فردوسی عرب‌ستیز نبود

چه شد كه چنين شد؟

ابراهيمی معتقد است اين ايدئولوژی در دهه‌های 1240 تا 1270 شمسی در نوشته‌های آخوندزاده و ميرزا آقاخان كرمانی متولد شد. البته چنين آرايی پيش از اين دو نفر هم به شكل پراكنده وجود داشت اما «اهميت آخوندزاده در گردآوری سامانمند اين آرای پراكنده در قالب ايدئولوژيكی بود كه امكان پيدايش ناسيوناليسم بی‌جاساز را به شكل مجموعه‌ای از جزم‌های نسبتا ثابت فراهم آورد.»

البته ابراهيمی می‌افزايد كه آرای اين دو روشنفكر در ابتدا «نتوانست اثری بر جای بگذارد. تازه در دهۀ 1290 بود كه شرايط تاريخی برای تاثيرگذاری آن‌ها مهيا شد و آن‌گاه ناسيوناليسم بی‌جاساز سير صعودی خود را تا كسب حمايت رسمی آغاز كرد.»

مطابق تحليل ابراهيمی، «آخوندزاده و بيش از او كرمانی، با برگيری انديشۀ نژادی قرن نوزدهم اروپا و بازگويی آن به زبان فارسی، راه را برای لانه‌گزينی آريايی‌گری در ايران هموار كردند.»

او "گفتمان آريايی" را يك كالای فكری وارداتی می‌داند كه «يك نيت خاص را در راهبرد بی‌جاسازی برآورده می‌كند: جای ايران در خاورميانه نبوده است.»

اين كالای فكری، مطابق ريشه‌يابی ابراهيمی، جزو صادرات شرق‌شناسی است. ابراهيمی می‌نويسد: «اصطلاح آريايی را آبراهام ياسنت آنتيكل-دوپِرون، شرق‌شناس فرانسوی، ساخت... {او} نخستين‌بار در يك سخنرانی به سال 1763 اصطلاح aryen (معادل فرانسوی Aryan) را در زبانی اروپايی به كار برد. او واژۀ ariya را كه در اوستا يافته بود با واژۀ arioi - نامی كه هرودوت بر مادها نهاده بود... - آميخت و آن را نام مردمی كه اوستا را نوشته بودند شناخت.»

همچنين «سرچشمۀ اسطورۀ آريايی را معمولا به كشف سِر ويليام جونز نسبت می‌دهند. او دريافت كه زبان‌های يونانی و لاتينی و سانسكريت و ايرانی ريشه‌های مشتركی دارند.»

اما چرا ناسيوناليسم بی‌جاساز، با تكيه بر آريايی‌گری و "عرب‌ستيزی"، در ساحت تفكر ايرانی ظاهر شد؟ پاسخ ضياء ابراهيمی چنين است: «هنگامی كه آخوندزاده و كرمانی دست به قلم داشتند... اعراب تهديدی برای ايران نبودند... بيزاری از عرب‌ها ريشه در واقعيت مشخص احساس خطر از جانب آن‌ها، چنان كه مثلا در بدگمانی كره‌ای‌ها به ژاپنی‌ها... صدق می‌كند، ندارد. عرب فقط حكم عروسك وودو را دارد: تخيل ناسيوناليستی با نفرين كردن آن از درد عقب‌ماندگی ايران می‌كاهد.»

فردوسی عرب‌ستیز نبود

وودو عروسكي است كه در كيش بدوی وودو در بعضی قبايل آفريقايی براي نفرين ديگران يا دفع بلا، سوزن به تن او فرو می‌كنند.

جان كلام ضياء ابراهيمی اين است كه مبدعان ايدئولوژی ناسيوناليسم بی‌جاساز، دريافتند كه ما ايرانيان از قافلۀ تاريخ و تمدن و پيشرفت عقب مانده‌ايم و براي كاستن از اين درد جانسوز، هر چه نفرين داشتند نثار عرب‌ها كردند و راز همۀ ناكامی‌های كنونی ما ايرانيان را در حملۀ تاريخی اعراب به ايران جست‌وجو كردند.

هم از اين رو، آنان حتی حاضر نبودند اذعان كنند پس از ورود اسلام به ايران، تمدن اسلامی در چندين قرن پر و بالی گشود و اوجی گرفت قابل افتخار.

پدران ناسيوناليسم بی‌جاساز، فقط شكوه و عظمت ايران باستان را به رسميت می‌شناختند چراكه اگر در ايران پس از اسلام فخر و شكوهی می‌ديدند، ناچار بودند اعتراف كنند كه ورود اسلام به ايران دستاوردهای مثبتی هم داشته است.

آن‌ها حتی اگر چيز مفيد و غرورانگيزي در ايران پس از حملۀ اعراب می‌ديدند، آن را بازتوليد داشته‌های باستانی ايران توسط ايرانيانِ به‌ ظاهر مسلمان‌شده قلمداد می‌كردند.

آريايی بی‌ آريايی!

ضياء ابراهيمی در نقد آنچه عرب‌ستيزی در تخيل ناسيوناليستی ايرانيان می‌داند، به اين نكته اشاره می‌كند كه مرز بين ايرانيت و عربيت، مرزی من‌درآوردی است كه منطقۀ خاكستری ميان اين دو قوم را ناديده می‌گيرد.

علاوه بر اين، «سده‌ها برهم‌كنش فعالانه و ای‌بسا مشتاقانه در فضای اسلامیِ چندفرهنگی به پيدايش رسوم مركبی انجاميده است كه نمی‌توان دقيقا عربی يا ايرانی يا حتی تركی خواندشان؛ چه هر سه قوم در آن سهيم بوده‌اند.»

او می‌پرسد امروزه چگونه می‌توان واژه‌ای را كه هزار سال در زبان‌های فارسی و تركی كاربرد داشته، همچنان متعلق به زبان عربی دانست؟ و بالاتر از اين، اين آموزۀ روشنفكران دينی را مطرح می‌كند كه مسلمانان در طول تاريخ به درون‌مايه‌های كلامی و فلسفی و فرهنگی اسلام افزوده‌اند و بخشی از اين افزوده‌ها به اسلام، كار ايرانيان بوده است. پس دين اسلام را نمی‌توان ميراث يك قوم خاص به شمار آورد.

ابراهيمی در نقد مفهوم "نژاد آريايي" نيز به نكتۀ علمی درستی اشاره مي‌كند و آن اينكه امروزه اساسا علم پنبۀ مفهوم "نژاد" را زده است. زيست‌شناسان می‌گويند وقتی تفاوت ژنتيكی انسان و شامپانزه بسيار اندك (در حد يكی دو درصد) است، ديگر بين انسان‌ها نمی‌توان به چيزی به نام "نژاد" قائل بود و مدعی شد كه نژاد الف و نژاد ب تفاوت‌های ژنتيكی جدی دارند.