه زندگی‌ها و آرزوها که به خاطر همین محال اندیشی و تلاش برای جنباندن اقبالِ ناممکن تباه شده است.

هنر حافظ این است که در همان بیت هم وقتی می‌خواهد جان مایۀ نگاه خود را بیان کند از فرم غافل نیست و با صدای «ه/ح» موسیقی می‌سازد: حوصله، بحر، هیهات، چه‌ها، محال.....

از این روست که همچنان می‌توان گفت: زیبایی و دیگر هیچ! به لطف زیبایی می توان حافظ را فراتر از کفر و ایمان و شاملو و مطهری شناخت. واقعیت این است که بدون این زیبایی شاملو و مطهری هم مجذوب او نمی‌شدند تا تفسیر خود را ارایه دهند.

------------------------------

*شاکله اصلی مطلب را پیش از این نیز نوشته بودم. در مناسبت های تکرار شونده تکرار برخی مضامین اجتناب ناپذیر است. متن البته با عنوان و ویراست تازه منتشر شده است.