حشمت‌الله کامرانی، مترجم در سن ۷۹ سالگی درگذشت.

ایسنا: حشمت‌الله کامرانی، مترجم در سن ۷۹ سالگی درگذشت.

یکی از اعضای خانواده حشمت‌الله کامرانی با تأیید این خبر گفت: او در روز ۲۵ فروردین‌ماه ۹۹ به دلیل ایست قلبی از دنیا رفت.

حشمت‌الله کامرانی درگذشت

حشمت‌الله کامرانی، مترجم در سال ۱۳۲۰ در نهاوند متولد شد. او در آغاز به ترجمه آثاری چون «انگل» نوشته ماکسیم گورگی و «همزاد» داستایوفسکی پرداخت. از دیگر ترجمه‌های او می‌توان به «مرگ و دختر جوان» نوشته دورفمن، «جاودانگی» نوشته میلان کوندرا، «خانه ارواح» نوشته ایزابل آلنده، «فرزندان سانچز» نوشته اسکار لوئیس و... اشاره کرد.

ارات حسینی افتخار ملی یا مصداق کودک آزاری ؟

‏برترین‌ها: کاربری به نام «مخالفم» در توئیتر، رشته توئیتی متفاوت درباره آرات حسینی منتشر کرده که در اینجا به اشتراک گذاشتیم.

عکس یک سالگی این بچه رو گذاشتم در کنار عکس فعلیش. میتونید تو پیج آرات عکس‌ و ویدئوهای بیشتری ببینید که بدن این بچه تا ٣ سالگی پر مو نبوده. ولی الان با یه بدن پر مو و عضلانی مواجهیم که این نشون دهنده‌ی مصرف استروئید آنابولیک‌هاست.

‏چرا پدر آرات، متهم به کودک آزاریست؟

عوارض مصرف استروئید آنابولیک‌ها

‏افزایش لیپوپروتئین کم‌چگالی یا کاهش لیپوپروتئین پرچگالی، آکنه، فشار خون بالا، سمیت کبدی (این مشکل به دلیل مصرف خوراکی بروز می‌کند)، تغییرات ساختاری خطرناک در بطن چپ قلب، ایجاد وضعیت عدم تعادل هورمونها مانند بزرگ‌شدن پستان مردانه و کاهش اندازه بیضه.

‏بچه‌ی 5 ساله‌ای که طبق ویدئوهایی که پدرش منتشر کرده از 6 ماهگی داره تمرین‌های ورزشی انجام میده.

‏در مورد عوارض تمرین ورزشی بیش از حد مطالب زیادی در درسترسه که من یکیش رو اینجا میارم:

‏پژوهشگران در مجله تخصصی "Current Biology" گزارش می‌دهند که ورزش سنگین نه تنها بدن، بلکه مغز را بی‌رمق می‌کند. این بی‌رمقی از جمله شامل کاهش فعالیت بخشی از مغز می‌شود که برای تصمیم‌گیری مهم است.

‏مرور کنیم:

‏بچه‌ای که از 6ماهگی داره تمرین سنگین بدنی انجام میده. بهش تستوسترون تزریق میشه و در خطر آسیب‌های مختلف از جمله بیماری قلبیه. تو 5سالگی سیکس پک داره و از فشار تمرین زار زار گریه میکنه.تمام کودکیش جلو دوربینه و وقتی حرکتی رو اشتباه انجام میده با ترس به باباش نگاه میکنه.

سال‌ها قبل ما کودکی داشتیم به اسم ریچارد ساندراک که به هرکول کوچک مشهور بود. پدرش مربیش بود. نهایتا وقتی این بچه بزرگ شد با پدرش قطع رابطه کرد و ورزش رو گذاشت کنار. شبیه آرات حسینی نیست؟!!

‏چرا پدر آرات، متهم به کودک آزاریست؟

‏چرا پدر آرات، متهم به کودک آزاریست؟

چرا جامعۀ ما دموکراتیک نمی ­شود؟

عصرایران - دکتر محمود سریع ­القلم . استاد علوم سیاسی دانشگاه شهیدبهشتی و پژوهشگر توسعه

جوامعی که فرهنگِ عمومی آنها بیشترمُتکی بر فرهنگ شفاهی است، فراز و نشیب­ های فراوانی را تجربه می­ کنند. اما وقتی ابزارِ تعاملِ فرهنگی میان اِلیت­ ها (افراد تصمیم­ گیرنده و اثرگذار) هم شفاهی باشد، فراز و نشیب، جای خود را به بحران­ ها و تَکَرّر بحران­ ها می ­دهد. منظور از ابزارِ تعاملِ فرهنگی چیست؟ با یک مثال به تجزیۀ این موضوع می ­پردازیم. آیا تابحال فرصت کرده ­اید به این مسئله فکر کنید که چرا افرادِ روحانی از هر جناح و گرایشِ فکری که باشند در نهایت با یکدیگر احساسِ قرابت و هم ­اندیشی می ­کنند؟ شاید یک علتِ تعیین­ کننده این باشد که: «متون مشترک خوانده ­اند.» کتاب­ ها، رساله­ ها، ادبیات و مفاهیم مشترک دارند. اگر هم اختلاف نظر داشته باشند، مکانیزم­ های تعامل و تحمل را در میان خود عادی­ سازی کرده­ اند.

دموکراسی هم متون و ادبیات و مفاهیم خود را دارد. طی چند قرن، این ادبیات ساخته و پرداخته شده و حلقه ­های وصل فکری اِلیت­ها شده­اند. اِلیت ­ها که شامل نویسندگان، خبرنگاران، سیاست­مداران، هنرمندان و کارآفرینان می ­شود، نیاز به متون و ادبیاتِ مشترک دارند تا بتوانند از حکمرانی و اثرگذاری خود جواب بگیرند. تاریخ شوروی نشان می­ دهد که مارکسیسم فقط ذهن­ های اعضای حزب کمونیست شوروی را شکل نداده بود، بلکه در دانشگاه ­ها، مطبوعات، صنعت، دانشمندان و حتی شهروندان عادی حکّ شده بود. متون و مفاهیمی مشترک، کُلیۀ­  ساز و کارهای یک نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را به هم تنیده بود. همین تجربه در غرب اروپا و شمال آمریکا پیرامون دموکراسی از ژان بُدَن (1596-1530) شروع شد و هم چنان با نوشته­ های فراگیر یورگن هابرماس ( -1929) در حال تکامل است. هرچند دموکراسی Applicationهای مختلف در فرانسه، آلمان، انگلستان، ایتالیا و آمریکا عرضه کرده ولی در عمومِ این کشورها از مبانی و مفاهیم مشترکی برخوردار است.

چگونه می­ توان صاحب دموکراسی شد و رفتارِ و اندیشه­ های دموکراتیک داشت ولی در میان صدها اثرِ جدی، حداقل متونِ زیر را نخواند: 

 

(Social Contract (1762

Jean-Jacques Rousseau

 

(The Federalist Papers (1780

Alexander Hamilton

 

(Democracy in America (1835

Alexis de Tocqueville

 

(On Liberty (1859

John Stewart Mill

 

(Democracy and Education (1916

John Dewey

 

(Capitalism, Socialism and Democracy (1942

Joseph Schumpeter

 

(The Origins of Totalitarianism (1951

Hannah Arendt

 

(A Preface to Democracy (1956

Robert A. Dahl

 

(Social Origins of Dictatorship and Democracy (1966

Barrington Moore Jr.

 

(The Wheels of Commerce (1979

Fernand Braudel

تصور کنید حدود بیست تا سی هزار نفر از اِلیت یک کشور از مجموعۀ سیاست ­مداران، نویسندگان، دانشگاهیان، دانشمندان، خبرنگاران و کارآفرینان، این کتب (و امثال آن­ها را) از طریق نظام آموزشی-دانشگاهی در کلاس درس و با استاد خوانده باشند. چنین ادبیات مشترکی به نظام فکری و استنباطی مشترکی می­انجامد. مطالعۀ تاریخ اروپا، آمریکای شمالی و ژاپن نشان می­دهد، باورهای مشترکِ اِلیت ­ها به تدریج به فرهنگ عمومی تبدیل می گردند. متون مشترک اِلیت به یک جهان­بینی مبدل و سپس آگاهانه و ناآگاهانه به صورت استنباط ­های عمومی ظاهر می ­شوند.

وقتی تاریخِ اجتماعی و سیاسی جامعه خود را مطالعه می­ کنیم، در هیچ مقطعی دردرون اِلیت ها، انسجام فکری مشاهده نمی شود. از قاجار به بعد، هر گروه اِلیت را که بررسی می­ کنیم، از جریان­ های فکری مختلف تشکیل شده که هریک باورهای خود را دارند و در مدارهای خود زندگی و عمل می­ کنند. طی یک قرن گذشته، چندین دسته از ادبیات و بعضاً در تضاد با یکدیگر وجود داشته است. در دورۀ پهلوی، ادبیات اِلیت سیاسی، باستان­گرایی بود در حالی که بخش قابل توجهی از نویسندگان و دانشگاهیان، به ادبیاتِ چپ معتقد بودند و هم­زمان، فعالینِ اقتصادی به آمیخته­ا ی از لیبرالیسم و تجارتِ سنتی باورداشتند؛ هرچند از سال 1313 تا 1320 و 1348 تا 1357، کلیۀ استنباط­ ها، سیاست­ گذاری­ ها و مدیریت کلان، در دو فرد خلاصه می ­شد.

در مقام مقایسه، قابل توجه است که بخش اعظمِ اِلیت فرانسه از دانشکده­ای فارغ ­التحصیل شده ­اند که در آن اقتصاد، سیاست و حقوق تدریس می­شود (Sciences Po). این در حالی است که ادبیات، متون و کتبِ مربوط به دموکراسی در 120 سالِ گذشتۀ تاریخ اجتماعی و سیاسی ما، در دوائری محدود مطرح بوده است و در هیچ مقطعی به ادبیاتِ مُسلط (Mainstream) در میان نویسندگان، خبرنگاران، سیاست ­مداران، دانشگاهیان و کارآفرینان تبدیل نشده است. مطالعات، تدریس و سخنرانی ­های پراکنده در مورد دموکراسی به انسجام و اجماعِ فلسفی و مفهومی و در نهایت عملکردی اِلیت ­ها منجر نمی­ شود.

طی قرنِ گذشته، به چهار دایرۀ چپ، دینی، ملّی و دموکراتیک در صحنۀ­ اجتماعی و سیاسی می­ توان اشاره کرد. هرچند در بعضی مفاهیم، هم­پوشانی­ هایی میان این چهار دایره قابلِ تصور است، ولی در مجموع، مستقل از یکدیگر عمل کرده­اند و از همه مهم­تر، هرکدام متون و ادبیات و کتب خود را داشته ­اند. به عنوان مثال، هرکدام از این جریان ­ها به یک سوالِ کلیدی پیرامون توسعه ­یافتگی، پاسخ­ هایی دارند که قابل جمع ­کردن و تبدیل آن­ها به یک خط مشی در حکمرانی نمی­ شود. آیا در جهانی که زندگی می ­کنیم و در این منظوم ه­ای که باید جامعه ­ای را مدیریت کنیم اصولاً باید «تولید ثروت» بشود یا خیر؟ دلیل اصلی فَرازُ و نشیب­های دائمی در حوزه سیاست­گذاری و قطع و وصل نظام ­های سیاسی در جامعۀ ما، حاکی از فقدانِ اجماع در ادبیاتی است که مجموعۀ­ نظرات نخبگان را یکجا جمع ­کند.

کدام وجوهِ استنباطی مشترکی می ­تواند میان یک تحصیل کردۀ اقتصادِ دانشگاهِ Cambridge انگلستان و شاغل در سازمان برنامه و بودجه از یک طرف، و نمایندۀ مجلس با تحصیلات حوزوی از طرف دیگر وجود داشته باشد؟ این دو عضوِ اِلیت کشور، دو نوع ادبیات و متون خوانده ­اند و از واژه­ ها و مفاهیمی مانند توسعه، فرهنگ، ارتباطات بین ­المللی، تولید ثروت و دیپلماسی، تلقیّات بسیار متفاوتی دارند که بعضاً ممکن است حتی یک نقطۀ مماس هم نداشته باشد. در نهایت، وقتی ده پانزده هزار نفری که اِلیت را تشکیل می­ دهند از چندین منبع متفاوتِ استنباطی برخوردار باشند، به کلی گویی، ابهام گویی، تغییرِ موضع روزانه، فراز و نشیب­ های دائمی و عملکردهای موازی و متناقض متوسل می­ شوند.

دموکراسی نسبت به انسان، جامعه، زمان، تولید، رسانه، قدرت، مصلحتِ عامه، ثروت­ یابی، آزادی، سازماندهی اجتماعی و نظام بین ­الملل نظرخاص خود را دارد. هرچند این تعاریف و نظرات، مطلق نیستند ولی از اصول ثابتی برخوردارند. به عنوان مثال، دموکراسی، اصالت اندیشه ­های متفاوت را می­ پذیرد و «حقِ» انسان­ها می­ داند که دیدگاه­ های متفاوت داشته باشند. بسیاری از جهان بینی­های جهان سومی، این حق را به رسمیت نمی­ شناسند. خاطرم هست فردی در داوس 2015  (Davos) که از طرف دفترِ صدراعظمِ آلمان آمده بود در ضمنِ گزارشی در مورد یک میلیون مهاجر سوری گفت که دولت آلمان با دانشگاهِ الازهر مصر قرارداد بسته است تا 120 مُفتی برای مهاجرین مسلمانِ سوری تربیت و به آلمان اعزام کند. این اقدام قبل از آنکه یک سیاست­ گذاری باشد، یک طرزِ تفکر نسبت به حقوق مذهبی مسلمانان مهاجر در آلمان است.

یکی از دلایل مهمی که جامعۀ ما دموکراتیک نمی­شود عدمِ تسلطِ طیف وسیعی از نویسندگان، خبرنگاران، دانشگاهیان، سیاست­مداران و کارآفرینان به زبان­های مهم خارجی مانند انگلیسی، فرانسه و عربی است. مطالعۀ متون و ادبیات هر موضوعی به زبان اصلی آن به هیچ وجه قابل مقایسه حتی با بهترین ترجمه­ های آنها نیست. روح واژه­ها و مفاهیم در ترجمه از میان می­ رود و معلوم نیست خوانندۀ­ متن ترجمه­شده تا چه میزان با دقت و فرموله ­بندی نویسنده آشنا می­ شود. به موازات مطالعه و درک دقیقِ متون و ادبیات یک جهان­ بینی، اعتقاد پیداکردن و درونی­ کردن (Internalization) فرهنگ آن متون، خود زاویه ­ای دیگر از سختی­ های عملیاتی کردن آن جهان­ بینی است. به عبارت دیگر، مطالعۀ متون دموکراسی با رفتار دموکراتیک دو موضوع متفاوت است. با بررسی نظام­های دموکراتیک به نظر می­ رسد مادامی که سیستمِ حقوقی دموکراتیک ایجاد نشود، رفتار دموکراتیک فرصت ظهور پیدا نمی­ کند.

ژاپن و آلمان هر دو مانند یک سیستم عمل می­کنند. نظام استنباطی و فکری در هر دو کشور تحت تأثیر باورهای مشترک در لایه­ های مختلف اِلیت­ های این دو کشور است. باورهای مشترک به نوبۀ خود متأثر از ادبیات و متون مشترک و نظام آموزشی یکپارچه است. واژۀ دموکراسی در جامعۀ­ ما عمدتاً در سخنرانی­ها و به صورت شفاهی مطرح می­ شود و پشتوانۀ تاریخی و مطالعاتی قابلِ اتکا ندارد. حتی اگر فرض کنیم طی دهه ­های آینده، ادبیات آن بیشتر مطالعه شود، چالشِ بعدی، رفتار دموکراتیک است. تا زمانی که در یک جامعه، نظام حقوقیِ دموکراسی (حتی مانند کره جنوبی و شیلی) استقرار پیدا نکند، انتظارِ رفتارِ دموکراتیک، غیر واقع بینانه خواهد بود. در سال 1380 به یک فعال سیاسی این نکات را اشاره داشتم: شما که در پی توسعۀ سیاسی یا دموکراسی هستید، یا با متون دموکراسی آشنا نیستید ویا این جامعۀ خود را نمی­ شناسید. نمی­ شود با باورهای 5 درصدِ اِلیت یک کشور، دموکراسی به پا کرد. دمکراسی یک پروسۀ طولانی آموزش، مطالعه و درک مشترکی از مفاهیمِ دموکراتیک را می­ طلبد. تکثر و بلکه تضادِ فکری وسیعی در بینِ اِلیت این جامعه وجود دارد. اعتقاد به دموکراسی مابین اِلیت بسیار اندک است و سازوکار حقوقی آن وجود ندارد. با سخنرانی و میتینگ نمی شود به دموکراسی  دست یافت. ابتدا ادبیات و متون آن باید در مجموعۀ اِلیت مورد پذیرشِ تعهدآور قرار گیرد.

بعلاوه این جامعه، فرهنگِ انباشته شده­ای در ناخودآگاه خود دارد که نیازمند تحولِ جدی آموزشی است تا فرهنگ دموکراتیک را بپذیرد و از یک نسل به دیگری منتقل کند. بی ­دلیل نیست که طی 120 سال گذشته، پروژه ­های مشروطه ­خواهی، آزادی سیاسی، دموکراسی­ خواهی و اصولاً تحولِ ساختاری یکی پس از دیگری ناتمام و ناکام مانده­اند. یک دلیلِ کانونی، ناآشنا بودن اکثریتِ فعالین با ادبیاتِ تئوریک تغییر و ساختارسازی است. اِلیت و جامعه ­ای که با کتاب خواندن و همگانی کردن اندیشۀ­ تغییر به صلح نرسد، نمی ­تواند در انتظارِ تحول باشد. کافی است با دقت و جزییات، تاریخ ژاپن و کره­جنوبی را مطالعه کنیم. بی دلیل نیست که می گویند یک فرد مساوی است با آنچه خوانده است.

منبع : سایت تحلیلی عصر ایران

واکنش محمد مهاجری به اظهارات کدخدایی

محمد مهاجری طی یادداشتی در کانال تلگرامی خود نوشت: تصمیم جدی گرفته ام خطاب به شورای محترم نگهبان چیزی ننویسم، زیرا واقعا کمترین تاثیر را ندارد. اگر از وجه شرعی اش هم به موضوع نگاه کنیم،امر به معروف و نهی ازمنکر در حالتی که احتمال تاثیر وجود نداشته باشد لازم نیست.

با این حال اظهارنظر عجیب و تمسخرگونه برادر ارجمندم جناب آقای کدخدایی (که بتازگی فهمیده ام عجب اسم بامسمایی دارند) نسبت به یک مصوبه مجلس، ترغیبم کرد که نه به شورای نگهبان بلکه خطاب به دیوار! چیزکی بنویسم.

نمایندگان مجلس در جلسه دیروز دوفوریت طرحی را تصویب کرده اند که به موجب آن،کسانی که توسط شورای نگهبان ردصلاحیت می شوند فرصت داشته باشند از کسانی که گزارش غلط به شورای نگهبان داده اند( و نه خود شورای نگهبان که ساحتش اجل از اشتباه است) شکایت کنند.

جناب آقای کدخدایی در یادداشتی ، با کلی لیچار بارکردن به نمایندگان و وقت نشناسی آنان در این روزهای کرونایی و نیز حرفهایی که مصداق"همزه لمزه" است، از همین الان پنبه طرح دوفوریتی مجلس را زده و عملا اعلام کرده است که شما 75-80نماینده ردصلاحیت شده و حتی ردصلاحیت نشده ها را چه به این کارها؟ و با این خط و نشان کشیدن سخنگوی محترم، تنها روزنه امیدی که می توانست مسئولان بررسی صلاحیت کاندیداها را اندکی به کانال تقوا سوق دهد،بسته شد. حالا نمایندگان مجلس اگر هم بخواهند بازی را ادامه دهند صرفا به درد ثبت در تاریخ می خورد و ایضا برای خوردن به در بسته شورای نگهبان.

مجلس دهم از جوانب متعدد مورد نقد است و باید در جای دیگری بدان پرداخت ولی مصوبه دیروزش از معدود کارهایی است که گرچه بسیار دیر انجام شد ، اما برای احقاق حق شهروندان،دارای وجاهت است که آن هم با رفتاری که قرآن کریم از آن به "همزه لمزه"(عیبجوی تمسخر کننده) تعبیر می کند،از طرف کدخدای محترم شورای نگهبان مواجه شد.

کارکنان رسانه‌ها، بیمه بیکاری می گیرند

خبرنگاران و کارکنان رسانه‌های مشمول قانون کار که شغل خود را در سال‌جاری از دست داده‌اند یا فعالیت آنها در ماه‌های اسفند ۹۸، فروردین و اردیبهشت ۹۹ به دلیل شیوع ویروس کرونا (حوادث غیرمترقبه) به حالت تعلیق در آمده؛ مشمول بیمه بیکاری هستند و برای درخواست بیمه بیکاری نیاز به مراجعه حضوری ندارند.

به گزارش معاونت مطبوعاتی و اطلاع‌رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، برای پیشگیری از شیوع کرونا و حفظ سلامت خبرنگاران و کارکنان رسانه مشمول قانون کار و تامین اجتماعی، متقاضیانی که شغل خود را از دست داده اند، از این پس برای ثبت درخواست بیمه بیکاری نیاز به مراجعه حضوری ندارند و به منظور رعایت مهلت قانونیِ بیمه بیکاری، می توانند به سامانه ثبت درخواست بیمه بیکاری مراجعه کنند.

براساس ابلاغیه معاون روابط کار وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و رئیس سازمان تامین اجتماعی، ثبت درخواست متقاضیان بیمه بیکاری بدون نیاز به مراجعه حضوری به ادارات تعاون، کار و رفاه اجتماعی و کاریابی های غیردولتی تا پایان اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۹ از طریق سامانه الکترونیکی ثبت درخواست متقاضیان بیمه بیکاری انجام می شود.

حاتم شاکرمی، معاون روابط کارِ وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و مصطفی سالاری، رئیس سازمان تامین اجتماعی در ابلاغیه ای مشترک با اشاره به اقدامات وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی برای ارائه خدمات بهتر در حوزه حمایت از مشاغل و بیمه بیکاری به جامعه هدف تاکید کردند: سامانه الکترونیکی ثبت درخواست متقاضیان بیمه بیکاری برای انجام امور متقاضیان بدون نیاز به مراجعه حضوری به ادارات تعاون، کار و رفاه اجتماعی و کاریابی‌های غیردولتی و همچنین حذف مراحل حضور و غیاب مقرری بگیران بیمه بیکاری طراحی شده و تا پایان اردیبهشت فعال است.

در ادامه این دستورالعمل آمده است: بر اساس این دستورالعمل ضروری است ادارات تعاون، کار و رفاه اجتماعی استان ها پس از اخذ درخواست متقاضیان واجد شرایط بیمه بیکاری که حداکثر تا پایان اردیبهشت ماه در سامانه مربوطه ثبت نام می‌کنند، نسبت به بررسی غیرحضوری کلیه شرایط قانونی لازم، اقدام و بدون نیاز به طی روال معمول و طرح موضوع در کمیته های مربوطه، در صورت احراز شرایط قانونی برای دریافت مقرری بیمه بیکاری بابت ماه های اسفند ۱۳۹۸ و فروردین و اردیبهشت ۱۳۹۹ نسبت به ارسال لیست مشمولین به شعب تامین اجتماعی مربوطه جهت برقراری مقرری بیمه بیکاری اقدام کنند.

در این ابلاغیه همچنین تاکید شده است استمرار پرداخت مقرری بیمه بیکاری پس از پایان ۳ ماه اسفند، فروردین و اردیبهشت مستلزم رسیدگی حضوری و طرح پرونده در کمیته های دو نفره خواهد بود. همچنین شعب تامین اجتماعی موظفند در چارچوب قوانین مربوطه و در اسرع وقت نسبت به برقراری بیمه بیکاری برای افراد مشمول برای مدت زمان مقرر در این دستورالعمل اقدام و نتیجه را به ادارات مربوطه و متقاضی اعلام کنند.

راهنمای ثبت نام متقاضیان دریافت مقرری بیمه بیکاری

کارگران دارای قراداد دائم و قرار داد موقت: قبل از تکمیل فرم ثبت نام، بندهای مربوط به شرایط ثبت نام کنندگان را به طور دقیق مطالعه فرمایید.

کارگران با قرارداد مدت موقت چنانچه در پایان مدت قرارداد از کار بیکار شوند در صورت داشتن حداقل یکسال سابقه در آخرین کارگاه و دارا بودن آخرین قرارداد ونامه عدم نیاز می توانند درخواست بیمه بیکاری خود ر ا از طریق این در گاه ثبت نمایند.

کارگران فاقد قرارداد (دائم) یا اخراج شده در اثنای قرارداد باید ابتدا در مراجع حل اختلاف کار نسبت به ثبت دادخواست (بازگشت به کار و سایر مزایای قانونی) اقدام نموده و پس از قطعی شدن رأی مبنی بر احراز اخراج غیرارادی درخوست بیمه بیکاری خود را در این درگاه ثبت نمایند.

مطابق قانون بیمه بیکاری متقاضیان مکلف می باشند حداکثر ظرف۳۰ روز از تاریخ بیکاری با اعلام مراتب بیکاری درخواست بیمه بیکاری خود را ثبت نمایند. عدم ثبت درخواست ظرف۳۰ روز از تاریخ بیکاری با ارائه عذر موجه و تشخیص هیأت حل اختلاف کار (اداره کار محل) تا سه ماه امکان پذیر خواهد بود.

ثبت درخواست در این سامانه قطعی نمی باشد و می بایست متقاضی در زمان مقرر جهت ادامه فرآیند بیمه بیکاری به اداره کل محل کار خود مراجعه نماید.

مدارک مورد نیاز جهت مراجعه به اداره کار

مدارک عمومی: شناسنامه، کارت ملی، دفترچه بیمه، یک قطعه عکس، کارت پایان خدمت (آقایان)، آخرین مدرک تحصیلی

اتمام قرارداد: آخرین قرارداد، نامه عدم نیاز

دائمی، اثنای قرارداد: اولین دادخواست، دادنامه قطعی مراجع حل اختلاف کار

زبان گوسفند

روزی حاکمی به وزیرش گفت:
امروز بگو بهترین قسمت گوسفند را برایم کباب کنند و بیاورند.
وزیر دستور داد خوراک زبان آوردند.
چند روز بعد حاکم به وزیر گفت:
امروز میخواهم بدترین قسمت 
گوسفند را برایم بیاوری 
و وزیر دستور داد باز هم خوراک زبان آوردند.
حاکم با تعجب گفت:
یک روز از تو بهترین خواستم و یک روز بدترین هر دو روز را زبان برایم آوردی چرا؟؟؟
وزیر گفت: 
"قربان بهترین دوست برای انسان زبان اوست و بدترین دشمن نیز باز هم زبان اوست"

جواب اقای  ترکمان به  اقای رنانی

 

 

امروز متن زير را دوستى به نقل از " سحام نيوز " برايم ارسال نمود . بر پيشانى نوشته نام جناب آقاى دكتر رنانى قيد شده بود .

متن به اين شرح بود: 

 ✅دکتر محسن رنانی :شاه قبل از کودتا حاضر بود به عنوان یک بازیگر در کنار بقیه بازی کند، ولی با هیاهو اخراج شد و او را سوق دادند به سمت دیکتاتوری. 

 

🔹 دهه ۲۰ شاهد غوغای احزابی بود که توان گفتگو و شنیدن همدیگر را نداشتند و فقط نعره می‌زدند و می‌خواستند خودشان قدرت را به دست بگیرند و اکثرا پس از گرفتن قدرت به یک دیکتاتور تبدیل میشدند، دیکتاتورهایی در لباس دموکراسی خواهی! احزابی که در این مقطع فعالیت می‌کردند دیگر احزاب را تخریب می‌کردند اتهام می‌زدند و اگر بر سرکار می‌آمدند رقبا را قلع و قمع میکردند، فرقی نمی‌کند از حزب توده تا جبهه ملی مرحوم مصدق. 

 

🔹 تازه جبهه ملی که بهترین‌شان بود زمانی که سرکار آمد آنقدر اقتدار گرا بود که تحمل شاه را هم نداشت و مجلس را منحل کرد. با اینکه می‌خواست خدمت کند و با ملی کردن نفت به منافع ملی کمک کند. با یک روش غیردموکراتیک حتی اگر منافع ملی را هم تضمین کنید پایدار نخواهد بود و کوتاه مدت است. مصدق حتما باید درباره ملی کردن نفت با شاه گفتگو و مفاهمه میکرد و به شاه می‌باوراند که او میخواهد نفت را به نام شاه ملی کند و نه به نام خودش و سعی می‌کرد حمایت و همکاری شاه را جلب کند. باید می‌گفت که چه کنیم که نفت به نام تو ملی شود و باشاه وارد گفت‌وگو می‌شد. 

 

🔹شاه جوان ناآزموده و تحصیل کرده غرب بود که بسیار آمادگی داشت در بازی‌های دموکراتیک شرکت کند. اما بازیگران دهه ۲۰ که همگی مدعی بودند که دموکرات هستند کاری کردند که شاه از بازی دموکراتیک اخراج شد و او هم با یک قدرت خارجی هماهنگ شد و به عبارتی با زور فدراسیون به بازی برگشت. شاه قبل از کودتا حاضر بود به عنوان یک بازیگر در کنار بقیه بازی کند، ولی با هیاهو اخراج شد و او را سوق دادند به سمت دیکتاتوری. این یعنی بازیگران دهه ۲۰ روح دموکراسی درونشان و در رفتارشان جریان نداشت و دموکراسی را در هیاهو و به خیابان رفتن و تظاهرات کردن می‌دیدند؛ دموکراسی را در تعداد روزنامه هایی می‌دیدند که فقط به هم فحاشی می‌کردند و اتهام می‌زدند.

 

در پاسخ به دوست ارسال كننده متن بالا، نوشتم :

 

سلام، متاسفانه آقای دکتر رنانی گرامی ، گاهى وارد برخی موضوعاتی می شود که اطلاعات کافی در آن باره ندارد.چند بار چنین اظهاراتی از استاد خوانده ام .به احترام علاقه مندی او به این آب و خاک و مردم آن ، از پاسخ مستقیم به جناب  استاد پرهیز نموده ام، اما این مطلب را چون حاوی نسبت های نادرست و خلاف واقع می باشد و بدآموزی دارد، با اجازه استاد ، که می دانم علاقه مند به روشن شدن حق و حقیقت می باشند ، مختصر پاسخی خواهم نوشت.

 

اما، آن پاسخ مختصر : 

 

در نوشته استاد دكتر رنانى چندين ادعا شده است .اين قبيل ادعاها در گذشته نيز توسط برخى جريانها با گرايشهاى و از مواضع مختلف عنوان شده بود . براى كسانى كه طالب دريافت حقيقت هستند ، مشى و سلوك مصدق ، عملكرد او در وزارت ماليه پيش از مسافرت به اروپا براى ادامه تحصيل ، واليگرى فارس و بنادر پس از ورود به ايران ، وزارت ماليه و وزارت خارجه در دولت قوام السلطنه، استاندارى آذربايجان ، وزارت خارجه در دولت مشيرالدوله ، نطق هاى تاريخى او در ادوار پنجم ، ششم ، چهاردهم و شانزدهم مجلس شوراى ملى ، دوران حصر در احمدآباد، تبعيد در بيرجند ، دوران نخست وزيرى ، دوران زندان و دفاعيات او در برابر دادگاه نظامى بدوى ، تجديد نظر و فرجامى و نامه ها و كتاب خاطرات و تألمات و ...شفاف و آشكار در اختيار است ، مى توان مراجعه كرد و حقيقت را دريافت . 

راقم اين سطور در اين مختصر سعى خواهد داشت به يكى از انتقادات استاد به مشى دكتر مصدق به شرح زير : 

" مصدق حتمآبايد در باره ملى كردن نفت با شاه گفت و گو و مفاهمه مى كرد و به شاه مى باوراند كه او مى خواهد نفت را به نام شاه ملى كند و نه به نام خودش و سعى مى كرد حمايت و همكارى شاه را جلب كند . بايد مى گفت كه چه كنيم كه نفت به نام تو ملى شود و با شاه وارد گفت و گو مى شد. 

شاه جوان ...بسيار آمادگى داشت در بازى هاى دموكراتيك شركت كند . اما بازيگران دهه ٢٠ كه همگى مدعى بودند كه دموكرات هستند ، كارى كردند كه شاه از بازى دموكراتيك اخراج شد ...شاه قبل از كودتا حاضر بود به عنوان يك بازيگر در كنار بقيه بازى كند، ولى با هياهو اخراج شد و او را سوق دادند به سمت ديكتاتورى ..." 

براى اينكه ببينيم آيا دكتر مصدق كوچكترين اهمال و كوتاهى در جذب شاه به صف ملت و منافع ملى و خط استقلال و توسعه پايدار و متوازن ايران از خود بروز داده است يا خير ؟ افزون بر نگاه به عملكرد ، در اينجا به برخى اظهارات او در دوران نخست وزيرى توجه مى دهيم : 

١-نقل از نخستين پيام دكتر مصدق در مقام نخست وزيرى ( ٩ ارديبهشت ١٣٣٠):

" هموطنان عزيز! 

راى بى سابقه و بى شائبه همكاران عزيزم ، نمايندگان محترم مجلس شوراى ملى و مجلس سنا و اظهار تمايل آنها به زمامدارى اين جانب ، سبب شد كه از نظر فريضه ملى ، از قبول زمامدارى خوددارى نكنم و امر اعليحضرت همايون شاهنشاهى را در تشكيل دولت اطاعت نمايم ." 

٢-بخشنامه دكتر مصدق به وزارت خانه ها، ادارات، بانكها( ٢٣ اردى بهشت ١٣٣٠):

"در اين موقع كه قوانين مربوط به ملى شدن صنعت نفت و طرز العمل آن به تصويب مجلسين شوراى ملى و سنا رسيده و فرامين ملوكانه در اجراء و قوانين مزبور صادر و ابلاغ گرديده ..." 

٣-نامه دكتر مصدق به شاه ( ٤ خرداد ١٣٣٠):

پيشگاه اعليحضرت همايونى شاهنشاه 

چون مدت خدمت چاكر به محض خاتمه كار نفت به سر خواهد رسيد ، براى رياست شهربانى كل كشور به هيچ وجه نظرى نمى تواند به عرض برساند و تعيين آن فقط منوط به اراده ملوكانه است .

٤-تلگراف دكتر مصدق از نيويورك به وزير خارجه ( ١٨ مهر ١٣٣٠): 

" به عرض اعليحضرت همايون شاهنشاهى برسانيد كه پس از ورود به نيويوركً. ...آقاى مك گى معاون وزارت خارجه از اين جانب ملاقات نمود ... اين جانب حتى المقدور سعى خواهم كرد كه از اين مسافرت نتيجه به نفع كشور و طبق قانون و مصلحت عمومى گرفته شود...پس از آنكه مراتب را به عرض رسانديد ، نظريات ملوكانه را خواهشمند است ابلاغ فرمائيد." 

٥-تلگراف دكتر مصدق به شاه ( ٣٠ مهر ١٣٣٠):

پيشگاه اعليحضرت همايونى شاهنشاهى- طهران 

دستخط تلگرافى ذات مبارك ، شرف وصول بخشيد و بيش از آنچه تصور شود موجب سرافرازى و تشكر گرديد . 

از خداوند ، سلامتى و طول عمر و موفقيت روزافزون اعليحضرت همايون شاهنشاهى را همواره آرزو كرده ام و عرض مى كنم كه هر موفقيتى در هر جا و هر مورد تحصيل شده ، مرهون توجهات و عنايت ذات اقدس ملوكانه است كه همه وقت دولت را تقويت و رهبرى فرموده اند ...

اجازه مى طلبد يك بار ديگر از عنايت و توجهات خاصه ى شاهنشاه جوان بخت خود عرض سپاسگزارى نمايد . دكتر مصدق 

٦-...

٧-....

و....

براى پيشگيرى از اطاله كلام بايد گفت : 

در خانه اگر كس است ، يك حرف بس است ! 

جناب آقاى دكتر رنانى گرامى ! 

فكر مى فرمائيد در برابر اين تواضع ها ، سپاسگزارى ها ، احترامات بيش از اندازه و ...دكتر مصدق نسبت به شاه ، او يا به فرمايش استاد: 

شاه جوان ناآزموده و تحصيل كرده غرب كه بسيارر آمادگى داشت در بازى هاى دموكراتيك شركت كند " چه واكنشى نشان داد ؟

١- هنوز دكتر مصدق در نخست وزيرى مستقر نشده بود كه نقشه قتل او را كشيد . مصدق براى حفظ نهضت ملت ايران كه چشم ايرانيان و انسانهاى تحت سلطه و انسانهاى آزاده جهان به آن نهضت بود ، ده روز پس از معرفى هيئت دولت خود، به مجلس شوراى ملى رفت و توطئه قتل خود را افشاء و بسيارى از نقشه ها را آشكار كرد و در مجلس به مدت يك ماه ( از ٢٢ اردى بهشت تا ٢٢ خرداد ١٣٣٠)متحصن شد و پس از آن به نخست وزيرى نرفت و از خانه به رتق و فتق امور پرداخت ! 

٢-شاه و سازمان اطلاعاتى بريتانيا با آلت فعلى حزب توده در ٢٣ تير ١٣٣٠ در روز ورود هريمن مشاور ترومن رئيس جمهور آمريكا ، تهران را به خاك و خون كشيدند تا مقام هاى بريتانيائى بتوانند به مقام هاى آمريكائى بگويند بودن مصدق در سمت نخست وزيرى = سقوط ايران و منطقه در دامن روسيه شوروى و كمونيسم ! 

٣- ايجاد آشوب و تشنجات هر روزه در سراسر كشور تحت عناوين و اسامى مختلف راست و چپ و دينى و بى دينى ! 

٤- آشوب و كشتار ١٤ آذر١٣٣٠.

٥- به خاك و خون كشيدن انتخابات دوره هفدهم مجلس و ممانعت از انجام انتخابات آزاد در بسيارى از حوزه ها و شهرستانها . 

٦- كشتار روزهاى پايانى تير ١٣٣١. 

٧- كودتاى شهريور ١٣٣١. 

٨- غائله قم در دى ماه ١٣٣١ كه به يمن درايت و ميهن دوستى مرحوم آية الله بروجردى به شكست انجاميد . 

٩- توطئه قتل دكتر مصدق در ٩ اسفند ١٣٣١: 

در باره توطئه ٩ اسفند كتابها و مقاله ها و اسناد بسيار منتشر شده است . حقيقت پويان مى توانند خود به آن منابع مراجعه فرمايند .در اينجا قسمتى از خاطرات يك شاهد عينى را نقل و استاد بزرگوار را با اطمينان به اينكه دغدغه سربلندى ايران و ايرانى و توسعه پايدار و متوازن ميهن را دارند ، به داورى مى طلبم . 

مرحوم دكتر غلامحسين مصدق در كتاب " در كنار پدرم ؛ مصدق " ذيل عنوان " توطئه ٩ اسفند " مى نويسد : 

" آن شب بيش از هر زمان دلم براى پدر سوخت . هنوز هم كه سى و هفت سال از آن زمان مى گذرد، يادآورى أن ناراحتم مى كند . 

حدود ساعت يازده شب بود كه پدر از مجلس شوراى ملى به خانه آمد . ما همه در انتظار بوديم . به زحمت و با كمك من و برادرم - مهندس احمد مصدق -، از پله ها بالا آمد . از ساعت ٥ صبح تا آن وقت ، يعنى حدود ١٦ ساعت، استراحت نكرده بود ، كه سهل است ، حتى توطئه از پيش سازمان داده شده از سوى محمد رضا شاه را هم پشت سر گذاشته بود . توان ايستادن نداشت ، من هيچ وقت پدر را آن طور خرد و شكسته نديده بودم . همين كه وارد اطاق شد، روى تختخواب نشست و شروع به گريستن كرد و گفت : 

امروز پاك نااميد شدم . من ديگر به اين مرد اطمينان ندارم . براى او قسم خورده بودم ، در حالى كه به پدرش قسم نخوردم ...فكر مى كردم اين جوان ، با تجربه اى كه از سرنوشت پدر به دست آورده ، به كشورش ، به مردم اين مملكت ، خدمت مى كند . چقدر او را نصيحت كرده ام و به گوشش خواندم كه با مردم باش ، به بيگانگان تكيه نكن ! در روزگار سخت ، اين مردم هستند كه از تو حمايت مى كنند ...امروز متوجه شدم ، چگونه آدمى است ! او ، به من دروغ گفت ، و فريبم داد و قصد داشت به كشتنم بدهد ...ديگر اطمينانم از او سلب شد .

پدر از آن روز ديگر با محمد رضا شاه روبرو نشد و اصرار شاه براى ديدار او به نتيجه نرسيد ." 

جناب استاد دكتر رنانى ! 

براى اطلاع از كم و كيف آنچه در ٩ اسفند ١٣٣١ گذشته است ، نطق تاريخى رهبر نهضت ملى ايران در مجلس شوراى ملى را در همان روز مطالعه بفرمائيد.

آرى دكتر مصدق به مضمون نوشته شادروان دكتر حسين شهيدزاده مى خواست : " شاه را نيز همچون نفت ايران ، ملى و از آن ملت ايران نمايد، اما او لياقت اين افتخار را نداشت ! 

 در خاتمه براى توجه خود و با پوزش از حضرتعالى به عرض مى رساند : يكى از مؤلفه هاى توسعه پايدار و آزادى خواهى و ميهن پرستى و اعتدال و اصلاح طلبى و اخلاق مدارى ، عدالت ورزى ، رعايت انصاف در داورى و احترام به سرمايه هاى انسانى و سرمايه هاى نمادين و خادمان جامعه است . 

سلامت، شاد و موفق باشيد . 

426 هزار نفر پای لایو تتلو! چرا انگشت به دهان مانده‌اید؟

عصرایران؛ مصطفی داننده- این روزها برخی از تعجب انگشت به دهان دارند که چرا باید ساعت 3 شب 426 هزار نفر پای لایو اینستاگرامی تتلو بنشینند؟ آیا واقعا باید از این حضور که تقریبا 100 هزار نفر بیشتر از مردم کشور ایسلند است، شگفت زده شویم؟

نه، اصلا نباید شاخ روی سرمان سبز شود. این افراد بخشی از جامعه ایران هستند. زمانی اینها به واسطه نبود شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی، ناشناخته بودند و تنها با عکس‌هایی که به دیوار اتاق‌شان می‌زدند، ابراز عقیده می‌کردند حالا با حضور در شبکه‌های اجتماعی.

نمی‌دانم چرا نمی‌خواهیم به این درک برسیم که قرار نیست همه مثل ما باشند. در یک جامعه دیدگاه‌ها و تفکرات مختلفی وجود دارد.

426 هزار نفر پای لایو تتلو! چرا انگشت به دهان مانده‌اید؟

برای نوشتن این یادداشت مجبور شدم بخشی از لایوهای تتلو که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است را ببینم. از نظر من بی ادبانه، مستهجن و خالی از فکر و اندیشه بود. اما خوب برخی از آدم‌ها این رفتارها را دوست دارند. بخشی از مردم جهان از اینکه پای صحبت‌های پوچ و بی‌پایه بنشینند، لذت می‌برند.

واقعا قرار نیست همه در جامعه اندیشمند یا اهل فضل و کمال شوند. به خدا جامعه پویا احتیاج به همه نوع سلیقه دارد. سلیقه برخی تتلواست و بخشی دیگر شجریان.

نسل‌ها نسبت به نسل قبلی خود دچار تحول می‌شوند. همانطور که روزگاری نوجوانان و جوانان، عاشق سینه چاک کباب، جگر و مرغ بودند و حالا به پیتزا، ساندویچ و غذاهای فست فودی دل سپرده‌اند.

نمی‌شود انتظار داشت آدم‌ها همیشه یک رنگ و یک شکل بمانند. مردم تغییر می‌کنند و این حضور شبانه در فضای مجازی، نشان همین تغییر است. تتلیتی‌ها یا همان طرفدار امیرحسین مقصود لو، او و سبک زندگی‌اش را انتخاب کرده‌اند به همین سادگی.

همانطور که من و امثال من، سبک دیگری را برای زندگی خود انتخاب کرده‌ایم.

کتاب خواندن، موسیقی خوب گوش دادن، فیلم خوب دیدن، تحصیلات عالیه داشتن و اخلاق خوب داشتن بسیار خوب است اما قرار نیست همه یک شکل باشند. جامعه سربازخانه نیست که همه یک شکل و یک لباس باشند. جامعه دریایی از تفکرات و اندیشه‌های مختلف است.

بسیاری از این جماعت در ایران زندگی می‌کنند. در ایران مدرسه رفته‌اند. بر اساس آمار صدا و سیما که اکثریت تلویزیون تماشا می کنند و قاعدتا بر اساس آموزش‌ها، هنجارهای اجتماعی و فرهنگی نباید به تتلو و امثال او علاقه‌مند می‌شدند اما شدند. این علاقه به خاطر این است که اتفاقات اجتماعی و فرهنگی در یک برهه زمانی متوقف نمی‌شوند و همچون رودی پر آب در حال حرکت هستند.

واقعا اگر در یک جامعه همه مثل هم بودند باید انگشت به دهان بگذاریم و تعجب کنیم. شاید اگر در دهه‌های قبل، می‌پذیرفتیم که سلیقه‌های مختلف در جامعه وجود دارد و به آنها اجازه عرض اندام می‌دادیم امروز با دیدن حضور نیم میلیونی در یک لایو اینگونه، دچار سرگیجه نمی‌شدیم.

سیزده بدر در عهد قاجار

از صبح روز سیزدهم فروردین،  خانواده های شهری با سماور و بقچه  بسته هائی که در آن خوراکیهای  روزانه را بسته بودند، خیابانهائی را که به بیرون شهر می رفت پر می کردند، دسته دیگر  که سیزده بدر را فقط برای عصر گذاشته بودند، از دو سه ساعت بعد از ظهر به این خیابانها روی می آوردند.

➖هر دسته ای کنار  نهر و  سبزه زاری می‌نشستند، ناهار را در زیر طاق آسمان  و اگر چند درختی گیر آورده بودند، در زیر سایه کم آن صرف می کردند، آجیل و شیرینی هم داشتند، بعلاوه عصری کاهو با سرکه یا سکنجبین و یا سرکه شیره حتما باید می خوردند، بعضی خانواده ها آش رشته را هم ضمیمه می کردند.

➖خانواده های اعیان اکثر به باغهای داخل یا خارج شهر می رفتند و در آنجا سیزده بدر را باتمام لوازم و جزئیات برگذار می کردند.

➖منظره بیرون شهر بسیار جالب بود، بچه ها، جوانها و کامل مردها دسته دسته  به بازیهای ورزشی از قبیل الک دولک، توب بازی،ُبل بگیر بالا، و گرگم به هوا، قایمباشک و.. مشغول بودند.

➖میمون بازها و خرس بازها و بز بازها و غول بیابانی و دوره گردها با تنبک و تصنیف خواندن می آمدند و با ده شاهی، پنج شاهی اسباب سرگرمی می شدند. دسته های مطربی که تار زن و آوازه خوان هم داشتند  زیاد بودند.

➖طبقهای آجیل و شیرینی و بالاختصاص کاهو، فراوان، بر روی چهار پایه های چوبی گذاشته شده و فروشندگان آنها مشتری می طلبیدند. داش مشدیها با خواندن یکی از تصنیفهای متداول جلب توجه می کردند،این داشها بازی خاصی داشتند که به آن خر پشته می گفتند ... بساط حُقه بازی و پهلوان کچل و خیمه شب بازی هم این سر و آن سر پهن بود که وقتی مردم از ورزش خسته می شدند، دورِ بساط این آقایان جمع شده  خستگی در می کردند.

➖در این روز دخترهای دم بخت، سبزه گره می زدند و معتقد بودند که سیزده آینده، حاجت آنها روا خواهد شد، ولی گره زدن سبزه اختصاص به این حاجت نداشت  و زنها برای نیت های دیگر از قبیل رفتن به  زیارت  کربلا و مشهد هم این کار را می کردند.

➖وقت عصر مراجعت مردم از زن و مرد و بچه و سواره  و پیاده بخصوص در خیابانهای نزدیک به دروازه ها  که پُر از جمعیت بود، واقعا تماشا داشت.

منبع: عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من، تهران ، زوار، 1371 ، ج(1)،  تلخیص صص 364-366 .
ممالک محروسه

شب های فوتبالی؛ غلط خوانی و غلط گویی در مستندِ نامستندِ تلویزیونی

عصر ایران؛ امیر حسن خدیر- پخش مستندی دربارۀ تاریخچۀ باشگاه‌های پرسپولیس و استقلال و فوتبال ایران، در برنامۀ تلویزیونی «شب‌های فوتبالی» به خاطر اتهامات و حملاتی که متوجه «پرویز خسروانی» پایه‌گذار باشگاه تاج (استقلال) کرده و خصوصاً لحن گوینده و ادبیات متن آن خشم هواداران و بازیکنان پیشین و سرمربی کنونی تیم فوتبال استقلال را برانگیخته است.

جدای واکنش‌های احساسی اما این آیتم چند دقیقه‌ای، غلط های تاریخی فاحشی دارد که یا عمدی است و دروغ یا از روی قلّت اطلاعات و تصور کافی بودن گردشی در اینترنت و راست و نادرست را به هم‌آمیختن و تفکیک نکردن و از اهل فن نپرسیدن و به آرشیو مجلات مراجعه نکردن و البته ندانستن و ندانستن و ندانستن.

شب های فوتبالی؛ غلط خوانی و غلط گویی دربارۀ تاریخ استقلال و پرسپولیس

هر چند تلفظ نام پایه گذار پرسپولیس (محمد‌ عبدُه) به صورت «عبدِه» خود نشان می‌دهد تا چه حد اطلاعات دارند و چقدر پای صحبت مطلعین نشسته‌اند چون هر که اهل فوتبال و تاریخ فوتبال باشد «عبدُه» را این گونه تلفظ می‌کند و البته بیشتر «عبدو» و اگر می‌گفت عبدو (به جای عبدُه) قابل قبول‌تر بود تا عبدِه!

آن یکی پُرسید اُشتُر را که هی!
از کجا می‌آیی، ای فرخنده پِی؟

گفت: از حمّامِ گرمِ کوی تو
گفت: خود پیداست از زانوی تو!

جدای غلط های تاریخی اما لحن گوینده و ادبیات آن هم آزاردهنده است:

«‌موفقیت‌های سرخ پوش‌ها، دشمن‌های زیادی برای‌شان ساخته بود. دشمن‌هایی مثل سرهنگ پرویز خسروانی. دشمنی که به بهانۀ عدم وجود زیرساخت های فوتبال در ایران و در اعتراضی تند به آتابای رییس وقت فدراسیون فوتبال، عبدِه را از باشگاه‌داری منصرف کرد.» - [‌سه بار کلمۀ «دشمن» در سه جملۀ ورزشی!]

در این گفتار می‌خواهم به اشتتباهات تاریخی این شبه مستند بپردازم. اشتباهاتی که سبب شده هواداران استقلال هم تصور کنند هر آنچه در جست و جوی اینترنتی مشاهده می‌کنند درست است و مثلاً متقابلاً از علی عبده به عنوان قاتل تختی یاد کنند!

حال آن که از این گونه ادعاها اگرچه در اوایل انقلاب فراوان بود ولی ثابت نشد و اساساً دیگر بر کسی پوشیده نیست که جهان پهلوان خودکشی کرده و چرا خودکشی کرده هم روشن شده و آقای توکلی هم در فیلم تحسین‌برانگیز خود دربارۀ تختی اشاره‌ای به این اتهام ندارد (علی حاتمی و بهروز افخمی که دو فیلم نیمه تمام و کامل دربارۀ تختی ساختند نیز) و از اساس نادرست است و علت مصادرۀ اموال عبده شراکت او با فاطمه پهلوی خواهر شاه در شرکتی دیگر و نه پرسپولیس یا بولینگ بود. (راستی اگر در سال 51 از باشگاه‌داری منصرف شده بود در سال 58 کدام باشگاه را از او گرفتند؟!)

دربارۀ شراکت منجر به مصادره هم انصاف این است که گفته شود در آن زمان سرمایه‌گذاران سهمی و در واقع باجی به یکی از وابستگان دربار می‌دادند تا سرمایه‌شان ایمن باشد و این خواهر شاه به نسبت اشرف و شمس البته کمتر در افکار عمومی منفی بود.

1. در سال 47 پرسپولیس هنوز باشگاه نشده بود. کلوپی بود که علی عبده (علی محمد عبده) بعد از انحلال باشگاه شاهین راه انداخت و بعد کلوپ، باشگاه شد. درست است که باشگاه واژۀ فارسی معادل کلوپ است ولی کلوپ، فراگیری باشگاه را نداشت و شامل بولینگ و استخر و سونا بود و دوستان در آن دور هم جمع می شدند.

خود عبده البته بوکسور بود و مشغول به کارهای مقاطعه‌کاری و در امور سیاسی و نگاه سیاسی شباهتی به برادرش جلال عبده قاضی مستقل و مصدقی نداشت.

2. درسال 47 کلوپ پرسپولیس به باشگاه پرسپولیس تبدیل و این باشگاه تأسیس شد. از بازیکنان مشهوری که از شاهین منحل شده به پرسپولیس تازه تأسیس پیوستند می‌توان به این نام ها اشاره کرد: همایون بهزادی، حسین کلانی، برادران وطن خواه، ابراهیم آشتیانی، اصغر ادیبی، ناظم گنجا پور و حمید شیرزادگان در حالی که علی پروین در آن زمان در باشگاه کیان بود.

این بازیکنان توانستند در عرض یک سال و نیم پرسپولیس را از دسته سه باشگاه های تهران به دسته یک برسانند و بعد هنگامی که مسابقات همگانی تهران برگزار شد، همین پرسپولیس و تاج، پاس، عقاب و شهربانی در آ‌ن شرکت کردند.

3. پرسپولیس با سه برد و یک مساوی اول شد (تساوی با تاج) و به عنوان اولین نماینده ایران به جام باشگاه های آسیا معرفی شد. در گروه خود به تیم ژاپنی ( دو بر صفر) باخت و در بازی دوم نمایندۀ هنگ کنگ را بُرد و در سومین بازی به «مکابی» اسراییل باخت و حذف شد.

از جام آسیا که برگشتند شاهینی های تیم جدا شدند و به پیکان رفتند. علی پروین هم از کیان به پیکان پیوست. بنابراین قدیمی‌ترین پرسپولیسی محمود خُردبین است نه علی پروین چون در آن سال خُردبین در پرسپولیس بازی می‌کرد.

4. شاید تا به حال نشنیده باشید و تعجب کنید. در ویکی پدیا هم پیدا نکنید اما بد نیست بدانید در همین سال 48 علی پروین ابراز علاقه می کند که در تاج بازی کند! بله، تاج. اما مرحوم علی دانایی فرد به خاطر حضور بازیکنانی چون جلال طالبی،علی جباری، حسین فرزامی، پرویز قلیچ خانی و کارو حق وردیان پروین را نمی خواهد و از پیکان به پرسپولیس می رود.


5.غلط فاحش این شبه مستند این است که ادعا می شود عبده پرسپولیس را رها کرد یا با فشار خسروانی ناچار شد رها کند. حال آن که تا انقلاب 57 در اختیار او بود و بعد از انقلاب از او سلب مالکیت شد به همان دلیلی که ذکر شد.

6. ادعای فیلم دربارۀ اعتراض تیمسار خسروانی به آتابای و انصراف عبده از باشگاه‌داری هم نادرست است و در واقع دروغ آشکار.

این دو رابطۀ خوبی با هم نداشتند که تحت تأثیر خسروانی به عبده فشار بیاورد. بلکه به عکس به خود تیمسار خسروانی اعلام کرد که فقط یک تیم تاج می تواند در لیگ تخت جمشید شرکت کند و تاج آبادان را منحل کرد و بازیکنان تاج آبادان به صنعت نفت آبادان پیوستند و آن را تقویت و در سطح فوتبال ایران مطرح کردند. تاج اهواز هم منحل شد و به جای آن آب و برق اهواز شکل گرفت.

حضور چند تاج سبب می شد احتمال تبانی هنگام نیاز یک تیم به امتیاز مطرح شود.

7. این ادعا که شاهین به خاطر فشار خسروانی در مقام رییس سازمان تربیت بدنی منحل شد هم نادرست است. حسین کلانی هم در برنامه ای گفت قبل از آن که آقای خسروانی رییس سازمان شود شاهین منحل شده بود و اتفاقا تلاش کرد شاهین را بازگرداند و در دیدار با شاه احساس می کند شاه به نام شاهین حساس شده بود. برخی از هواداران روی سکوهای امجدیه شاهین را به صورت «شاه هین» تلفظ می کردند و با مجوز نام «شهباز» اجازۀ تأسیس این تیم را مجدداً کسب کرد.

8. در این فیلم چنان گفته می شود «سرهنگ خسروانی» که انگار تنها یک نظامی بوده و از بیرون وارد شده حال آن که 24 سال قبل از تأسیس باشگاه پرسپولیس «ستوان یکم پرویز خسروانی» که خود از قهرمانان دوچرخه سواری بود تیم «دوچرخه سواران تهران» را تشکیل داد و در نیمۀ دوم سال 1325 باشگاه فوتبال آن نیز تشکیل شد و در سال 1328 به دستور شاه نام «تاج» برای آن برگزیده شد و 29 سال تا انقلاب 1357 به همین نام شهرت داشت.

خسروانی هم بعدها به عنوان «تیمسار خسروانی» مشهور بود نه «سرهنگ خسروانی» و سرهنگ را احتمالا به این خاطر به کار برده اند که از واژه «تیمسار» استفاده نکنند.

9. در سال 1351 علی عبده اعلام کرد تیم فوتبال پرسپولیس حرفه ای است و در مسابقات تهران که آماتوری است شرکت نمی کنند.

در این سال 6 بازیکن اصلی ( علی پروین، ابراهیم آشتیانی، حسین کلانی، همایون بهزادی، صفر ایرانپاک و جعفر کاشانی) کنار گذاشته شدند و تنها در بازی های دوستانه حاضر می شدند. در این سال پرسپولیس در جام باشگاه های تهران نهم شد و سال بعد بود که جام تخت جمشید با 6 تیم از تهران و 6 تیم از شهرستان ها شروع شد. چنان که گفته شد پرسپولیس نهم شده بود اما به عنوان تیم ششم تهران شرکت کرد در حالی که آرارات ششم شده بود و همین موجب اعتراض و جنجال فراوان شد.

10. دو گانۀ «تیمسار خسروانی» و « علی عبده» از حیث فوتبالی و به خاطر رقابت تاج و پرسپولیس پذیرفتنی است. اما برخی تلاش می کنند پرویز خسروانی را یک نظامی ناآشنا به فوتبال و ورزش و تیمساری معرفی کنند که تمام 25 سال پس از 28 مرداد، تنها نان کودتا را می خورده و به عکس عبده یک مصدقی تمام عیار بوده است.

در این فیلم انگار تاج تیم خسروانی و دربار است و پایگاهی میان مردم ندارد و علی عبده در مقابل شاه و دربار بوده است!

دربارۀ بازی 6 بر صفر هم ادعا می شود به دستور خسروانی فیلم بازی را بسوزانند. حال آن که تلویزیون امکان یک مورد پخش مستقیم را داشت و پوشش مسابقۀ کشتی را ترجیح دادند و شاپور قریب که برای فیلمبرداری از فیلم خود و صحنه قالپاق دزدی به ورزشگاه رفته بود فیلم بازی را هم گرفت و راش ها در اختیار او بود. این ادعا مثل شایعه خیانت بازیکن تاج است که فصل بعد به پرسپولیس پیوست. در یک مستند که هر شایعه کوی و خیابان را نقل نمی کنند!

این یادآوری تاریخی هم خالی از لطف نیست که خسروانی بعد از خروج از دولت و در مصاحبه ای با دنیای ورزش پیشنهاد می کند به خاطر موفقیت های پرسپولیس ( که تاج را هم 4 به یک برده بود) همین تیم با اضافه شدن ناصر حجازی و قلیچ خانی به عنوان تیم ملی اعزام شود.

   
دربارۀ دوگانه سازی سیاسی علی عبده و خسروانی هم باید یادآور شد علی عبده ربطی به برادرش نداشت که اگر داشت بعد از انقلاب مصون می ماند و البته یک سال پس از انقلاب درگذشت و مثل خسروانی سال های طولانی پس از آن عمر نکرد بی آن که به تغییر نام تاج به استقلال حساسیت نشان دهد و برای موفقیت آن خوش حال نشود.

عبده سال 58 درگذشت اما فرزند او سالار برای خود در ادبیات اسم و رسمی دارد و البته هشدار داده مادام که پرسپولیس در اختیار دولت است که هیچ اما اگر قرار بر واگذاری به شخص یا خصوصی‌سازی باشد از طریق مراجع بین المللی دربارۀ حقوق خود وارد عمل و مانع خواهند شد.


در این شبه مستند هیچ یک از اینها را البته نگفتند!

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»‌/

دوازدهم فروردین به مناسبت اعلام نتیجۀ همه‌پرسی «جمهوری اسلامی، آری یا نه» به عنوان «روز جمهوری اسلامی ایران» نام‌گذاری شده و تعطیل رسمی است.

امام خمینی رهبر فقید انقلاب اسلامی همچنین 12 فروردین را به عنوان روز جشن و عید اعلام کردند و از آن پس در کنار عنوان رهبر انقلاب از ایشان به عنوان بینان‌گذار جمهوری اسلامی ایران هم یاد شد.

با این حال سال‌هاست که این روز تنها تعطیل است و مراسم خاصی در آن برگزار نمی‌شود. امسال البته به خاطر شیوع ویروس کرونا نظم روزهای عادی و تعطیل بر هم خورده اما 12 فروردین تنها تعطیل است و چون به 13 فروردین یا سیزده به در پیوند می‌خورد یکی از ایام تعطیلات نوروز به حساب می‌آید.

اهمیت این روز اما به خاطر آن است که برای اولین بار در تاریخ ایران نوع حکومت را مردم تعیین کردند و نظام حکومتی از سلطنت مشروطه و در عمل مطلقه به جمهوری با محتوای اسلامی بدل شد. تغییر نظام سلطنتی به جمهوری اتفاق کمی نبود و نه مانند برخی کشورها با کودتا که با یک انقلاب مردمی و با کمترین خون‌ریزی رخ داد و 11 ماه بعد نیز اولین رییس جمهوری انتخاب شد.

در روزهای 10 و 11 فروردین 1358 البته هنوز قانون اساسی تدوین نشده و در برگۀ رأی هم آمده بود که «قانون اساسی بعداً از تصویب ملت خواهد گذشت».

علت تعطیل کردن یک مناسبت در تقویم کشورها این است که آیین‌های ویژه‌ای در آن روز برگزار می‌شود و مردم به خاطر شرکت در آن مراسم نمی‌توانند سر کار بروند.

کما این که در دو عید رسمی اسلامی و نه اعیاد خاص شیعی (قربان و فطر) نماز عید برگزار می‌شود و روز جمعه را هم برخی به خاطر برگزاری نماز جمعه عید می‌دانند.

تعطیلات بدون مراسم خاصه این که به مناسبت دیگری نزدیک و مرتبط باشد عملا بازتاب چندانی نمی‌یابد و در سطح رسمی باقی می‌ماند و 29 اسفند روز ملی شدن صنعت نفت ایران و 12 فروردین روز جمهوری اسلامی ایران این گونه‌اند.

همه‌پرسی در  روزهای 10 و 11 فروردین 1358برگزار شد و نتیجه را 12 فروردین اعلام کردند و به همین خاطر این روز در تقویم رسمی ثبت شد.

با این حال در دهۀ 60 در این روز در یکی از میدان‌ها تجمعی برگزار می‌شد و در دهۀ 70 نیز مراسم را به حرم امام خمینی منتقل کردند اما سال‌هاست که 12 فروردین به اشارتی می گذرد و چند پیام.

از دورانی که مراسم 12 فروردین برگزار می‌شد می توان به 12 فروردین سال 64 اشاره کرد که حجت‌الاسلام علی اکبر محتشمی‌پور در سخنان خود به تندی به نهضت آزادی ایران تاخت که چرا مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت و دبیر کل خود را به عنوان کاندیدای ریاست جمهور‌ی معرفی کرده است و عین تعبیر او این بود :«‌حالا کار به جایی رسیده که اینها می‌خواهند رییس جمهور شوند» و طرفه این که این را در روز جمهوریت نظام می‌گفت و دربارۀ کسی که قدرت را از حکومت سلطنتی به جمهوری اسلامی انتقال داده بود.

در آن زمان البته هنوز شورای نگهبان اکسیر نظارت استصوابی را کشف نکرده بود و آیت‌الله جنتی هم میدان‌دار نبود اما آیت‌الله خزعلی از طریقی دیگر و از کانال وزارت کشور و به شرحی که در خاطرات حجت‌الاسلام ناطق‌نوری آمده مانع نامزدی بازرگان شد و همان آقای محتشمی هم البته بعد‌تر وزیر کشور شد.

دربارۀ رفراندوم جمهوری اسلامی 20 نکته را می توان در 41‌مین سالروز آن یادآور شد:

1. اولین بار؛ صرف برگزاری رفراندوم و رجوع به آرای مردم برای تعیین حکومت امری کاملاً بی‌سابقه بود. آن هم در سرزمینی با 5 هزار سال تاریخ.

در تاریخ معاصر می‌توان به یادآورد که مخالفت مراجع و علما با رفراندوم انحلال مجلس در دورۀ دکتر مصدق، به خاطر مخالفت با خود رفراندوم هم بود. 10 سال بعد از آن و در سال 1342 وقتی محمد‌رضا‌شاه قصد داشت برای اصلاحات ارضی یا آنچه انقلاب سفید می‌خواند، رفراندوم برگزار کند آیت‌الله گلپایگانی از مراجع قم در تلگرافی به شاه خاطر‌نشان کرد:

«مراجعه به آرای عمومی به طور آزاد و تحت نظر مردم و دور از اعمال نفوذ و دخالت بعضی مصادر امور و بدون سانسور مطبوعات و محدودیت‌های دیگر اگر انجام شود مسلماً نتیجۀ آن مثبت نخواهد بود و موجب توهین به مقام سلطنت است و اگر با اعمال نفوذ و دخالت باشد فایده‌ای جز نارضایتی ندارد.»

در بخش دیگری هم آورده بودند: «مراجعه به آرای عمومی ظاهراً جز در یک مورد آن هم در آن شکل کذایی [طعنه به دکتر مصدق] در مملکت ما سابقه ندارد و خلاف دین و مملکت و مقام سلطنت است.» -[فصل‌نامۀ یادآور، شمارۀ 4و 5، صفحه 135]

امام خمینی اما برای امری بس خطیرتر رفراندوم برگزار کرد و نه تنها هیچ یک از مراجع مخالفت نکردند که هم خود رأی دادند و هم بعضاً دیگران را تشویق و بعضاً مقلدین را مکلف کردند. البته می‌دانیم که ماهیتاً متفاوت بود و این برآمده از انقلابی بزرگ بود اما از حیث فرم و مراجعه به آرای عمومی و پذیرش قاعدۀ اکثریت – اقلیت شباهت داشت.

2. واژۀ «همه پُرسی»؛ نگاهی به مطبوعات آن دوران نشان می‌دهد همه از کلمۀ «رفراندوم» استفاده می‌کنند. واژۀ روان و همه‌کس‌فهم «همه پرسی» را «داریوش آشوری» ابداع کرده بود اما هنوز کاملاً رایج نشده بود.

3. جمهوری دموکراتیک اسلامی؛ عنوان پیشنهادی مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت، «جمهوری دموکراتیک اسلامی» بود که رسماً هم اعلام کرد و با حروف درشت تیتر صفحۀ اول روزنامه کیهان شد.

برخی هم به دنبال حکومت اسلامی بودند. امام خمینی اما گفتند «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد» و بدین ترتیب انواعی چون «جمهوری دموکراتیک اسلامی»، «جمهوری»، « حکومت اسلامی» و مانند آن را رد کردند. محمد توسلی دبیر کل کنونی نهضت آزادی البته در مصاحبه‌ای گفته است «جمهوری دموکراتیک اسلامی، مصوبۀ شورای انقلاب بود نه نظر شخص مهندس بازرگان.»

با این حال می‌توان گفت تصور بازرگان که اضافه کردن واژۀ «دموکراتیک» تضمین کنندۀ دموکراتیک بودن حکومت خواهد بود خام‌دستانه بود چون همان زمان حکومت‌های غیر‌دموکراتیک اروپای شرقی همه در نام، جمهوری دموکراتیک بودند و همین حالا عنوان حکومت کرۀ شمالی که کمترین نسبتی با دموکراسی ندارد و از پدربزرگ به پدر و از پدر به پسر منتقل شده جمهور‌ی دموکراتیک خلق کره است!

4. واجدین شرایط و شرکت کنندگان؛ تعداد کل ایرانیان واجد شرایط رأی دادن در 10 و 11 فروردین آن سال، 22 میلیون و 800 هزار نفر بود و 20 میلیون و 288 هزار و 21 نفر در همه‌پرسی شرکت کردند. از این تعداد 20 میلیون و 147 هزار و 55 نفر رأی «آری» به صندوق انداختند و تنها 140 هزار و 966 نفر رأی «نه».

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»/ تعطیل رسمی اما بی‌ آیین خاص

5. حزب توده؛  نویسندۀ این سطور در آن زمان واجد شرایط رأی‌دادن نبود اما در مدرسۀ مفید بالاتر از میدان انقلاب، شاهد رأی «آری» نورالدین کیانوری دبیر کل حزب توده به جمهوری اسلامی بوده است.   

این در حالی بود که برخی از نیروهای چپ رأی ندادند. انتخابات خبرگان قانون اساسی در تابستان همان سال و مجلس اول در زمستان البته نشان داد بیشتر سر و صدا و نشریه دارند تا پایگاه اجتماعی زیرا در دو انتخابات کاملاً آزاد از رقابت با نیروهای مذهبی (که هنوز چند پاره نشده بودند) طرفی نبستند.

6. رأی سران رژیم سابق؛ امیر‌عباس هویدا نخست‌وزیر سال های 43 تا 56، دکتر عبدالله ریاضی رییس مجلس شورای ملی تقریبا در همین مدت و عباس‌علی خلعت‌بری وزیر امور خارجه در بخشی از این دوران و غلامرضا نیک‌پی شهردار تهران در دهۀ 50 در زمره مقامات ارشد  رژیم سابق بودند که  در زندان به سر می‌بردند و در رفراندوم جمهوری اسلامی شرکت کردند.

فروردین اما هنوز تمام نشده بود که هر چهار نفر با حکم شیخ صادق خلخالی اعدام شدند. آیندگان نوشت: «‌هویدا رأی را با دقت تا کرد و به صندوق انداخت و در پاسخ به این پرسش که رأی شما آری بود یا نه؟ گفت: رأی باید مخفی باشد.» نیک‌پی شهردار پیشین تهران اما رأی آری خود را با صدای بلند اعلام کرد و گفت: «ان‌شاء‌الله مبارک است.»

7. فضل تقدم؛ نخست‌وزیر دولت موقت، به رغم اصرار بر «جمهوری دموکراتیک اسلامی» پس از اعلام نظر صریح امام دیگر پی‌گیر این عنوان نبود و به «جمهوری اسلامی» رأی داد.

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»‌/  «که هم دین دهد هم دنیا به ما...»

هم‌چنان که قرار بود مجلس مؤسسان تشکیل شود اما با نظر شورای انقلاب به جای آن و با جمع محدودتر مجلس خبرگان قانون اساسی شکل گرفت و انتخابات آن را هم دولت موقت برگزار کرد.

از این نظر می‌توان گفت که بازرگان 58 بر خاتمی و روحانی فضل تقدم دارد که به رغم موافق نبودن با کیفیت برگزاری انتخابات مجلس هفتم و یازدهم در سال های 82 و 98 به آن تن دادند.

8. نظر مراجع؛  تکثر مراجع شیعه را می‌توان با پیام های آنان دربارۀ رفراندوم دریافت. آیت‌الله مرعشی نجفی تکلیف نکرد بلکه گفت‌:«مؤمنین آزادند اما امیدوارم آرا به جمهوری اسلامی باشد».

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»‌/  «که هم دین دهد هم دنیا به ما...»

آیت‌الله منتظری هر چند هنوز به عنوان مرجع رسمی شناخته نمی‌شد اما پیام او به سبب جایگاه فقهی در کنار مراجع قرائت شد و تنها رأی خود را اعلام کرد و افزود: «‌ایمان دارم برادران و خواهران متعهد همچون رهبر انقلاب امام خمینی رأی خواهند داد.»

آیت‌الله سید کاظم شریعتمداری به جای پیام مکتوب از طریق رادیو وتلویزیون صحبت کرد و گفت: «از راه خیر‌خواهی و بدون اجبار و اکراه می‌گویم خوب است به جمهوری اسلامی رأی بدهید.» 

او البته آشنایی بیشتر با محتوا را به تدوین قانون اساسی موکول کرد و پس از اضافه شدن اصل ولایت فقیه در همه‌پرسی قانون اساسی در اذرماه شرکت نکرد. تحریم نکرد اما به تحریم، تعبیر شد و حداقل این که در رفراندوم قانون اساسی رفتار متفاوتی به نسبت رفراندوم جمهوری اسلامی از آیت‌الله دیده شد و یکی از دلایل کاهش آمار شرکت کنندگان به نسبت هفت ماه قبل همین دانسته شد.

9. تعبیر ولایت فقها؛ هر چند اول بار آیت‌الله منتظری موضوع ولایت فقیه را در مجلس خبرگان قانون اساسی پیش کشید و در سخنان امام در قبل از آن و در پاریس، تهران و قم (و نه قبل تر در نجف) اشاره‌ای نشده بود اما این نکته جالب است که در پیام آیت‌الله گلپایگانی به اصطلاح « ولایت فقها» اشاره شده و آورده است: «محتوا و مفهوم این نظام که بر نظام مستمر و جاودانۀ امامت، اتکا و اعتماد دارد ولایت فقهای عادل و مجتهدین عامل است.»

10. روز ملی؛ هر چند مقامات کشورهای دیگر وقتی سطح روابط مطلوب باشد روز 22 بهمن را به عنوان روز ملی تبریک می‌گویند اما 22 بهمن جنبۀ سلبی دارد و رژیم سابق را برانداخته و 12 فروردین است که تأسیسی و ایجابی است.

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»‌/  «که هم دین دهد هم دنیا به ما...»

ایران به خاطر قدمت طولانی و پیشینۀ چند هزار ساله بر خلاف بسیاری از کشورها «روز استقلال» ندارد و از این رو روز ملی آن به درستی مشخص نیست. هر چند عملا 22 بهمن که همراه با مراسم و آیین های ویژه است بر 12 فروردین ترجیح داده شده است.

11. انتخاباتِ رفراندوم؛ متن برگۀ همه‌پرسی جالب است: « بسمه تعالی، دولت موقت انقلاب اسلامی/ وزارت کشور/ تعرفۀ انتخاباتِ رفراندوم/ تغییر رژیم سابق به جمهوری اسلامی/ که قانون اساسی آن از تصویب ملت خواهد گذشت.»

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»/ تعطیل رسمی اما بی‌ آیین خاص

   آن قدر انتخابات و رفراندوم آزاد در ایران برگزار نشده بود که حتی وزارت کشور که حقوق‌دان برجسته‌ای چون دکتر احمد صدر حاج سید جوادی در رأس آن قرار داشت دقت نکرد «انتخابات رفراندوم» بی‌معنی است. زیرا یا «انتخابات» است یا «همه‌پرسی» با دو گزینۀ آری یا نه.

با این حال تعبیر «تغییر رژیم سابق به جمهوری اسلامی» نشان می‌داد اگر همه هم رأی منفی می‌دادند «رژیم سابق» برنمی‌گشت چون با انقلاب و 22 بهمن 1357 رفته بود و بحث تنها بر سر نوع حکومت جایگزین بود.

جالب این که مرحوم صدر حاج سید جوادی در سال 92 و روز 11 فروردین درگذشت. درست در سالروز رفراندومی که برگزار کرد. مثل حسن حبیبی که در 12 بهمن 91 در سالروز بازگشت خود به ایران درگذشت.

12. فرم حکومت دیگر؛ یکی از اعضای شورای انقلاب به امام گفت ممکن است کسی با جمهوری اسلامی موافق نباشد ولی «نه» به منزله موافقت با رژیم سابق تلقی شود در حالی که خواستار سلطنت هم نیست و جمهوری از نوع دیگر را مد نظر دارد. چه باید کرد؟ گفتند: در همان ورقۀ «نه» هر فرم حکومتی را که می‌خواهند بنویسند.

13. نفی چهار گزینه؛ عباس امیر انتظام سخن‌گوی دولت موقت پیشنهاد دکتر مفتح دربارۀ چهار گزینه‌ای بودن را غیر قابل‌اجرا دانست و گفت: « هیچ‌جا چهار جوابی نیست (کلمۀ "گزینه" هنوز باب نشده بود). آری یا نه است.»

14. موکول به قانون اساسی؛ برخی از روشنفکران خواستار تعویق رفراندوم تا تدوین قانون اساسی شدند. چون معتقد بودند جمهوری اسلامی یک ظرف و فرم است و مظروف و محتوا را قانون اساسی مشخص می کند و از این رو پیشنهاد دادند اصل نظام و قانون اساسی جدید باهم به رأی گذاشته شود.

این پیشنهاد البته پذیرفته نشد با این استدلال که هر چه زودتر نظام سیاسی جدید باید مستقر شود و مشخص نیست تدوین قانون اساسی جدید تا کی طول می‌کشد. ضمن آن که مجلس مؤسسان باید ذیل نظام سیاسی جدید فعالیت کند.

15. نسل جدید؛  نرخ رشد جمعیت در دهۀ 60 به گونه‌ای بود که اکثریت جمعیت امروز ایران خاطره‌ای از آن روز ندارد و شخص اکنون باید بالای 57 سال داشته باشد تا رأی داده باشد و بالای 50 سال تا به یاد آورد.

20 نکتۀ تاریخی در سالروز همه پرسی «جمهوری اسلامی»‌/  «که هم دین دهد هم دنیا به ما...»

 16. دو درصدی‌ها؛ رأی 98 درصدی مردم به جمهوری اسلامی اصطلاح «دو درصدی‌ها» را دربارۀ مخالفان جمهوری اسلامی رایج کرد. درست یک‌ماه بعد که آیت‌الله مرتضی مطهری ترور شد هاشمی رفسنجانی ترور را کار جماعت دو درصدی دانست و منظور او کمونیست‌ها و فداییان بود.

دو روز بعد آیت‌الله شریعتمداری در گفت و گو با خبرنگار خارجی این تحلیل را رد کرد و گفت: به نظرم کار افراطیون مذهبی است. اطلاعیۀ گروه فرقان و بازداشت اعضای آنان و رهبرشان که یک طلبۀ اخراجی بود نشان داد ربطی به چپی‌ها نداشته است.

17. سرود جدید؛ در پی تأسیس جمهوری اسلامی نیاز به سرودی تازه بود. اولین سرود بر اساس شعر ابوالقاسم حالت و با موسیقی محمد بیگلری‌پور ساخته شد:

شد جمهوری اسلامی به پا/ که هم دین دهد هم دنیا به ما/ از انقلاب ایران، دگر/ کاخ ستم گشته زیر و زبَر/ تصویر آیندۀ ما/ نقش مراد ماست/ نیروی پایندۀ ما/ ایمان و اتحاد ماست ... آیین جمهوری ما/ پشت و پناه ماست/ سرود سلحشوری ما/آزادی و رفاه ماست.»

این سرود اما باب میل انقلابیون نبود و با اکراه پذیرفتند. یکی به خاطر شاعر آن که چهره ای ملی بود تا انقلابی . دیگری پرهیز از آوردن تعبیر انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و سوم نوع موسیقی که می گفتند به سرود شاهنشاهی شبیه است.

اما به این دلایل سرود دیگر جایگزین نشد. علت تغییر این بود که بیش از یک دقیقه بود و در جایی فرود داشت و شنونده می پنداشت تمام شده حال آن که ادامه می یافت.

با این حال بیت اول به عنوان خواست اصلی از برپایی انقلاب و جمهوری اسلامی در خاطره ها ماند: شد جمهوری اسلامی به پا/ که هم دین دهد هم دنیا به ما

18. سرود دوم؛ سرود بعدی سرودۀ ساعد باقری است با آهنگ حسن ریاحی:

سر زد از افق/ مهر خاوران/ فروغ دیدۀ حق باوران/ بهمن فرّ ایمان ماست....

با این حال برخی چون علیرضا قزوه معتقدند این سرود حماسی نیست و سرود جمهوری اسلامی باید حماسی باشد. ساعد باقری اما در واکنش گفت: آقایان با نام من به عنوان سُراینده مشکل دارند.

با این که ساعد باقری از شاعران مذهبی و انقلابی است اما بعد از سال 88 در تلویزیون و مجامع رسمی کمتر دیده شده است و شاید همین باعث شد عده ای به صرافت سرود سوم بیفتند!

19. آرم جدید؛ با تأسیس جمهوری اسلامی بر سر آرم هم بحث درگرفت. برخی حذف تاج را کافی می‌دانستند اما این نظر پذیرفته نشد و آرم شیر و خورشید جای خود را به آرم اختصاصی جمهوری اسلامی ایران داد که در آن «الله» به گونه ای نوشته شده که «لا اله الا الله» هم در آن مستتر است.

20. تفاوت با دیگران؛ با این که ایران اولین کشوری نیست که نظام آن جمهوری اسلامی شد اما ساختار جمهوری اسلامی ایران با پاکستان که قبل‌تر جمهوری اسلامی بود و افغانستان که بعدتر جمهوری اسلامی شد به کلی متفاوت است و این در وهلۀ نخست به خاطر نقش رهبری در رأس آن است و بعد نهادهایی چون شورای نگهبان، مجلس خبرگان،سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و مجمع تشخیص مصلحت نظام. این آخری البته در بازنگری به قانون اساسی افزوده شد.

هر چند که در قانون اساسی از رییس جمهوری به عنوان «عالی ترین مقام رسمی کشور پس از مقام رهبری» یاد شده (و نه مقام دوم ) تا پروتکل‌های همتایان خارجی رعایت شود و سفیران استوارنامه‌ها را تسلیم رییس جمهوری می‌کنند و در اجلاس سران سازمان ملل هم رییس جمهوری به عنوان رییس «جمهوری» شرکت می‌کند.

روبرو شدن محمدرضا پهلوی با امام زمان!

شاه پس از انتشار كتاب مزبور در یك سخنرانی دیگری كه در قم داشت یك بار دیگر ماجرای سقوط از اسب را تعریف كرد. شاه برای آنكه بتواند به این دروغ، جنبه واقعیت بدهد؛ می‌گوید وقتی ماجرا را برای پدرم گفتم، او حرف مرا جدی نگرفت. شاه می‌خواست با گفتن این جمله ثابت كند كه دروغ نمی‌گوید.


محمدرضا شاه پهلوی

 

 

محمدرضا پهلوی معروف به محمدرضا شاه پهلوی ملقب به شاهنشاه آریا مهر به معنای خورشیدآرییان  و بزرگ ارتشتاران دومین شاه سلسله پهلوی  و واپسین پادشاه ایران بود.شاه دوگانگی شخصیت داشت و این موضوع بر تمام اعتقادات مذهبی او سایه افكنده بود. حالات روحی شاه را می‌توان به آن ضرب‌المثل معروف شترمرغ تشبیه كرد كه هرگاه قصد بستن بار بر پشت او را داشتند، می‌گفت من مرغم و وقتی می‌گفتند تخم بگذار! می‌گفت من شتر هستم.

هنگامی كه تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد، معتقد بود كه شاه ایران است و تاریخ او، تاریخ شاهنشاهی است و هنگامی كه به مسافرت می‌رفت، روحانی دربار او را از زیر قرآن عبور می‌داد و یا معتقد بود از الهامات مذهبی و حمایت ائمه برخوردار است.

اسدالله علم در كتاب خاطراتش می‌نویسد كه در روز هفتم آبان سال 1350 به خدمت شاه می‌رود. در لابلای گفتگوهایی كه آن روز شاه و علم با هم داشتند شاه به علم می‌گوید: امروز روز شهادت حضرت علی(ع) است و به طوری كه می‌بینی كراوات سیاه بسته‌ام نه فقط به منظور رعایت ظواهر امر، بلكه به دلیل ایمان عمیقی كه به خداوند و امامانش دارم، بسیار احساس تسكین دهنده‌ای است، هر چند نمی‌توانم برای تو توضیح بدهم كه چرا؟

آیا شاه یك فرد لامذهب بود؟ و برای فریب توده‌های مردم در روز عاشورا روی صندلی در مسجد می‌نشست و یا لباس احرام می‌پوشید و به زیارت كعبه می‌رفت و یا درحرم مطهر امام رضا(ع) حاضر می‌شد و زیارت می‌كرد؟ و اگر مذهبی بوده و مردم را فریب نمی‌داد، چرا بی‌محابا مشروب می‌خورد و با زنان بیشمار ارتباط داشت و خانواده‌اش غرق در فساد بودند؟

هنگامی كه تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد، معتقد بود كه شاه ایران است و تاریخ او، تاریخ شاهنشاهی است و هنگامی كه به مسافرت می‌رفت، روحانی دربار او را از زیر قرآن عبور می‌داد و یا معتقد بود از الهامات مذهبی و حمایت ائمه برخوردار است

خشونت و اعمال زور در خانواده پهلوی از سوی رضاخان و درگیری و روابط و مناسبات بدوی مابین رضاخان و تاج‌الملوك، اعتقاد مذهبی و ضدیت با مذهب در میان فرزندان رضاخان از تاج‌الملوك را به دو دسته می‌توان تقسیم كرد: گرایش اعتقادی و عكس آن در میدان غرایز باقی ‌ماند و مذهب غریزی و ضدیت با مذهب نیز به شكل كاملاً بدوی نمایان شد. چنانچه اشرف و علی‌رضا ضد‌مذهب و محمدرضا و شمس مذهبی از نوع بدوی آن شدند.

دین بدوی صرفاً هنگامی حضور پیدا میكند و فرد به آن متوسل می‌شود كه موجودیت فردی او به خطر افتاده باشد. چنانچه شاه در بیماری حصبه و یا در حین سقوط از اسب به آن روی می‌آورد.

محمدرضا شاه پهلوی

 

از نوشتار زیر كه در واقع بخشی از خاطرات شاه است می‌توان به برخی از اعتقادات مذهبی محمدرضا پی برد:

كمی بعد از تاجگذاری پدرم دچار حصبه شدم و چند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنجش شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت، پا به دائره عوالم روحانی خاصی گذاشتم كه تا امروز آن را افشا نكرده‌ام.

در یكی از شبهای بحرانی كسالتم مولای متقیان علی ‌علیه‌السلام را به خواب دیدم كه در حالی كه شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در كنار من نشسته بود، در دست مباركش جامی بود و به من امر كرد كه مایعی را كه در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت كردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت.

در آن موقع با آنكه بیش از هفت سال نداشتم با خود می‌اندیشیدم كه بین آن رۆیا و بهبود سریع من ممكن است ارتباطی نباشد. ولی در همان سال، دو واقعه دیگر برای من رخ داد كه در حیات معنوی من تأثیری بسیار عمیق بر جای نهاد.

در دوران كودكی تقریباً هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود، كه یكی از نقاط منزه و خوش‌ آب و هوای دامنه البرز است، میرفتیم.

در یكی از این سفرها كه من جلو زین اسب یكی از خویشاوندان خود كه سمت افسری داشت، نشسته بودم ناگهان پای اسب لغزیده و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من كه سبكتر بودم با سر به شدت روی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی كه به خود آمدم، همراهان من از اینكه هیچگونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می‌كردند. ناچار برای آنها فاش كردم كه در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتی كه این حادثه روی داد، پدرم حضور نداشت ولی هنگامی كه ماجرا را برای او نقل كردم، حكایت مرا جدی نگرفت و من نیز با توجه به روحیه وی نخواستم با او به جدل برخیزم ولی هنوز خود هرگز كوچكترین تردیدی در واقعیت امر رۆیت حضرت عباس بن علی نداشتم. سومین واقعه‌ای كه توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد كه با مربی خود در كاخ سلطنتی سعدآباد در كوچه‌ای كه با سنگ مفروش بود قدم می‌زدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره ملكوتی دیدم كه بر گرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی كه نقاشان غرب از عیسی‌بن مریم می‌سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد كه با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید كه از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت.

 قرآن پهلوی، محمدرضا شاه

 

 در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سئوال كردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد: «چه كسی را دیدم؟ اینجا كه كسی نیست!» اما من این قدر به اصالت و حقیقت آنچه كه دیده بودم اطمینان داشتم كه جواب مربی سالخورده من كوچكترین تأثیری در اعتقاد من نداشت. من در آن موقع هیچگونه دلیلی برای جعل این موضوع و بیان آن برای مربی خود نداشتم وامروز نیز انتفاعی از لاف زدن در این قبیل مسائل نمی‌برم و جز عده معدودی از نزدیكان من، كسی تاكنون از این جریان مستحضر نبوده است وحتی پدرم كه همیشه خود را به او بسیار نزدیك و صمیمی می‌دانستم، هرگز از این موضوع كوچكترین اطلاعی پیدا نكرد. پس از این واقعه، با وجود اینكه به بیماریهای سخت از قبیل سیاه سرفه، دیفتری و چند مرض شدید دیگر مبتلا شدم، هرگز مكاشفه دیگری برای من پیش نیامد. چنانكه در هشت سالگی مبتلا به بیماری جان فرسای مالاریا شدم و با نبودن وسایل مداوای امروزی، از این بیماری به سختی نجات یافتم ولی در طی هیچ یك از این بیماریها، رۆیایی مانند آنچه نقل كردم، نداشتم ...

شاه پس از انتشار كتاب مزبور در یك سخنرانی دیگری كه در قم داشت یك بار دیگر ماجرای سقوط از اسب را تعریف كرد. شاه برای آنكه بتواند به این دروغ، جنبه واقعیت بدهد؛ می‌گوید وقتی ماجرا را برای پدرم گفتم، او حرف مرا جدی نگرفت. شاه می‌خواست با گفتن این جمله ثابت كند كه دروغ نمی‌گوید.

شاه این مطالب را در جاهای مختلف تعریف كرده است. اگر خوب دقت كنیم تناقض بین حرفهای او آشكار است. مثلاً در مصاحبه با اوریانا فالاچی، خبرنگار معروف ایتالیایی این مطالب را به شرح زیر تكرار می‌كند كه در مقایسه با آنچه در كتاب مأموریت برای وطنم بیان كرده، تفاوتها و تناقضهای آشكاری دارد.

شاهنشاه: «من تعجب می‌كنم كه شما دربارة آن (الهام از پیغمبران) چیزی نمی‌دانید. هر كسی از خواب‎ نما شدنهای من خبر دارد. من آن را حتی در شرح حال خود نوشته‌ام. من در كودكی دو بار خواب‌ نما شدم. اولی وقتی كه پنج ساله بودم و دومی وقتی كه شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. كسی كه بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد ...»

شاه در این مصاحبه سفـر به امامزاده داوود و سقوط از اسب را این گونه تعریف می‌كند:

برای من حادثه‌ای پیش آمد. من روی صخره‌ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره [حایل] كرد. او را به رأی‌العین دیدم. نه در رۆیا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم می‌شوید؟ من تنها كسی بودم كه او را دیدم ... هیچ كس دیگر نمی‌توانست او را ببیند غیر از من. چون ... اوه، متأسفم كه شما آن را درك نمی‌كنید.

شاه در كتاب مأموریت برای وطنم گفته بود كه اولین بار حضرت علی را در خواب دیده، در حالی كه در این مصاحبه می‌گوید اولین دفعه امام آخر را در خواب دیده است.

پهلوی

 

 

همچنین در آن كتاب گفته بود كه هنگام سقوط از اسب حضرت ابوالفضل او را نجات داد، در حالی كه در این مصاحبه ذكر می‌كند كه امام زمان(ع) در هنگام سقوط از اسب به كمك او می‌آید. آیا از دید شاه حضرت ابوالفضل همان امام زمان بود؟!

محمدرضا در ادامة سخنانش در این مصاحبه گفته بود:

حقیقت این است كه من از طرف خدا برگزیده شده‌ام تا مأموریتی را انجام دهم...

یكی دیگر از تناقض‌گوییهای شاه در این مصاحبه وقتی است كه اوریانا فالاچی سئوال می‌كند آیا فقط این خوابها را وقتی كه بچه بودید، می‌دیدید یا وقتی كه بزرگ هم شدید از آن خوابها می‌دیدید؟ شاه در پاسخ به این سئوال جواب می‌دهد: «به شما گفتم كه فقط در دوران كودكی. در دوران بزرگی هرگز ندیدم. فقط خوابهایی هر یك سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت سال ـ هشت سال یكبار. من در پانزده سالگی دوبار از این خوابها داشتم!»

وقتی اوریانا فالاچی می‌پرسد «چه خوابهایی؟» شاه در پاسخ می‌گوید: «خوابهایی كه اساس آن بر رازهای باطنی من است. خوابهای مذهبی.»

محمدرضا در شرح حال خود نوشته بود «پس از این واقعه (در شش سالگی) با وجود آنكه به بیماریهای سخت از قبیل سیاه سرفه،... مبتلا شدم، هرگز مكاشفة دیگری برای من پیش نیامد ... رۆیایی مانند آنچه نقل كردم، نداشتم». محمدرضا در این كتاب كلمة هرگز را به كار می‌برد. حتی در مصاحبه با اوریانا نیز می‌گوید: «در كودكی، در دوران بزرگی هرگز ندیدم ...» اما در همانجا بلافاصله با گفتن این جمله كه «فقط خوابهایی هر یك سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت ـ هشت سال یكبار. من در 15 سالگی دو بار از این خوابها داشتم ...». حرف اول خود را نقض می‌كند.

محمدرضا در همین مصاحبه، غریزه را با خدا اشتباه می‌گیرد و چنین می‌گوید:

 من به طور پیوسته احساس پیش از وقوع دارم و آن درست به اندازة غریزه‌ام، قوی است. حتی آن روز كه آنها مرا از شش پایی (6 قدمی) هدف گلوله قرار دادند، این غریزه‌ام بود كه نجاتم داد. چون وقتی كه آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من به طور غریزی به یك نوع چرخش دورانی به دور خود مبادرت كردم و در یك لحظه قبل از آنكه او قلب مرا هدف قرار دهد، خود را به كناری كشیدم و گلوله به شانه‌ام اصابت كرد. یك معجزه... فقط كار یك معجزه بود كه مرا نجات داد... شما باید به معجزه اعتقاد داشته باشید. بر اثر یك معجزه كه توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم. من می‌بینم كه شما دیرباور هستید.

شاه دوگانگی شخصیت داشت و این موضوع بر تمام اعتقادات مذهبی او سایه افكنده بود. حالات روحی شاه را می‌توان به آن ضرب‌المثل معروف شترمرغ تشبیه كرد كه هرگاه قصد بستن بار بر پشت او را داشتند، می‌گفت من مرغم و وقتی می‌گفتند تخم بگذار! می‌گفت من شتر هستم

در این بخش از سخنانش محمدرضا ابتدا می‌گوید: «این غریزه‌ام بود كه نجاتم داد» و در آخر می‌گوید: «بر اثر یك معجزه كه توسط خدا و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم». از مقایسه این دو جمله با یكدیگر، چه می‌توان گفت؟ آیا در نظر محمدرضا غریزه و خدا یكسان بودند؟

حال اگر فرض را بر این بگذاریم كه محمدرضا چنین خوابهایی را نیز دیده است! باز هم اثرات محیطی و روحی در آن خوابها یقیناً تأثیرگذار بوده كه نیاز به تفسیر دارد.

محمدرضا شاه پهلوی

 

رۆیاهایی كه شاه در كتاب پاسخ به تاریخ از آنها یاد می‌كند صرفاً به این دلیل است كه خود را مذهبی و پای‎بند به اسلام نشان دهد. در حالی كه تفسیر رۆیاهای شاه نشان می‌دهد كه او نه تنها به اسلام اعتقاد نداشته است بلكه رویكرد او به اسلام و بهره بردن از اشكال آن به دلیل به خطر افتادن موجودیت فردی او می‌باشد.

زمان خواب دیدن بسیار با اهمیت است. شاه می‌گوید در كودكی خواب دیدم. محمدرضا دوران كودكی رعب و وحشت زیادی از پدرش داشت و رضاشاه نیز در شیوه تربیت و برای ساختن روحیة محمدرضا، سراسر سختی و خشونت بود و القاء ترس را برای ایجاد نظم درمحمدرضا بالا می‌برد.

در عكسی كه از فرزندان رضاخان با خانم ارفع، در دوران كودكی محمدرضا وجود دارد، محمدرضا و علیرضا لباس نظامی بر تن دارند كه این خود بیان كننده نگرش رضاخان به محمدرضا می‌باشد. شیوه تربیتی رضاخان اضطراب و ناامنی شدیدی در محمدرضا ایجاد كرده بود. چون محمدرضا در هنگام دیدن خواب مذكور هنوز در دوران كودكی و به دور از مسائل سیاسی به سر می‌برده است؛ به طور طبیعی بالاترین قدرت را پدرش، رضاشاه می‌دانسته و به دلیل رعب و وحشت از او در خواب به حالتی مضطرب و بیمارگونه احساس كودكی خود را صادقانه بروز می‌دهد. او قطعاً شنیده بود كه بالاتر از قدرت رضاخان باید قدرت مافوق طبیعی امامان باشد. به همین دلیل در شكل كاملاً تصویری حضرت علی را می‌بیند كه با یك دست به او جامی می‌دهد كه معنی آن حمایت از اوست و در دست دیگر شمشیری است كه او برای محافظت از خود در مقابل خشونت رضاخان طلب می‌كند.

خواب محمدرضا نه تنها ریشه مذهبی ندارد، بلكه به دلیل ناامنی شدید و ترس از شرایط موجود بوده است. حتی رویایی كه محمدرضا در ماجرای افتادن از اسب تعریف می‌كند نیز ریشه در تهدید موجودیت فردی او دارد. 

 

محمدرضا شاه پهلوی

نماز خواندن محمدرضا پهلوی و احترام به روحانیت

محمدرضا پهلوی خود را «مۆمن واقعی» می‌دانست. در مصاحبه‌ای که اندکی قبل از مرگ وی در قاهره انجام شد، محمدرضا عنوان کرد که اعتقادات مذهبی، بخش قلبی و روحانی هر جامعه‌است و بدون آن جامعه به انحطاط کشیده خواهد شد. او در این مصاحبه ادیان واقعی را بهترین تضمین سلامت اخلاقی و استحکام روحانی جامعه دانست. او در سن نوجوانی و زمانی که در سوئیس بود، نمازهای یومیه را به جا می اورد.

شاه اعتقادات مذهبی نداشتند و به خصوص در سالهای آخر حكومتشان كه مرتباً مورد مدح و چاپلوسی قرار می‌گرفتند به شدت بی‌دین شده بودند و حتی بدشان نمی‌آمد كه توصیه امیرعباس هویدا را به كار ببندند (هویدا از شاه خواسته بود تا رسمیت دین اسلام را لغو و به بهائیان اجازه فعالیت گسترده بدهد) اما از مردم به شدت می‌ترسیدند و وحشت داشتند كه مردم علیه ایشان دست به شورش بزنند. به همین خاطر از هویدا خواستند تا دولت در خفا وسیله رشد بهائیان را فراهم كند...

همچنین او روش رضاشاه را در قلع و قمع روحانیت شیعه در پیش نگرفت و به آنان (همچون سید حسین طباطبایی بروجردی ) احترام می‌گذاشت. اما پس از مرگ بروجردی و مرجعیت روح الله خمینی فاصله محمدرضا پهلوی با روحانیت زیاد شد. مخالفت خمینی با اصول انقلاب سفید شاه در سال1342 خورشیدی سرآغاز این فاصله بود که به 15 خرداد1342 منجر شد.

فرآوری: طاهره رشیدی

 

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان

 


منابع:1-علم، امیر اسدالله؛ گفتگوهای خصوصی من با شاه، طرح نو / 2- پهلوی، محمدرضا؛ مأموریت برای وطنم، ج 6 / 3- فالاچی، اوریانا؛ مصاحبه با تاریخ‌سازان جهان، انتشارات جاویدان، ج 2 / 4- ویکی پدیا

 

ادعای دیدار شاه با امام زمان(عج)

به گزارش گروه تاریخ مشرق؛ محمدرضا پهلوی وقتی از وقایع سختی که در زندگی برایش روی داده (مانند امراض زمان کودکی، نجات یافتن از چند ترور و همچنین کودتای 28 مرداد) سخن می‌گفت، مدعی بود دوام و بقای وی بعد از تمامی این حوادث فقط می‌تواند نشان دهنده حمایت خاص و ویژه خداوند از شخص او باشد. به عبارتی دیگر شاه خود را نظرکرده می‌دانست و معتقد بود که تمامی این وقایع نشان دهنده تایید ادعای او است. در این نوشتار در پی آنیم به این مسئله  بپردازیم که چرا محمدرضا پهلوی چنین می‌اندیشید و چه عواملی باعث شده بود تا وی خود را نظر کرده بداند. برای این مهم بهتر است تا حوادثی که در آنها شاه عنایت ویژه خداوند را بر سر خود می‌دید، مرور کنیم.

*کودکی

محمدرضا پهلوی کمی پس از انتصاب به ولیعهدی و جدایی از مادرش، مبتلا به حصبه شد. طی هجده ماه بعد، سیاه سرفه، دیفتری و مالاریا نیز به سراغش آمدند. زونیس نویسنده کتاب «شکست شاهانه» معتقد است: «هر یک از این بیماریها ولیعهد را تا آستانه‌ مرگ پیش برد و باعث هراس و نگرانی خانواده‌ سلطنتی و وحشت خودش شد. در مدت ابتلا به بیماری حصبه، ولیعهد هفته‌ها با مرگ دست به گریبان بود. بعدها شاه ادعا کرد که بهبود غیرمنتظره‌ او در اثر مداخله‌ نیروهای ناشناخته‌ آسمانی بود!»1

 

خاطره دیدار شاه با امام زمان


شاه در کتاب «ماموریت برای وطنم» به مواردی از این توهّمات شاهانه اشاره کرده است. از جمله آنکه پس از تاجگذاری رضاشاه، دچار بیماری حصبه می‌شود. آنگونه که شاه خود روایت می‌کند، بیماری آنچنان بر بدن او مستولی گشت که چند هفته با مرگ دست به گریبان شده بود. او فرایند درمان خود را اینگونه به عوالم روحانی گره می‌زند: «در یکی از شبهای بحرانی کسالتم مولای متقیان علی ‌علیه‌السلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت».2

از دیگر مواردی که شاه مدعی است مورد توجه ائمه اطهار و فرزندان ائمه قرار گرفته، به جریان سفر او به امامزاده داود باز می‌گردد. او می‌گوید که در یکی از این سفرها در حالی که او و خانواده‌اش سوار بر اسب مسیر پر پیچ و خم امامزاده را می‌پیمودند، ناگهان پای اسبی که او بر آن سوار بود لغزید و او با سر به روی سنگی سخت و ناهموار پرتاب شد، اما هیچ آسیبی ندید: «همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می‌کردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت».3

او حتی در کتاب «پاسخ به تاریخ» پا را از این فراتر می‌گذارد و مدعی می‌شود که با امام زمان دیدار کرده است:                               

در کودکی واقعه‌ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه‌ای که با سنگ مفروش بود قدم می‌زدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی‌بن مریم می‌سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم رو به‌ رو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سؤال کردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد: «چه کسی را دیدم؟ اینجا که کسی نیست! اما من این قدر به اصالت و حقیقت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخورده من کوچک‌ترین تأثیری در اعتقاد من نداشت. 4

*سوء قصد و نجات یافتن

شاه نظر کرده بودن خود را فقط مختص به دوران کودکی ندانسته و معتقد است که همین مسئله باعث شده بود که در دوران بزرگ‌سالی نیز ترورهایی که برای کشتن او برنامه‌ریزی شده بود نافرجام بماند. محمدرضا در این باره می‌گوید: « آن روز که آ‌‌‌نها مرا از نزدیک هدف گلوله قرار دادند، این غریزه‌ام بود که نجاتم داد. چون وقتی که آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من به طور غریزی به یک نوع چرخش دورانی به دور خود مبادرت کردم و در یک لحظه قبل از آنکه او قلب مرا هدف قرار دهد، خود را به کناری کشیدم و گلوله به شانه‌ام اصابت کرد. یک معجزه... فقط کار یک معجزه بود که مرا نجات داد... بر اثر یک معجزه که توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم»5

 

خاطره دیدار شاه با امام زمان


جالب اینکه شاه از مکاشفه‌های متعدد خود با ائمه‌ معصوم نیز سخن به میان آورده است! او حتی در موفقیت کودتای ضدمردمی 28 مرداد، از حفاظت الهی سخن به میان آورد! و همین‌طور به‌تدریج به ‌شکل جسورانه‌تری به بیان حمایت الهی از خود می‌پرداخت:«...من در تمام آنچه کرده‌ام و آنچه خواهم کرد، خود را عاملی برای اجرای مشیات الهی بیش نمی‌بینم».6

*خودشیفتگی؛ بیماری  تمامی دیکتاتورها

اما شاه چرا دچار چنین توهّمی بود و فکر می‌کرد که نظر کرده است. برای پاسخ به این سؤال باید به تحقیقاتی که روانشناسان در این خصوص انجام داده‌اند مراجعه کرد. به باور بسیاری از روان‌شناسان افراد مستبد و دیکتاتور توانایی آن را ندارند که ارتباطشان با دیگران را به درستی و منطقی بررسی کنند. در نتایج پژوهشی که توسط  محققان انجام شده، آمده است که دیکتاتورها ذهنیت خود را تغییر می‌دهند و شخصا برای خود، تفکری جدید خلق می‌کنند. این گزارش تاکید می‌کند: «این تمایل در افراد قدرتمند وجود دارد که برای خود اعتباری را در نظر بگیرند که در عالم واقعیت وجود ندارد .... دیکتاتورها تمایل دارند که قدرت و توانایی خود را بیش از واقعیتها نشان دهند. آنان در حقیقت خود را یک قهرمان می‌بینند...7

به عبارتی دیگر می‌توان مدعی شد که دیکتاتورها دچار نوعی خودشیفتگی هستند و البته این خود شیفتگی نوعی بیماری روانی است. آنان با خلق دنیایی خیالی برای خود اعتبار کسب می‌کنند و البته زمانی که این حس قهرمان‌پنداری آنان به چالش کشیده می‌شود، دستخوش سوءظن می‌شوند و «پارانویا» در آنها شکل می‌گیرد. به زبانی دیگر حسن توطئه، افسردگی، هراس و خشونت به آنها دست می‌دهد.

 

خاطره دیدار شاه با امام زمان


در خصوص محمدرضا پهلوی نیز چنین مسئله‌ای صدق می‌کرد. او که در دنیای واقعی همواره خود را در مقابل مشکلات متعدد می‌دید و  از همان دوران کودکی با بی‌مهری پدر رو به رو بود، تلاش می‌کرد با خلق دنیای خیالی و با بهره‌گیری از فرهنگ به ظاهر مذهبی با وجود اینکه در عمل به آن اعتقاد چندانی نداشت، مشکلات روحی و روانی خود را حل کند. برای همین است که وقتی در خصوص معجزه نجات یافتن خودش در کودکی  صحبت می‌کند، اعلام می‌کند که این مسئله را از پدرش مخفی نگه داشته است.

فریدون هویدا در کتاب «سقوط شاه» درباره توهّمات محمدرضا پهلوی می‌نویسد: «توهّمات عظمت‌گرایانه شاه به قدری او را از حقایق دور ساخته بود که حتی سازمان «سیا» نیز ضمن گزارش محرمانه‌ای در سال 1355شاه را به عنوان مردی که خطرات ناشی از عقده خود بزرگ‌‌بینی او را تهدید می‌کند، توصیف کرده بود».8

ماروین زونیس نویسنده کتاب «شکست شاهانه»  منابع ذخیره‌ روانی شاه را این چنین برمی‌شمارد: 1. تحسین دیگران؛ 2. جفت بودن با اشخاص دیگر؛ 3. حمایت الهی؛ 4. پشتیبانی آمریکا؛ این محقق معتقد است که محمدرضا پهلوی با بهره‌گیری از رویاهای مذهبی و تاکید بر اینکه مورد تایید خدواند است، اقدامات خود را از نظر روحی و روانی تایید می‌کرده است. وی عنوان می‌کند این اعتماد ظاهری و ساختگی که شاه خود را  مورد تایید و عنایت ویژه خداوند می‌دانست، راه حلی برای جبران کمبود شخصیت  محمدرضا پهلوی بوده است. چرا که همین کمبود شخصیت باعث شده بود تا او مدام به تایید دیگران نیازمند باشد. برای همین شاه به نظرکرده بودن خود اعتقاد داشت و بدین وسیله تلاش می‌کرد تا عقده‌های روانی‌اش را جبران کند.9

 

خاطره دیدار شاه با امام زمان
 

بر این اساس مروری بر دیدگاه‌های محمدرضا پهلوی در خصوص «نظرکرده بودن» نشان می‌دهد که این مسایل نه تنها ریشه در واقعیت  نداشته است؛ بلکه به نوعی فرافکنی او در قبال عقده‌های مختلفی که ریشه در کودکی‌اش داشته، بوده است. به طوری که محمدرضا پهلوی سعی می‌کرده تا با نشان دادن این مسئله که او مورد تایید خدواند است، کمبود اعتماد به نفس و عدم قاطعیتی را که در شخصیتش بوده جبران کرده و خود را شخصیتی قاطع و مصمم نشان دهد.

1-ماروین زونیس، شکست شاهانه: ملاحظاتی درباره‌ی سقوط شاه، ترجمه‌ اسماعیل زند و بتول سعیدی، تهران، نشر نور، 1371، ص 11.
2- محمدرضا پهلوی، مأموریت برای وطنم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350، ص 87.
3- محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، تهران، انتشارات شهرآب،1371،ص96.
4- همان، ص 97.
5-اوریانا فلاچی، مصاحبه با تاریخ‌سازان جهان، تهران، انتشارات اساطیر، ص 87.
6- ه‍م‍ای‍ش‌ ب‍ررس‍ی‌ ع‍ل‍ل‌ ف‍روپ‍اش‍ی‌ س‍ل‍طن‍ت‌ پ‍ه‍ل‍وی‌، بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384، ص68.
7-برای مطالعه در این زمینه رجوع کنید به: لئو اشتراوس، روانشناسی استبداد، ترجمه محمد حسین سروری، تهران، نشر نگاه،1381.
8- فریدون هویدا، سقوط شاه، تهران، انتشارات اطلاعات 1365،ص 156.
9- ماروین زونیس، همان، ص 168.

سیدمحسن موسوی زاده/ موسسه مطالعات تاریخ معاصر

منبع : مشرق نیوز

سخنی با فرح دیبا ( قسمت دوم )

سال 1340-1339 که شاه تمام ذهنش را قوت گرفتن نیروهای ملی و مصدقی گرفته بود و مجلس را تعطیل کرد که آن‌ها بدان راه پیدا نکنند، شما به دیدار جذامیان در تبریز و مشهد رفتید که وضعیت فجیعی داشتند. با این اقدام تابوی عدم تماس با جذامیان شکسته شد و به همت مرحوم دکتر عبدالحسین راجی و حمایت شما مرکزی برای آنان تأسیس شد و رسیدگی به آنان قوت گرفت.

✅شما و همفکرانتان سال 1344 کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را پایه‌گذاری کردید که بعدها محل تجمع و همکاری بسیاری از نویسندگان و هنرمندان رشته‌های مختلف گرافیک و فیلم و عکس و... شد. درست در همان تاریخ، شاه، حسن پاکروان را که گرایش‌های معتدل و میانه‌روانه داشت از ریاست ساواک برداشت و نعمت‌الله نصیری را به جای وی گماشت که باب شکنجه و سرکوب را باز کرد، روندی که وقتی در سال 56 به بن‌بست رسید، دیگر چاره‌ای برای رژیم باقی نماند جز اینکه شاه برای نجاتش، خود نصیری را قربانی کند. ترفندی که دیگر اثربخش نشد، اما درباره اثرات این ساواک در سرنگونی رژیم شاه کمتر تأمل شده است. سازمانی که برای حفظ و بقای رژیم تأسیس شده بود چگونه به ضد خود تبدیل شد!

✅در خاطرات علم آمده است که یازدهم آذرماه 53 شما سفری به مناطق کویری داشتید و حتی در سبزوار زادگاه من، برای تشویق و جلب همکاری مردم در پاک کردن زباله‌ها، خودتان پیشاپیش پیشاهنگان، راه افتاده‌اید و به زباله جمع‌کردن پرداختید که برای همه عجیب بود و می‌توانست در جلب افکار عمومی بسیار مؤثر باشد، درحالی‌که سال قبل از آن مأموران ساواک بعد از دستگیری من در تهران، در منزل ما بست نشسته بودند و بسیاری از همشهریان مرا که سری به آنجا زده بودند دستگیر کرده بودند و بی‌جهت ماه‌ها در کمیته مشترک نگه داشتند. بسیاری خانواده‌های معروف و خوشنام شهر به این بلیه گرفتار شدند. طبیعی بود که اقدامات شما در برابر اعمال ساواک رنگ می‌باخت. خبرهای سرکوب و شکنجه و زندان‌ها اجازه نمی‌داد کسی از اقدامات شما در مورد جذامیان، مادران و نوزادان، کودکان، حفظ میراث فرهنگی، تئاتر و ساخت مراکز هنری فرهنگی حمایت کند.

✅امروز بسیاری مردم جهان از مستبد و دیکتاتور نفرت دارند، اما نمی‌دانند چگونه یک مستبد ساخته می‌شود. آیا استبداد یک فرد است که با تغییر او همه چیز دگرگون می‌شود؟ یا یک مناسبات و سیستم و حتی فرهنگ و تفکر است که زایش دارد و می‌تواند، حتی یک مبارز علیه استبداد را به مستبدی دیگر تبدیل کند. شاه جوانی که روزی قوام‌السلطنه را نخست‌وزیر کرد تا مسئله آذربایجان را حل کند، چند سال بعد چنان مغرور شد که با یک نصیحت خیرخواهانه او برآشفت و او را طرد و خانه‌نشین کرد. روزی نخست‌وزیری دکتر مصدق را به پیشنهاد مجلس پذیرفت، اما بعد از چندی، او را به حصر ابدی انداخت و نامش را از کتب تاریخ و رسانه‌ها حذف کرد. امروز نیاز به روانشناسی و جامعه‌شناسی قدرت و استبداد و دیکتاتوری داریم و نه پراکندن نفرت و خشونت و تکرار تجربه‌ها و شما در این زمینه تجربه بزرگی دارید.


✅اگر جای شما بودم، اینک که دیگر نه از آن ساواک خبری هست و نه از آن دربار تجربه زیستی خود را چنان‌که بوده و نه چنان‌که مصالح اقتضا می‌کند، بیان می‌کردم و به‌ویژه مکانیسم و چگونگی برخی مسائل مهم حکومتی را تشریح می‌کردم و برای این نسل و نسل‌های بعد آگاهی و آموزشی اساسی به جای می‌گذاشتم. با خود می‌اندیشیدم که به هر حال من سیری را طی کردم و شاهد بسیار چیزها بودم، تجربه من اکنون در سن بالای هشتادسالگی می‌تواند برای همه نسل‌های بعدی و سایر ملل مفید باشد. از تکرار فاجعه جلوگیری کند و به دانش بشری عمق بیشتری ببخشد.

منبع: چشم‌انداز ایران شماره 120

سخنی با فرح دیبا ( قسمت اول )

من و خیلی از مخالفان حکومت، دربار و حاکمیت را یک کل واحد و یکپارچه می‌دیدیم که تمامی عوامل دست‌اندرکارش مشابه و یکسان، انگیزه‌ای جز قدرت‌طلبی و ثروت‌اندوزی ندارند. همین نگاه بعد از انقلاب نیز ساری و جاری بود و عوارض زیادی به بار آورد. باز هم مخالفان نظام جدید با همین رویکرد به حاکمیت جدید می‌نگریستند و همه را یکسان می‌دیدند و می‌بینند. مثلاً مواضع متفاوت و انتقادی آیت‌الله منتظری را به قیاس گذشته، با نقش شما در رژیم گذشته مقایسه می‌کردند و چنین تبلیغ می‌کردند که مواضع ایشان نمایشی و عوام‌فریبی است و نقش سوپاپ را دارد. خوشبختانه در نسل‌های بعد از ما این نگرش تاحدی تعدیل یافته و برخی از آنان توانسته‌اند از این دور تکراری شیفتگی-نفرت و سیاه و سفید دیدن رهایی یابند. هرچند حضور پررنگ آن نگاه مطلق‌نگر را در جای‌جای جامعه نمی‌توان منکر شد، اما در مورد شخص شما به نظر می‌آید خودتان نیز مقصرید و این نگرش را تقویت کردید. 

✅گرچه در کتاب خاطرات سعی شده شما شیفته و مفتون سلطنت پهلوی معرفی شوید، امروزه با اسناد و کتبی که منتشر شده روشن است که در زمان حاکمیت شاه در اغلب موارد با او اختلاف‌نظر داشتید و همواره تلاش می‌کردید از میزان استبداد و سرکوب او بکاهید، خانواده محمدرضا و به‌ویژه ملکه مادر چشم دیدن شما را نداشتند، ساواک و شاه، اطرافیان شما را کمونیست و شما را تحت تأثیر آن‌ها می‌شناختند؛ اما شما این واقعیات را گویی اسرار مگو تلقی کرده‌اید، درحالیکه در همین کتاب خاطراتتان هم با وجود ملاحظات و خودسانسوری، اختلاف‌نظر شما با محمدرضا کاملاً مشهود است.

✅پیچیدگی شخصیت شما امری واقعی است و شاید بشود گفت به‌ظاهر با دو شخصیت یا کاراکتر روبه‌رو هستیم. یکی فرح دیبا که پدرش را در نه‌سالگی از دست داد و مادرش با سختی تلاش کرد هزینه‌های زندگی را تأمین کرده و با کمک برادرش، فرح خانم را حمایت کرد تا برای ادامه تحصیل به پاریس برود و در آنجا با روشنفکران منتقد حکومت مراوده پیدا کند و بعد هم می‌کوشد برخی از آن‌ها را دعوت به کار کند و مسئولیت‌هایی به آن‌ها بدهد. یکی هم علیاحضرت شهبانو فرح که سومین همسر رسمی شاهنشاه ایران و تدارکچی جشن‌های 2500 ساله و نایب‌السلطنه و ملکه مادر شاه آینده شده است.

✅شما معتقد بودید ضمن گفتن پیشرفت‌های کشور، باید کاستی‌ها و نقایص را نیز بیان کرد و صرفاً به تعریف و تمجید از کارهای انجام‌شده بسنده نکرد. درحالی‌که شاه به هیچ وجه نقد وضع موجود را برنمی‌تافت. روز 14 مهرماه 1351 در هنگام افتتاح مجلس، شاه نطقی می‌کند و از پیشرفت‌های انجام‌شده داد سخن می‌دهد. بعد در اتاقی که رؤسای مجلسین و نخست‌وزیر هستند، بین شما و شاه مشاجرهای درمی‌گیرد که علم آن را چنین نقل کرده است:
�شهبانو ایراد کردند اینکه تمام تعریف بود چرا معایب را نگفتید؟ شاهنشاه با خنده فرمودند این همه پیشرفت را می‌گویم، تازه بمب می‌ترکانند، وای به وقتی‌که خودم بد بگویم! بعد فرمودند، شهبانو خیلی انقلابی شده‌اید، کار که به دست شما افتاد بیایید نطق انقلابی بکنید و معایب را بفرمایید و کشور را هم اداره بفرمایید. حالا شما که اینقدر انقلابی شده‌اید چطور امروز اینهمه زیورآلات و نشان انداخته‌اید؟� 
این گفت‌وگو نشان می‌دهد شاه نه‌تنها به این نصیحت شما گوش نمی‌دهد، بلکه در مقابل دیگران به تمسخر و مچ گرفتن از شما می‌پردازد که گویا موجب ناراحتی و تکدر خاطر شما هم شده بود.

منبع: چشم‌انداز ایران شماره 120